سهراب صبح:

نعل وارونه ی حکمتیست ها


بیست ونهم مرداد ماه هشتاد و هفت


مقاله وارده
به نقل از به پیش! شماره 31 سه شنبه 29 مرداد 1387، 19 آگوست 2008

شکل بندی فراکسیون و انشعاب در هر تشکل همان قدر بدیهی و طبیعی و گاه اجتناب¬ناپذیر است که فی المثل بدون چتر زیر باران رفتن و به تبع آن خیس شدن! در چنان شرایطی هر جریان سیاسی هم¬ردیف یا رقیبی از حق اظهارنظر، ابراز خرسندی یا اعلام ناخوشنودی متکی به نقد سیاسی برخوردار است. اما وقتی که در بیانیه ی اعلام وجود یک فراکسیون درون حزبی هیچ افتراق نظری و مرزبندی سیاسی مشخص با خطمشی مرکزیت و گفتمان حاکم بر آن تشکیلات به چشم نمی آید و همه ی صورت مساله پیرامون یک سلسله اختلاف نظرهای سلیقه یی از قبیل طرح اتهام انحصارطلبی به کمیته ی مرکزی خلاصه شده است، آن گاه دیگر سخن گفتن از وجود فراکسیون نه فقط بلاموضوع می شود بلکه بحث پیرامون چیستی ظهور و ماهیت مبهم نظری آن مضحک جلوه می کند. بلاموضوع خصلت شبه فراکسیونی است که اخیراً در کومه له شکل بسته و مضحک شایسته ی توصیف رفتار غیرسیاسی "حکمتیست"هاست که در ماجرای سخن رانی لیدر ایشان از همه سو، سبب ساز "توفان خنده ها"ی مارکسیست ها شده است.
کوروش مدرسی و اعوان و انصاراَش در سه گانه های "کمونیسم کارگری" چنان از اعلام وجود این فراکسیون ذوق زده شده و بی تابانه از موضعی انحلال طلبانه به استقبال آن شتافته اند که پنداری خبر سقوط استالین گراد به جناب پیشوا ابلاغ شده و یا اگر از این قیاس دل خور می شوند می گویم انگار خبر فروپاشی رژیم سرمایه داری اسلامی توسط نیروهای "گارد آزادی" و نتایج فوری انتخابات زودرسی آشکار گردیده که به موجب آن رفیق کوروش مانند جمال عبدالناصر به مقام ریاست جمهوری مادام العمر رسیده و حکم تشکیل دولت ثابت را به نام حمیدخان تقوایی صادر کرده و در همین راستا آقایان محمدحسین مرادبیگی و عبدالله دارابی به ترتیب قد و سابقه ی نظامی گری به مقام سرفرمانده و کمیساریای عالی ارتش سرخ منصوب گردیده، "دکتر" علی جوادی به همراه داریوش و شهرام همایون و ابراهیم ویکتوری به سمت سرپرست تولید انبوه شوهای تلویزیونی رسیده، مصطفا صابر در مُقام رییس شاخه ی جوانان زورخانه¬ی پارک شهر مشهور به "شعبان جعفری" مسوولیت شکستن چند باره ی قبر احمد شاملو را پذیرفته و خانم ها مینا احدی و آذر ماجدی با همکاری شیرین عبادی و نازنین افشین جم نیز سکانِ کمپینِ سواری گرفتن از امواج سوم پسافمینیسم را به عهده گرفته اند. شرح تقسیم سایر مسوولیت های شاق و حاق از جمله ابلاغ مذاکره ی مستقیم با بانک جهانی به اصغر کریمی برای دریافت وام کم بهره به منظور جبران کسری حساب جاری تلویزیون های "پرتو" و "کانال جدید" بماند تا بعد! مبارک است ان شاءالله؟!
اما نه! همه ی این ها ممکن است حداکثر رویای خوش بینانه ی لیدر خسته و کلافه یی باشد که از کارزار موهوم مصادره ی اموال سرمایه داران برگشته و نزدیکی های سحر خواب بَرَش داشته است. به قول شاملو:
"ای یاوه/ یاوه/یاوه/ خلایق!/ مستید و منگ؟/ یا به تظاهر تزویر می¬کنید/ از شب هنوز مانده دو دانگی / ورتائبید و پاک و مسلمان/ نماز را / از چاووشان نیامده بانگی ...."
اجازه دهید نگویم "هر گاوگند چاله دهانی/ آتش فشان روشن خشمی شد..." و اجازه دهید برخلاف شما (حکمتیست ها) مودب باشم و مصداق دهان های "گاوگند"گونه را باز نگویم.
خواب خوش و هذیان سانی که زمانی نه چندان دور از اعماق خاکستری ذهن کودکانه ی "مارکس زمانه" عبور کرده بود، مصداق دقیق همان نماز زودرس نومسلمانی است که پیش از شنیدن صدای چاووشان اقامه بسته و اذان را خوانده بود. به اعتبار همین خواب خوش بود که "لیدر نابغه" ی ما "پرچم حزب و قدرت سیاسی را وسط شهر کوبیده بود!!" شوخی نکنید رفقا! منظور حضرت لیدر البته کباب کوبیده نبود. به قول او "بیایید جدی باشیم! بیایید سیاسی باشیم". بنا به وصیت مولانا لیدر که چند هفته پیش هفته ی قدیس سازی اش را برگزار کردید اگر قرار است جدی و سیاسی باشیم، پس مسایل لطیفه وار و سرشار از هتک و هزل و هجو مطروحه در سخن رانی "کومه له از توهم تا واقعیت "چگونه می تواند محک نقد بخورد؟
اگر قرار است جدی و سیاسی باشیم "کثیف" و "نئوتوده یی" خواندن شاخصترین تئوریسین جریان چپ ایران چگونه و با کدام منطق میتواند معیار و امتیاز عقلانی بگیرد؟

رفقای اولترا چپ حکمتیست! لااقل یک چیزی حواله بدهید که در عقل بگنجد. "وزارت اطلاعاتی" خواندن رفیق آذرین مانند آن است که کسی مدعی شود سوپر استار محبوب شما (سرکار خانم مدونا) خواجه یی سرخ پوست از قبیله¬ی گوزن سیاه در یکی از قبایل بدوی مکزیک بوده است!!

اگر قرار است جدی و سیاسی باشیم ارزیابی یک سلسله مطالب آشفته¬ی به اصطلاح تاریخی و مثلاً افشاگرانه آن هم به روش اخلاق منحط بورژوایی و صبغه¬ی خاله زنکی چه گونه میتواند بیشتر از وزنه ی یک چوبک فروش دوره گرد اعتبار بگیرد؟
اگر قرار است جدی و سیاسی باشیم آن گاه بررسی نود دقیقه سخن رانی شلوغ، بی نظم، غیرسیاسی، فاقد منطق مارکسیستی، بری از استدلال طبقاتی و ... درست مثل آجیل چهارشنبه سوری، فله یی و درهم برهم چگونه می تواند موضوعیت بیابد؟
اصولاً در این جا مساله این است که منتقد فرضی سخن رانی کوروش مدرسی از کجا باید آغاز کند؟ و بر کدام اساسِ موضوعی باید مباحث¬اَش را مرتب و مدون سازد؟
از ریشخند مبارزات پیشمرگان؟ از تسخر مفاد ومصوبات کنگره ی یک یا تبلیغ دست آوردهای کنگره ی شش؟ از نفی ناسیونالیسم کرد بدون اشاره ی تلویحی به مصادیق نظری آن در کومه له ی امروز تا اتهام "وزارت اطلاعاتی" و "نئوتوده¬یی" به جریان "اتحاد سوسیالیستی کارگری"؟ از نامه ی کمیته ی اجرایی این سازمان نسبت به مواضع اپورتونیستی بهرام رحمانی یا از فحاشی های مکرر به ایرج آذرین و رضا مقدم؟ از نقد پاسیفیسم نظامی یا دفاع از نظام دهی خیالی به تفکر موهوم میلیتانتی؟ از سیستم اردوگاه داری یا فرمان حمله به آن؟ از حادثه ی دست گیری شعیب زکریایی به سال 1354، نقل قول ابتر و بی ربط از کاک فواد مصطفا سلطانی و دکتر جعفر شفیعی یا ماجرای عروسی عبدالله مهتدی و حضور فلان آخوند روستایی در آن مراسم؟ از مجلس ترحیم بهمان پیشمرگه و یحتمل فاتحه خوانی چند عضو حزب کمونیست یا ثبت اولین فاتحه علیه مذهب به قلم حضرت لیدر و لابد درخواست تعلق جایزه ی نوبل آته ایسم برای ایشان؟ از دادگاه¬های صحرایی کومه له1 یا به قول کوروش خان از لومپنیسم و دستمال یزدی و زورگیری پیشمرگان؟ از رفتار "ارتجاعی" و "ضدمدرن" و "ضدشهری" و "ضدتهرانی" ناحیه ی اورامانات کومه له یا وقایع اتفاقیه ی روستاهای سلامت و تورجان و بژوه و ...؟ از ارسال اسلحه برای مام جلال یا جنگ با حزب دموکرات؟ از سوسیالیست تر بودن عبدالرحمان قاسملو یا دعوای پیکار و حزب؟ از این که چرا در کومه له انشعاب فمینیستی مطابق میل VOA و CNN و BBC رخ نمی دهد تا کمپین یک میلیون امضا تکمیل شود، از نقض "حقوق بشر" اسیران جنگی توسط پیشمرگان کومه له 2 یا ....؟
و سرانجام از بی شرمی آدمی که جان بی مقدار و خوار خود را مدیون شهامت همان پیشمرگانی است که اینک به بی شهامتی و فقدان جسارت متهم شان می کند؟. بازهم به قول شاملو :
"ما [بخوانید کمونیسم کارگری] بی چرا زنده¬گانیم/ آنان به چرا مرگ خود آگاهان."
به عبارت دیگر سوال من این است: ثقل سخن یا مرکز نقد لیدر کجاست؟ و ما (شنونده) در کجای بحث ایستاده یم؟ و با لیدر درویش مسلکی که نمی داند "به کجای این شب تیره بیاویزد قبای ژنده خود را" و در نتیجه به آشفته گویی و هذیان خوانی و هل من مبارزه طلبی دُن کیشوتی در می غلتد، چه باید بکنیم؟ آسیاب بادی هم که دم دست نیست تا کوروش و رفقای اش را به جنگ علیه آن گسیل کنیم.
به اعتبار آن چه گفته شد اگر این متن، مقوله یا مقاله یی پراکنده است، تقصیر من نیست. مدعی العموم گریبان شیخ الشیوخ حکمتیست ها را بگیرد.
من با این نظر کوروش مدرسی موافقم که کومه له نتیجه ی یک ضرورت یا واقعیت تاریخی است. چنان که بسیاری از رخ نمودهایی که شناسنامه ی کومه له را سفید و خاکستری و رنگی کرده اند نیز برآیند همان فرایندهای اجتناب ناپذیر تاریخی بوده است. بر همین اساس درک این واقعیت که کومه له زمانی به صورت بی قید و شرط از رژیم عراق (صدام) تجهیزات جنگی می گرفته همان قدر ساده و منطقی است که فهم حضور اردوگاه فعلی کومه له در کردستان عراق. کما این که چنین درکی زمانی مشکل و هضم ناپذیر شود که یک محفل چند نفره به اسم "کمونیسم کارگری" برای خیال بافی های منتج به کسب قدرت سیاسی ؛ خود را مجاز به تماس و مذاکره با همه ی دولت های جهان به جز ایران و عراق و دریافت کومک مالی از همه جا از جمله اسراییل می¬شمارد. (بنگرید به: اعلامیه ی حزب و قدرت سیاسی، حککا).
فلان سال، در ادوار پُرادبار و تیر و تار سپری شده ی مردم کهن سال؛ در اعماق سرخ روستاهای کردستان (میان بوکان سقز مهاباد) دبیرکل وقت (عبدالله مهتدی) عروسی کرده و ملای روستا نیز به هم راه چند نفر شمشال زن و جوزله نواز (ساز محلی) در مراسم توشیح و قرائت خطبه ی محرمیت و خطابه¬ی عقد حضور داشته اند. کومه له چه کند که نادر بهنام خوش سلیقه برای تزیین آن مراسم به جای اجرای زنده ی ناصر رزازی و نوارهای مرده ی مرحوم حسن زیرک از گروه رولینگ استونز و جناب میک جگرز برای سرگرمی3 روستاییان کرد منطقه و اندک رفقای حاضر در آن جشن دعوت نکرده بود! کومه له چه کند که آن زمان مصطفا صابر پسر بچه¬یی لوس بیش نبود و نمی توانست برای جنیفر لوپز و مدونا (کعبه ی موسیقایی کمونیسم کارگری و البته مکعب های هنر بُنجل سرمایه داری) دعوت نامه ی حضور در مراسم شادی عروسی ایمیل کند و به جای شعرهای شاملو از رقاصان "کانال جدید"بهره بگیرد!
غالب پیشمرگان کومه له از میان مردمِ روستا برخاسته بودند. آنان نه "مارکس زمانه" بودند و نه آنتی دیورینگ انگلس را خوانده بودند. واقعیت این است که بخش عمده یی از سمپات های اصلی تشکیلات شهر کومه له نیز تا آستانه ی حضور سران ا.م.ک در مناطق آزاد مانده از وجود جزوه های "سه منبع و سه جزء" و "اسطوره ی بورژوازی ملی مترقی" بی خبر بودند. صاحب این قلم و تعدادی از رفقا از جمله رفقای جان باخته محمد و احمد محمدی از اعضای مرکزیت رزمنده گان پس از ضربه ی سال 60 به عنوان اولین کسانی که از تشکیلات پیکار و رزمنده گان به محفل سهند تمایل نشان دادیم، به سختی قادر بودیم رفقایی مانند نظام حسنی، صلاح حسنی، محمد صالح سهرابی (پیکار)، عمر فیضی، علی خاکی، رسول حامدی (کومه له) و ... را مجاب به پذیرش بعضی مباحث بدیهی مارکسیسم کنیم. حتا زمانی هم که نادر بهنام (ژوبین رازانی) برای ورود به مناطق آزاد به خانه ی تیمی من آمد و با همان استدلال های "برنامه"4 و سه منبع و سه جزء با یکی دوتن از رفقای تشکیلات شهری پیکار و کومه له بحث کرد و بعدها این مباحث در سطح گسترده یی میان بچه ها توزیع شد، باز هم خیلی ها مقاومت می کردند. این مقاومت ها تا تشکیل حزب کمونیست ایران (حکا) ادامه داشت و ....
قصد من تاریخ چه نویسی نیست. می خواهم بگویم افق محدود سیاسی و تنگنای مبارزه ی تشکیلاتی نظامی به گونه یی راه مطالعه و نقد و بررسی آرای مختلف را تنگ کرده بود که من ناچار در قرارهایم با یکی از اعضای اصلی و سابق ا.م.ک در تهران؛ جزوه های دست نوشته یی را که در یک قوطی کبریت جاسازی شده بود تحویل می گرفتم و با هزار مکافات توسط یک دستگاه قرون وسطایی که نام اش را گذاشته بودیم "نینا" تکثیر می کردم و ... آری وضع چنان بود. آن هم در شهر. در چنان شرایطی بعضی رفقا به جای گوش دادن به نقدهای ما؛ ترجیح می دادند ادای ما را درآورند. وضع روستاها در اوضاع و احوال نابه سامان سال های بعد از شهریور 58 ناگفته پیداست. رژیم با تمام قوا به کردستان یورش آورده بود و تنها راه ممکن مقاومت نظامی بود.
از سوی دیگر به جز نیروهای سازشکار و واپسگرای حزب دموکرات و افراد مرتجع مذاکره کننده با گروه داریوش فروهر- مفتی زاده؛ خان ها و بگ های مرتجع و گروه هایی مانند سپاه رستگاری و دیگران نیز مانع بزرگی در راه بالنده گی جنبش چپ به شمار می رفتند.

کوروش مدرسی هم دروغ می گوید، هم اتهام ناروا می زند و هم از طریق رجزخوانی داش مشدیانه تاریخ واقعی کومه له را تحریف می کند. در روزگار سیاه و تلخ ناشی از تاخت و تاز همه جانبه ی رژیم در حالی که همه ی ذهن و عین رهبری و پیشمرگان کومه له معطوف دفاع از کردستان بود و این دفاع چهره ی دیگری از تقابل علیه تعرض به جنبش چپ که به کردستان پناهنده شده بود نیز محسوب می شد، آری در آن اوضاع نه از تلویزیون "پرتو" خبری بود تا "رییس جمهور مدرسی" کمپین لغو مجازات اعدام راه بیاندازد و نه از تلویزیون "کانال یک" رضا پهلوی نشانی بود که علی جوادی و آذر ماجدی در کنار دلقکان سلطنت طلب از تعریف سکولاریسم و آزادی سکس موعظه سردهند و نه "کانال جدید" راه اندازی شده بود که مینا احدی به عنوان یکی از "چهل زن برگزیده¬ی" جهان سرمایه داری [سایت "روزنه"]در کنار آنجلینا جولیِ خیالی برای حقوق لگدمال شده ی دختران عضو "تحکیم وحدت" مجلس نوحه سرایی راه اندازد. نادر بهنام نیز هنوز آن قدر مشهور نشده بود که علی رضا میبدی و سایر تلویزیونهای لس آنجلسی با او مصاحبه کنند. در چنان شرایطی فقط محمد کمالی بود و ده نگی شورشی ئیران (صدای انقلاب ایران) که با صدایی گرم در تمام کردستان تنین می انداخت و از دیوار پارازیت ها عبور می¬کرد. در چنان احوالی صحبت بر سر "روسری یا توسری" زنان کرد مناطق آزاد نیز مطرح نبود. سهل است اگر فرصتی پیش می آمد به شهادت تمام زنان روستاهای کردستان از سرشیو مریوان تا مکریان سقز و ترگور مهاباد و آویهنگ سنندج و غیره پیشمرگان دختر کومه له به زنان و دختران روستایی آموزش های مختلف زنده گی سالم ارایه می کردند. کوروش مدرسی که دیگران را به انصاف فرامی خوانَد خوب است خودش نیز کمی انصاف داشته باشد.

کدام لمپنیسم؟ کدام دادگاه صحرایی؟ شما که شعار لیبرال ها را ارزان می خرید و پس از احتکار گران می فروشید و "اساس سوسیالیسم را انسان می دانید" لااقل کمی انسان باشید. کمی هم سیاسی باشید. آن وقت اگر فرصت شد کمی هم واقع بین و تاریخی باشید. اگر تاریخ سیاست گذشته است، به یاد بیاورید سخن رانی نادر بهنام را، آن زمان که از نحوه ی شکل بندی ا.م.ک سخن می گوید5 و از این موضوع یاد می کند که یکی از دلایل راحت جذب شدن محفل سهند در کومه له (یا برعکس) این بود که آن ها نیز مثل ما فحش می دادند و شوخی می کردند (نقل به مضمون) . آیا در ا وضاع دشواری که پیشمرگان کومه له برای پانسمان زخم های خود دو سانت باند پیدا نمی کردند، بستن یک دستمال گردن چنان جرم بزرگی محسوب می شود که می باید در یک "نقد تاریخی"!! محلی از اِعراب بیابد؟ تازه اگر قرار بر لمپنیسم هم بوده باشد همین رفقای فعلی شما در حزب حکمتیست (حمه سور، مظفر محمدی، خالد حاج احمدی ...) کم لمپن نبودند. زمانی که من به اتفاق یکی از رفقای مرکزیت رزمنده گان به اسارت حزب دموکرات در آمده بودیم، اتفاقاً همین عربده های آزادی خواهانه ی فرمانده ی گردان کاوه بود که اسباب نجات ما را رقم زد.

کوروش مدرسی تمام زور خود را می زند تا کومه له و حزب کمونیست ایران را به دفاع از ناسیونالیسم کرد متهم کند. اتهامی مزورانه. او از رابطه ی رفیقانه ی "اتحاد سوسیالیستی کارگری" با "حزب کمونیست" و "کومه له" شاکی ست و فراتر از این ها به وضوح و به شیوه یی بچه گانه حسادت می ورزد. این بُخل سخیف چنان آشکار است که در چند مصاحبه ی رفیق کوروش با پرتو تی. وی تحت عنوان سواری دادن کومه له به "جریان ایرج آذرین" بیان می شود. رفیق کوروش در شرایطی پراتیک میلیتانت کومه له را به ماجراجویی و ناسیونالیسم کرد متهم می کند که خود "گارد آزادی" را که همان ورژن درجه ی سه گردان "کاک فواد" است به سرکرده گی عبدالله دارابی راه انداخته است. منتها با شعاع حرکتی بسیار محدود و البته سخت بی تاثیر و فروتر از هیچ. گارد آزادی برای تخریب عمارت خامنه یی و رفسنجانی و خاتمی فقط تا نزدیکی جاده ی مریوان نفوذ (جوله) می کند و با توزیع چند پوستر منصور حکمت فوراً غیب می شود. پوسترها را کسانی می گیرند که برای خرید جنس ارزان و قاچاق به مریوان آمد و شد دارند و خواب نادر بهنام را نیز ندیده اند و با اردنگی نیز نمی توان آنان را به خواندن جزوه های جادویی حکمتیست ها مجاب کرد. کوروش مدرسی از فشار کومه له بر زنان پیشمرگ در سال 1360 انتقاد می کند اما در گاردآزادی خود رفقای زن از جمله آذر مدرسی حضور ندارند. البته کوروش عزیز به آپارتاید جنسی در حوزه ی نظامی گری گاردآزادی معتقد نیست. گاردآزادی پس از یک سلسله زد و خوردهای خونین اینترنتی یکی پس از دیگری کارخانه های کردستان را تسخیر کرده و برای مصادره ی ایران خودرو و شرکت نفت خیز برداشته است و می خواهد مانند خمینی پول نفت را به در خانه های مردم ببرد!!!
راستی شما که این قدر به ناسیونالیسم کرد می تازید لطفاً برای یک ساعت هم که شده گاردآزادی خود را به میدان شوش یا یکی از کوچه پس¬کوچه های نازی آباد (محل شهادت احمد زیبرم ) بفرستید.
فرمان حمله ی کوروش مدرسی از طریق تلویزیون پرتو و اینترنت به بازی بچه ها شبیه است. روی تارنمای اینترنت می توان هر رژیمی را به صورت سوبژکتیو ساقط کرد، هر جنبش دانشجویی را به شکل ابژکتیو به مسلخ فرستاد و برای ایزگم کردن به ایرج آذرین و فلان مقاله ی سایت "تریبون مارکسیسم" ناسزا گفت. اما وقتی که این پلی استیشن مهیج وخسته کننده به پایان رسید، آن گاه در غیاب جنبش های اجتماعی تنها چیزی که ته دیگ باقی می ماند یک مشت شعار تو خالی موصوف به کسب قدرت سیاسی است که پشیزی نمی ارزد. در مقایسه با بلانکی، حکمتیست ها دست همه ی بلانکیست های تاریخ را بسته اند و برای آن که خود را در مرکز ثقل جنبش چپ جهانی بیابند لاجرم حریف را با عبارت پوشالی "نئوتوده یی" متهم به چیزی می کنند که خود نیز قبول ندارند. حتا اگر ساده لوحی خوش بینانه یی را که حکمتیست ها برای تخریب برج و باروی رژیم تبلیغ می کنند باور کنیم در پایان معرکه ی ایشان آن چه که متصور تواند بود صحرای محشری ست از کشته های پشته گونِ کارگران و داتنشجویان که بی شبهه قتل عام برده گان تحت فرماندهی اسپارتاکوس را تداعی می¬کند. معنای سر راست آوانتوریسم حکمتیست ها، که یک بار در 13 آذر 1386 و ادعای کذایی پس از آن دوره شده و به سلاخی و عقب نشینی جنبش دانشجویی انجامیده چندان تکرار ناپذیر است که ملودرام درآمد بازی را از همان ابتدا به کمدی کلاسیک تبدیل می کند! دست از این گنگستربازی و هفت¬تیرکشی پلاستیکی بردارید رفقا!
ناسیونالیسم کرد، برای توپ و تشرهای توخالی کوروش مدرسی لغلغه و بازیچه یی بیش نیست. مریدان او همه گی از درون جنبشی بیرون آمده اند که امروز به اتهام ناسیونال شوونیسم به چهار میخ کشیده می شود. کوروش ناگزیر است برای پاک سازی همه ی خاطرات تلخ ناسیونالیستی و تبریه ی خود از برچسب ناسیونالیسم کرد دست کم یک خانه تکانی فوری اطراف خویش انجام دهد. او باید ابتدا رییس تلویزیون پرتو را که هنوز کلمات فارسی را با واژه های کردی مخلوط می کند کنار بگذارد و برای اثبات ژست انترناسیونالیستی اش فردی فارس زبان استخدام کند که ته لهجه ی انگلیسی ـ آمریکایی هم داشته باشد (مانند ابراهیم یزدی). همچنین او برای زدودن همه ی خاطرات تلخ ناسیونالیسم کرد از پیشینه ی "حکمتیسم" چاره یی جز پیش گیری از مصاحبه های مکرر تلویزیونی فاتح شیخ و رحمان حسین زاده ندارد. بیننده گان تلویزیون پرتو به محض مشاهده ی این رفقا همان کومه له یی را تداعی می کنند که کوروش مدرسی حکم انحلال آن را صادر فرموده است. طفلکی فاتح شیخ! که وعده ی تحقق یافته ی ریاست دفتر سیاسی حزب حکمتیست او را از وادی ادبیات رومانتیک به عرصه ی تیر و تپانچه کشانده است! گمان می کنم او هنوز هم آرزوی بازنویسی یکی از رمان های عاشقانه و البته دخترکُش و زرد خواهران برونته را فراموش نکرده است!!

از میان همه ی گرد و خاک راه انداختن های خلیفه ی حکمتیست ها یک اتهام دیگر نیز به دلیل فراوانی بس آمد آن در گوش شنونده رسوب می کند. انفعال کومه له در برابر مذهب.
اصولاً این فرمان هجوم همه گانی علیه مذهب آن هم فقط اسلام نوع ایرانی و عراقی که امروز در قبیله ی سه گانه ی "کمونیسم کارگری" تبلیغ می شود برای نخستین بار به صورت علنی در اطلاعیه ی "حزب و قدرت سیاسی" توسط منصور حکمت صادر شد. در این که مارکسیسم نه فقط ضلع مشترکی با مذهب همه ی مذاهب ندارد و تفکری دین ستیز و مذهب گریز است شکی نیست. در این که سوسیالیسم، نظامی سکولار است نیز تردیدی نیست. اما این گونه نیز نیست که کمونیست ها تمام وظایف مبارزه ی طبقاتی خود را که در اولویت راهبردی آن نبرد بی امان علیه سرمایه داری نشسته است . به فراموشی بسپارند و تا حد لیبرال های قرن هفده و هجده نزول کنند و هدف اصلی مارکسیسم را تا اندازه ی قوم ستیزی و نژاد پرهیزی و مذهب گریزیِ مطلق تقلیل دهند. مشکل حکمتیست ها از آن جایی شروع شد که منصور حکمت "کمونیسم کارگری" را مساوی "مدرنیسم و آته ایسم" قرار داد. البته که سوسیالیست ها هم مدرن هستند و هم آته ایست . اما این دو مولفه فقط چند واحد از یک مشی عظیم فکری به نام مارکسیسم لنینیسم است نه همه ی آن. همان قدر که مارکسیست های سوئدی و انگلیسی نیازی به مدرن خواندن خود ندارند، کم یا بیش همان اندازه نیز مارکسیست های ایرانی از اعلام چنین مولفه ی بدیهی یی مستغنی اند.
اگر بورژوازی و ایده¬ئولوژی غالب بر آن (لیبرالیسم و نئولیبرالیسم) با شعار آزادی و برابری به دوران مدرن رسیده است در مقابل مارکسیسم به عنوان یک مشی و مکتب انقلابی علیه مالکیت خصوصی و له اجتماعی کردن وسایل تولید شکل بسته است. هیچ الزامی وجود ندارد که کارگران برای از میان برداشتن مالکیت سرمایه داران بر ابزارتولید، ابتدا به مصادره و تخریب مسجد یا کلیسای کارخانه ی خود اقدام کنند. دعوایی که منصور حکمت ومریدان اش علیه اسلام خامنه یی و آخوندها راه انداخته اند، البته در اردوگاه "مجاهدین خلق" و سکولارهای قرن هجدهمی طرفداران فراوانی دارد اما کمونیست ها هوش مندتر از آن اند که در میدان مناقشه ی آته ایسم و تئولوژی یقه درانی کنند. رفقا! لطفاً مارکس را تا حد بنتام و احمد کسروی ساقط نکنید! به عبارت دیگر کیفر خواست اصلی سوسیالیسم نه علیه مذهب که توجیه گر و روبنای نظام های برده برداری ، فئودالیسم و بورژوازی سنتی بوده بلکه علیه طبقه ی سرمایه دار و نظام ارتجاعی سرمایه داری شکل بسته است. با استدلال منصور حکمت می¬توان ژنرال های لائیک ترکیه را متحد انقلابی "کمونیسم کارگری" دانست و الکسی دوتوکویل لیبرال را سوسیالیست¬تر از انگلسِ مارکسیست خواند!
کومه له به عنوان یک جریان چپ رادیکال زمانی وارد مبارزه ی سیاسی نظامی میدان کردستان شد که مرکز ثقل نزاع نه در مساجد ، بلکه از یک¬سو میان خان ها و روستاییان در جریان بود و از سوی دیگر با حمله ی نظامی رژیم تشدید شده بود. این مبارزه ، قبل از تحولات بهمن 1357 در گرفته بود و در یک مورد خونین به شهادت دو شخصیت بارز چپ، (رفقا یحیا خاتونی و انور ماجدی) انجامیده بود. دعوایی که به جان باختن این دو رفیق کمونیست در جنوب سقز (منطقه¬ی کرفتو) منجر شد در خصوص بالار فتن قران بر سرِنیزه¬ها (جنگ صفین؟!) نبود. مبارزه برای لغو آپارتاید جنسی و ایضاً بی حجابی یا آزادی زنان نیز در کار نبود. معلوم است که رفقای زن پیشمرگه در شرایطی نبودند که مانند مرسده ی قایدی و آذر ماجدی و آذر مدرسی و ... با پوششی در حد یک دوبنده و چاک¬سینه ی عریان در میان مردم ظاهر شوند. و علیه "قداست پرده ی بکارت" (دوشیزه گی) موعظه سردهند پوشش آن رفقا هیچ ربطی به اندیشه ی سوسیالیستی و تفکر چپ حاکم بر کومه له نداشت. احتمال می دهم که نمی شود روی شلوار جین فانوسقه یی با بیست خشاب کلاشنیکوف بست. احتمال می دهم حمل یک مسلسل سبک شانه های زنی را که فقط یک دوبنده مانند گوینده ی تلویزیون پرتو پوشیده است زخمی کند. آن پوشش در آن شرایط مشخص هیچ ربطی به مذهبی بودن رفقای دختر پیشمرگه نداشت. حالا اگر یکی از روستاییان به تعبیر کنایی رفق کوروش در اوج گرمای تابستان کاواپاتول پوشیده است، .... شرمنده ام. فضای داخل استودیوی تلویزیون پرتو و کانال جدید با اوضاع جغرافیایی کردستان یک دست نیست. بی چاره چپ های ایرانی که حول چه مباحثی مچ گیری می کنند.کاواپاتول!!!
این قدر هست که در سال های مورد بحث همه ی منازعه پیرامون زمین شکل بسته بود و رفقا یحیا خاتونی و انور ماجدی (که اولی در سقز و دومی در روستای مولانا آباد معلم بودند) به طرف¬داری از زحمت کشان و دهقانان به منطقه رفته بودند. این که در کردستان پرولتاریا به مفهوم کارگر صنعتی وجود نداشت، گناه کومه له نیست. این که بعضی از رفقای آن زمان تحت تاثیر شرایط اقتصادی وقت کردستان از نظریه ی منسوخ "نیمه فئودال نیمه مستعمره" دفاع می کردند و به نوعی سمپات افکار مائو بودند، فقط بخشی از تاریخ چه ی کومه له و گوشه یی از مبارزات دهقانی مردم کردستان را شکل می دهد که برخلاف تحلیل شبه لیبرالیستی کوروش مدرسی، هم مایه ی افتخار است و هم هیچ ربطی به بعضی مصوبات کنگره ی اول ندارد. در چنان دورانی که اولویت های مبارزه ی سیاسی نظامی از درون اعتلای جنبش اجتماعی مردم کردستان مشخص شده بود برافراشتن پرچم کشف حجاب و مذهب ستیزی از نوع رضاشاهی [مدنظر حکمتیست¬ها] کم ترین کومکی به پیش برد اهداف انقلابی چپ نمی کرد. افتخار دریافت جایزه ی خروس قندی با آرم صلیب شکسته یا قران سوخته به منظور تحریر و تدوین نخستین مقاله ی ضدمذهبی و پخش آن از صدای حزب کمونیست ایران برای همیشه به کوروش مدرسی تعلق خواهد گرفت. اما این جایزه زمانی به رفیق کوروش تقدیم خواهد شد که او برخلاف تیپ موجود در تلویزیون پرتو؛ به رسم همه ی روسای جمهور مدرن و آته ایست (مانند الهام علی اف) کت و شلوار بپوشدو با پاپیون یا دست کم کراوات خود را برای انجام مراسم تحلیف مقام ریاست جمهوری در ستاد مفتوحه به دست گارد آزادی آماده کند. برای این که رفیق کوروش از هم اکنون نشانی محل تحلیف را بداند، او را به روستای چناره در نزدیکی شهر مریوان ارجاع می دهم. جایی که پیدا کردن اش برای رفیق کوروش سخت نیست. به شرط آن¬که با عبدالله دارابی هم راه شود.

در پایان نوشته یی که به تبع سخن رانی کوروش مدرسی (کومه له از توهم تا واقعیت) آشفته و پریشان بود این نکته را هم اضافه کنم که شما آقایانِ حکمتیست که کومه له را به انفعال (پاسیفیسم) نظامی متهم می کنید لابد این قدر سَرِتان می شود که:
الف: فعالیت نظامی موسوم به پیشمرگه آیتی در سال های 58 تا 68 ناشی از وجود و تحرک جنبش اجتماعی رادیکال در غالب شهرهای و روستاهای کردستان بود.
ب. این فعالیت که به قیمت جان باختن صدها رفیق پیشمرگه تمام شد، به تدریج و به سبب یورش گسترده ی جمهوری اسلامی، استقرار پای گاهای سپاه در شهرها و روستاها و از دست رفتن اجباری مناطق آزاد شده، محدود و محدودتر شد و سرانجام نیروی پیشمرگ کومه له از عمق کردستان ایران به کردستان عراق عقب نشینی کرد.
پ. در شرایط فعلی و در فقدان پویایی هرگونه جنبش اجتماعی مناسب و بسترساز فعالیت پیشمرگه آیتی و در حالی که گارد آزادی شما به بیست کیلومتری مریوان نیز دست رسی ندارد، چه گونه انتظار دارید که پیشمرگه ی کومه له حتماً برای خوش آیند شما دست به ماجراجویی نظامی بزند و خود را به گوشت دم توپ سپاه پاسداران تبدیل کند. مگر شما چنین می کنید؟ (البته کیش دادن دانشجویان به جلو در ماجرای 13 آذر 1386 نشان داد که حس آوانتوریستی شما سخت نیرومند است).
ت. اگر کوروش مدرسی و سایر دار و دسته ی "کمونیسم کارگری" اندکی به قول خودشان انصاف داشتند و یا دست کم چند واحدی از حافظه ی تاریخی شان پاک نشده باقی مانده بود و به جای تهدیدِ باز0 چاپ مجلات "شورش" و اسناد کنگره ی اول کومه له، به ضمیر خود مراجعه می کردند به راحتی می فهمیدند که در ماجرای پاسیفیسم میلیتانتی کومه له اگر واقعیت داشته باشد بیش از همه لیدر نابغه ، مولا و مراد مرحوم ایشان حضرت "مارکس زمانه" مشهور به منصور حکمت ایفای نقش کرده است.
ث. تازه شما که لالایی بلدید چرا خودتان خواب تان نمی برد. شما که اهل مصادره ی انقلابی هستید و برای این مهم ؟!" گارد آزادی" تشکیل می دهید چرا خاموش نشسته اید و حداقل وول نمی خورید؟ حسین مرادبیگی؛ عبدالله دارابی و مظفر محمدی و سایر نیروهای میلیتانت شما مانند عنکبوت های پیر در تارنمای اینترنت اسیر شده و به جای خلع سلاح پای گاه های نظامی رژیم مشغول فحاشی به WSU هستند.
ج. تجربه ی سی سال گذشته این هوش مندی را باید به کومه له بخشیده باشد که نه فریب تحرکات ناسیونالیسم کرد را بخورد ؛ نه مانند پژاک آلت دست این و آن شود و نه تحت تاثیر هیاهوی پوچ امثال شما کت اش را در بیاورد و آستین هایش را بالا برند و برای هیچ وارد کمین نیروهای رژیم بشود. حافظه ی پیشمرگه ی کومه له هر چه قدر باشد از حافظه ی تاریخی فلان دانشجوی جوان، صادق و کم تجربه ی آزادی خواه و برابری طلب که به توصیه ی شما زیر تیغ وزارت اطلاعات رفت بیش تر است. یک نگاه به سایت خود بیندازید. مصاحبه ی شهرام مدرسی را بازنگری کنید. آن جا که می گوید دانشجویان حکمتیست از سر و کول دانشگاه بالا می روند و ... هنوز (20 مرداد 1387) مصاحبه های رمضان حاجی مشهدی (وکیل مدافع دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب) روی سایت شماست و این یعنی مصادره ی بخشی از جنبش دانشجویی و خلع سلاح آن در برابر بازجویان. همین مانده که زیر قرارداد سفید این وکیل خوش نام را رفیق کوروش مدرسی به عنوان لیدر جدید دانشجویان امضاء کند و حق الوکاله ی فرضی را از طریق حق عضویت اعضای افتخاری حزب حکمتیست تامین فرماید!!
با این همه پیشمرگه ی کومه له به این ساده گی فریب شعارهای آوانتوریستی شما را نمی¬خورد. شما اسپارتاکوس های پوشالی برای نوشتن تاریخ خود به یک جسد یا شبح هواردفاست جدید از نوع ذبیح الله منصوری نیاز دارید. اما جنبش چپ ایران دعوای اسپارتاکوس و دزدان دریایی و سنای روم را به اساطیر سپرده است.
همه ی واقعیت این است که محافل سه گانه ی موسوم به "کمونیسم کارگری" به اتکای چند تلویزیون و چندین سایت و به اعتبار چند اکسیون چند ده نفری دچار چند توهم شده است. یکی از این اوهام خود فیل بینی است. توهم دیگر خود مرکزبینی است. و توهم دیگر نزدیکی به کسب قدرت سیاسی از طریق حزب و کوبیدن پرچم وسط شهر! (مریوان؟!) ... در کنار این توهمات اگرچند بیماری از جمله بیماری "همه با ما یا علیه ما" بیماری پارانویا، بیماری کودکستانی "لیدربازی" و ... نیز اضافه شود آن گاه معلوم خواهد شد حالِ چه کسی خراب است. آن جا که رفیق کوروش می گوید " همه ی بزرگان رفتند و حال من نیز خوب نیست!!"

وصف حالی بنوشتیم و شد ایامی چند محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

زیرنویس ها


1. صحبت های لیدر حکمتیست ها مرا یاد ادعاهای فرمانده هان سپاه می اندازد. آن جا که سربازان ساده لوح را از دادگاه کومه له و از سر بریدن می ترساندند، حزب دموکرات را خوش طینت و مذهبی معرفی می¬کردند و از پاسداران می خواستند تا آخرین گلوله علیه کومه له بجنگند.

2. علاوه بر مانسته گی اتهامات کوروش مدرسی و ادعاهای رژیم علیه کومه له، نکته ی شگفت ناک ، ادبیات "حزب الله" گونه ی رفیق کوروش است. حضرت آقا آن جا که مکرراً می¬گوید "نگذارید بگم" و ... و علیه کومه له به زعم خود افشاگری می کند شنونده را به فضای حاکم بر سال های 58 تا 60 می بَرَد و شعار "دانشجوی خط امام افشا کن افشا کن" پس از ماجرای سفارت آمریکا را تداعی می کند.

3 . توضیح این که منصور حکمت در جوانی قبل از انقلاب گیتار می نواخت و به هنگام درگیری مبارزان چپ و رادیکال با رژیم شاه به گروه رولینگ استونز دل باخته بود. میک جگرز (رهبر این گروه) زمان حضور در صحنه لباسی می پوشد مرکب از دو نیمه. یک نیمه پرچم آمریکا و نیمه ی دیگر پرچم انگلیس. پیدا کنید لبو فروش را؟!!

4 . خوب به یاد دارم که رفیق نادر بهنام در واکنش به انتقاد من به آن بخش از "برنامه" که موضع مشخصی درباره¬ی "چین" مطرح نمی کرد، آچمز شد و مثل همیشه شانه¬های¬اش را بالا انداخت، که یعنی موضوع چندان مهم نیست. می خواهم بگویم که حتا در آن دوران "مارکس زمانه" نیز از ارایه ی تحلیل دقیق پیرامون حقوق، روابط و سیاست بین الملل عاجز بود.

5. کوروش مدرسی به اندازه ی منصور حکمت نیز منصف و واقع بین نیست. اگر بود لااقل به نقش رفقا ایرج آذرین و رضا مقدم در ماجرای شکل بندی کمونیسم رادیکال و چپ ایران معاصر اذعان می کرد و به جای لجن پراکنی به هم رزمان سابق، شرم را در ادبیات سیاسی خود می گنجاند. به دَرَک که حکمتیست ها به اخلاق سیاسی و ای بسا سیاست اخلاقی قرن هجدهمی روسو و لاک و منتسکیو اعتقاد ندارند. اما شرم هم گاهی اوقات چیز بدی نیست.*