پ. هاشمی :

جنبش چپ دانشجویی


یکم اسفند ماه هشتاد و شش


منبع سایت تریبون جوان
بخش اول: ۱۶ آذر سرخ

در 11 آذر ماه امسال یورش قطعی نیروهای امنیتی به دانشجویان چپ آغاز شد. گویا قرار بود مراسمی در داشگاه های سراسر کشور برای بزرگداشت خاطره ی 16 آذز برگزار شود. ظاهراً این یورش برای ممانعت از برگزاری این مراسم آغاز شد. رهبران فکری دانشجویان همچون جنایتکارانی که سال هاست تحت تعقیب هستند، دستگیر شدند. تعداد زیادی از دانشجویان چپ به وزارت اطلاعات احضار شدند و محل سکونت آنها مورد تفتیش و جستجو قرار گرفت. در نتیجه ی این اقدامات فضای تهدید و ارعاب به شکلی بی سابقه در سطح دانشگاه ها گسترده شد. هیچکس فکر نمی کرد در چنین فضایی دانشجویان چپ بتوانند مراسم خود را برگزار کنند.

دانشجویان چپ با وجود آنکه می دانستند در صورت هرگونه حرکتی بسیاری از آنها ربوده و زندانی خواهند شد و تحت آزار و اذیت نیروهای امنیتی قرار خواهند گرفت، بر حق خود برای ابراز عقیده پافشاری کردند و توانستند در تهران و برخی از شهرستان ها مراسم خود را برگزار کنند. این موفقیت موجب واکنشی عصبی و دستپاچه از جانب دستگاه های سرکوب جمهوری اسلامی شد. واکنشی که نظیر آن در سال های اخیر کمتر دیده شده بود.

استقامت و یکپارچگی دانشجویان چپ شگفت انگیز بود و آنها به خوبی نشان دادندکه حضور چشمگیر نگرش های چپ و رادیکال در دانشگاه های ایران، نه یک نمایش بلکه واقعیتی انکارناپذیر است و نمی توان با شعار و جو سازی این گرایش را نادیده گرفت.

پیش از این، اتهاماتی از جانب برخی از محافل نزدیک به اصلاح طلبان حکومتی بر علیه دانشجویان چپ مطرح شده بود. در این اتهامات که به شکلی وسیع در سایت های اینترنتی خارج از کشور منتشر گردید، ادعا شده بود که دانشجویان چپ و رادیکال گروهی متشکل از 20 الی 30 نفر هستند که با "بی اخلاقی سیاسی" مراسم مشترک دانشجویی را تحت الشعاع خود قرار می دهند. در این اتهامات ادعا شده بود که این دانشجویان با ترفند های رسانه ای سعی می کنند وزن خود را بسیار بیشتر از آنچه در واقع هست نشان بدهند. به دنبال این اتهامات، شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت طی اطلاعیه ای اعلام کرد که دیگر حاضر نیست پلاکارد های سرخ و شعار های دانشجویان چپ را در مراسم مشترک دانشجویی تحمل کند و از آنان خواست تا از این پس مراسم دانشجویی را جداگانه برگزار کنند. این شاید یکی از دلایل اصلی اصرار دانشجویان چپ برای برگزاری گردهمائی 13 آذز در دانشگاه تهران بود؛ مراسمی که در جریان و بدنبال آن تعداد زیادی از این دانشجویان دستگیر و زندانی شدند. آنها سعی داشتند در عمل ادعاهای خود را ثابت کنند و علیرغم سرکوب دستگاه های امنیتی رژیم در انجام این کار موفق شدند.

بنا به گزارش سایت "ادوار نیوز" (سایت رسمی ادوار تحکیم وحدت)، در شرایطی که دانشگاه تهران در محاصره ی نیرو های امنیتی قرار داشت و دانشجویان چپ شناخته شده به شکلی بی سابقه در صحن دانشگاه شکار و تحویل وزارت اطلاعات می شدند، تحت فضایی به شدت پلیسی 500 نفر گرد هم آمدند و مراسم 13 آذز را با موفقیت برگزار کردند. تقریباً تمامی سخنرانان و سازمان دهندگان این مراسم دستگیر و زندانی شدند و علاوه بر آن تعدادی از شرکت کنندگان عادی این گرد همایی نیز بازداشت و تحت بازجویی قرار گرفتند. عده ای از این شرکت کنندگان عادی به زندان اوین منتقل شدند و تحت سخت ترین شرایط، زیر فشار قرار گرفتند تا به جرم هایی اعتراف کنند که زمینه را برای اعمال فشار به رهبران فکری دانشجویی فراهم می کرد. دامنه ی دستگیری ها به شهرستان ها نیز کشیده شد و ظرف چند روز شمار کل دانشجویان چپ زندانی به بیش از 40 تن رسید.
دفتر تحکیم وحدت به سرعت مواضع خود را اصلاح کرد و بر خلاف پیش بینی نیروهای امنیتی رژیم و علیرغم تهدید های مکرر وزارت اطلاعات، به دفاع از دانشجویان چپ دستگیر شده برخاست. در روز 18آذر گردهمائی دفتر تحکیم که به مناسبت سالگرد 16 آذر برپا شده بود، به محل اعتراض یکپارچه ی تمامی گروه های دانشجویی بر علیه سرکوب جنبش دانشجویی تبدیل شد. در این مراسم که حضور دانشجویان کرد در آن چشمگیر بود، دانشجویان شرکت کننده یکدل و یکپارچه خواستار آزادی همه ی دانشجویان زندانی از تمامی گروه ها و گرایشات سیاسی و عقیدتی شدند. به گزارش سایت "ادوارنیوز" حدود 2000 تن در این گردهمائی شرکت کردند و درآن عکس و نام 3 دانشجوی زندانی امیرکبیر، دانشجویان چپ دستگیر شده و دانشجویان و فعالین مدنی خلق کرد که هم اکنون در بند هستند، در کنار هم به چشم می خورد. نمایندگان طیف های مختلف دانشجویی در این مراسم سخنرانی کردند و طی آن خواستار آزادی تمامی دانشجویان زندانی شدند. پاسخ جمهوری اسلامی به این درخواست ها، دستگیری 3 تن از دانشجویان کرد بود که در این مراسم سخنرانی کرده بودند. ظاهراً سرکوب جنبش چپ دانشجویی ابعادی پیدا کرده بود که دستگاه های سرکوب رژیم در ابتدا آن را پیش بینی نمی کردند. دستگاه های سرکوب رژیم گمان می کردند که با دستگیری چند نفر قبل از برگزاری مراسم 13 آذر، حرکت جنبش چپ دانشجویی متوقف خواهد شد و با توجه به مواضعی که پیش ار این بر علیه جنبش چپ دانشجویی و توسط اصلاح طلبان حکومتی و محافل نزدیک به آنها اتخاذ شده بود، آنها فکر نمی کردند سرکوب این جنبش انعکاس وسیعی در فضای سیاسی ایران پیدا کند.

اشتباه محاسبه ی نیروهای امنیتی

ایستادگی و پافشاری دانشجویان چپ برای برگزاری مراسم 13 آذر و به دنبال آن حمایت دفتر تحکیم وحدت و سایر گروه های دانشجویی از حق فعالیت این دانشجویان، اولین نشانه های شکست توطئه ای بود که زیرکانه طراحی شده بود. اساس این توطئه را سکوت تشکیل می داد؛ سکوتی که گمان می شد بر بستر تنگ نظری های لیبرالی، در فضای سیاسی ایران با موفقیت به پیش خواهد رفت. دستگاه های سرکوب جمهوری اسلامی گمان می کردند می توانند بی سرو صدا و با کمترین هزینه به "غائله ی چپ" در دانشگاه های ایران خاتمه دهند تا از این طریق خواب آرام به چشمان کسانی باز گردد که از مدت ها پیش نگران رشد گرایشات رادیکال در جامعه هستند.
اما این تنها دلیل اعتماد به نفس و عزم جدی نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی برای سرکوب گرایشات چپ و مارکسیستی در دانشگاه های کشور نبود. شکل خشن و وحشیانه این تعرض نشان از اوج گیری دوباره ی فضایی دارد که همیشه در سرکوب نیروهای مارکسیستی مورد استفاده قرار می گیرد. استفاده ی ابزاری از مذهب و باورهای دینی در منازعات سیاسی، فضایی را ایجاد می کند که در آن اهداف سیاسی، کج و معوج نشان داده می شوند و بستر مناسبی برای توجیه سرکوب نیرو های چپ و مارکسیست فراهم می گردد.
در چند سال گذشته و بخصوص بعد از اتحاد استراتژیک نیروهای اصلاح طلب با هاشمی رفسنجانی، این نیروها نیز سعی کرده اند در رقابت با جناح مقابل، مذهب و نهاد های حاکم بر آن را به مرکز منازعات سیاسی تبدیل کنند و با تسلط بر آن، اهداف سیاسی و اقتصادی خود را پیش ببرند. متآسفانه کمتر کسی به این تصمیم اصلاح طلبان توجه کرد؛ تصمیمی که می تواند تآثیرات شومی در فضای سیاسی ایران ایجاد کند. هنگامی که نهادهای مذهبی در مرکز منازعات سیاسی قرار گیرند و موضع گیری شخصیت های مذهبی نقشی تعیین کننده در رقابت های سیاسی بازی کند، نیروهای امنیتی و دستگاه های سرکوب نظام میدان وسیعی برای حرکت پیدا می کنند. نیروهایی که خود را "سربازان گمنام امام زمان" می خوانند و از ده ها "مجوز شرعی" برای توجیه اقداماتشان برخوردارند، در چنین فضایی استقلال و قدرت وسیعی پیدا خواهند کرد. این نیروها می توانند شدت عمل و خشونت خود را پشت تفاسیر مذهبی متعددی پنهان کنند که با توجه به شکل رقابت سیاسی جناح های حکومت، هیچ مقامی نمی تواند آنها را به چالش بگیرد. نیروهای امنیتی رژیم به خوبی می دانستند در صورت اشتباه محاسبه، هیچکس آنها را مواخذه نخواهد کرد و همین موجب اعتماد به نفسی شد که ما در برخورد های خشن و وحشیانه ی این نیروها با دانشجویان چپ شاهد آن هستیم.

ایکاش این جریان به همین جا ختم می شد. نیروهای امنیتی رژیم تنها سکوت و رضایت ضمنی اصلاح طلبان حکومتی را برای سرکوب دانشجویان چپ در اختیار نداشتند. این نیروها گاهی حتی متهم می شدند که چرا برای جلوگیری از گسترش گرایشات چپ و رادیکال کاری نمی کنند! محمد قوچانی سردبیر روزنامه ی توقیف شده ی شرق که با حمایت های مالی محافل نزدیک به هاشمی رفسنجانی اداره می شد، دو ماه قبل از سرکوب دانشجویان چپ یک شماره ی کامل نشریه ی "شهروند امروز" را به خطر چپ در دانشگاه ها ی ایران اختصاص داد. وی در سرمقاله ی این نشریه که در تاریخ 15 مهر 1386 منتشر شد ضمن انتقاد از دولت احمدی نژاد، نوشت: "نفوذ اندیشه های کمونیستی از نوع استالینی آن در دانشگاه های ایران خطری نیست که صادق ترین اصول گرایان و سنت گرایان از آن نگران نباشند و این خطر واقعاً وجود دارد" وی با تآکید بر آنچه آن را "قواعد اساسی فقه اسلامی در اصالت فرد و اقتصاد آزاد" نامید از "بازگشت دوباره ی چپ ها به دانشگاه" ابراز نگرانی کرد و نوشت: "به همین دلیل است که ضروری است محافظه کاران سرشناس از جمله همان مقام عالی رتبه ی دولت فعلی این بار مانع از تکرار فاجعه شوند تا التقاط جدید نفاقی تازه نسازد".
به دنبال این ویژه نامه، روزنامه ی اعتماد ملی نیز که زیر نظر مهدی کروبی اداره می شود، در تاریخ 22 مهر 1386 صفحاتی را به خطر چپ در دانشگاه های ایران اختصاص داد. در این شماره طی گزارش ها و مصاحبه هایی که با شخصیت های سیاسی شناخته شده انجام شد، از گسترش "اندیشه های الحادی" در دانشگاه های ایران ابراز نگرانی شده بود و بسیج و مسئولین دانشگاه مورد مواخذه قرار گرفتند که چرا خطر چپ را دست کم می گیرند و در مقابل آن کاری انجام نمی دهند
ادبیاتی که در این نوشته ها از آن استفاده شده است، به شکل عجیبی مشابه ادبیاتی است که در سال های 60 برای توجیه سرکوب جریانات چپ از آن استفاده می شد. در این ادبیات جریانات چپ نه به عنوان جریاناتی سیاسی بلکه به عنوان عوامل کفر و الحاد معرفی می شوند و به جای مواضع سیاسی بر بی دینی و نقطه نظرات فلسفی آنها تآکید می گردد. بی جهت نیست که در اطلاعیه ای که وزارت اطلاعات در ارتباط با دستگیری دانشجویان چپ صادر کرد، یکی از اتهامات اصلی که بر علیه این دانشجویان مطرح شد؛ مطالعه و نگهداری "کتب ضاله" بود. این اطلاعیه به خوبی نشان می داد که وزارت اطلاعات برای توجیه این دستگیری ها، قبل از هر چیز بر روی اعتقادات این دانشجویان تآکید می کند.

در شرایط فعلی هیچ تشکیلات جدی مارکسیستی نمی تواند به شکلی وسیع و گسترده در داخل ایران فعالیت کند. برای سازمان دهی چنین تشکیلاتی ایده ها، نظریات و تئوری هایی لازم است که جریانات موجود کوچک ترین شناختی از آنها ندارند. هیاهوی تبلیغاتی احزاب و گروه هایی که مدعی حضوری پررنگ در داخل کشور هستند، بیشتر نمایشی رسانه ای است. این احزاب و گروه ها جهت ادامه ی بقای خود در خارج از کشور، مجبورند تا برای جذب کمک های مالی و امکانات به عناصر متزلزل و بعضاً بریده ای مراجعه کنند که سال ها پیش سیاسی بودند و برای زندگی بهتر به کشورهای اروپایی مهاجرت کرده اند. ادعای حضور موثر در داخل کشور که از جانب برخی از احزاب و گروه های تبعیدی عنوان می شود، صرفاً نمایشی تبلیغاتی است که بینندگان اصلی آن در خارج کشور قرار دارند. البته همه ی این گروه ها هوادارانی کم تعداد در داخل کشور دارند ولی فعالیت این گروه ها درخارج از کشور معطوف به ضرورت ها و مقتضیات حرکت هوادارانشان در داخل کشور نیست؛ بلکه برعکس فعالیت این هواداران در داخل ایران اکثراً در خدمت نوع و شکل فعالین این گروه ها در شرایط تبعید قرار می گیرد و بر حسب آن تعریف می شود. به نظر من این مهم ترین دلیل ضعف جنبش چپ در ایران است و تا هنگامی که چپ داخل کشور خود را از زیر بار اسطوره ی "حزب – سازمان" هایی که در خارج از کشور مستقر هستند رها نکند، این ضعف ادامه خواهد داشت.

جنبش چپ دانشجویی یک تشکیلات مارکسیستی نبود. یک جنبش نمی تواند تشکیلات باشد و هر گونه تلاشی در این راستا پیشاپیش محکوم به شکست است. مسلماً درون جنبش چپ دانشجویی گروه های مختلف دانشجویی می توانند فعالیت کنند ولی منحصر کردن هویت جنبش چپ دانشجویی به یک گروه خاص دانشجویی حرکتی فرصت طلبانه و به شدت مضر است. تلاش هایی که در این راستا و بعد از دستگیری رهبران شناخته شده ی این جنبش صورت گرفته است، باید در معرض انتقاد جدی فعالین و گروه های سیاسی چپ قرار بگیرد و عوامل اصلی آن باید افشا و طرد شوند.
جنبش چپ دانشجویی حرکتی نظری و کاملاً علنی بود که ایده هایی را در فضای دانشگاهی مطرح می کرد. تظاهراتی چند صد نفره نمی تواند حاکمیتی را متزلزل کند. ترس جمهوری اسلامی و لیبرال های نزدیک به آن از ایده هایی بود که در این تظاهرات مطرح می شد، ایده هایی که عمدتاً ارزشی نظری داشتند. این ایده ها نمی توانستند در سطح جامعه گسترش یابند چون برای گسترش یک ایده در سطح جامعه تشکیلاتی دیگر، جنبشی دیگر و حتی زبانی دیگر لازم بود. جنبش دانشجویی به تنهایی نمی تواند ایده ای را توده ای کند. ارزش این جنبش قبل از هر چیز در صداقت، صراحت و شفافیت نظریاتی است که در سطح آن مطرح می شود، نظریاتی که دیگران باید آنرا صیقل دهند و به زبانی ساده و معمولی به میان توده ها ببرند. دوستان جوان ما در ابتدای راه بودند. آنها سعی داشتند چیزهایی را یاد بگیرند که دیگران به آنها یاد نداده بودند. جرم اصلی آنها آموختن بود و این جرمی است که خیلی ها آنرا نمی بخشند.
جمهوری اسلامی برای سرکوب دانشجویانی که فعالیت آنها کاملاً علنی و عمدتاً محدود به محیط دانشگاه بود، دانشجویانی که قریب به اتفاق آنان را جوانانی 20 تا 25 ساله تشکیل می دادند، به گونه ای رفتار کرد که گویی در صدد قلع و قمع یک گروه جنایتکار مسلح است و در این میان، توجیه اصلی جمهوری اسلامی برای رفتارهای وحشیانه اش تنها یک چیز بود: «این دانشجویان مارکسیست هستند.»

در اینجا بوی نفرت انگیز زندان ها و شکنجه های سال های 60 بار دیگر به مشام می رسد و خاطره ی تلخ قتل عام های سبعانه بار دیگر زنده می گردد. شکل برخورد و شیوه هایی که حکومت در مواجهه ی با دانشجویان چپ به کار برد و مهم تر از آن توجیهی که برای این برخوردها به آن متوسل شد، یادآور منطقی است که در سال های 60 به کرات از آن استفاده می کرد. منطقی متحجر که ظاهراً هدف آن را مبارزه با کفر و الحاد تشکیل می دهد.
در این منطق بجای آنکه مواضع مشخص سیاسی مورد توجه قرار گیرد، بر هویت ایدئولوژیک و نظرگاه های فلسفی افراد تأکید می گردد و از همین جا راه برای تفتیش عقایدی قرون وسطایی باز می شود. اما ما دیگر در شرایط سال های 60 نیستیم و باورهای دینی مردم دیگر نمی تواند برای پیشبرد این منطق مورد سوء استفاده قرار گیرد. اکنون پس از گذشت سال ها و بعد از آنکه مردم ایران تجربه ی گران سال های 60 و حاکمیت جمهوری اسلامی را با گوشت و پوست خود تجربه کرده اند، این توجیهات حداقل در بین مردم عادی چندان خریداری ندارد. آنها به خوبی می دانند که در پشت این دغدغه های به ظاهر دینی، منافع میلیاردرهای "اسلامی" پنهان است؛ اما بر خلاف این نگرش ساده ولی عمیقی که در بین مردم عادی رایج است، بخش مهمی از نیروهای سیاسی و به خصوص نیروهایی که تحت تآثیر نگرش های لیبرالی هستند، از تحلیل منازعات ایدئولوژیک و سیاسی بر مبنای منافع عینی و واقعی خودداری و آن را در هزار توی پیچیده ی عبارت پردازی های بی معنی گرفتار می کنند.
یکی از ویژگی های بارز دانشجویان چپ و رادیکال این بود که صریحاً روی این منافع انگشت گذاشتند و آنرا از میان ابرهای ایدئولوژیک دین مدارانه و یا اصلاح طلبانه بیرون کشیدند. آنها درگیری جناح های حکومتی را درگیری منافعی اقتصادی می دیدند که خود را در پشت شعارهای مذهبی یا سیاسی پنهان می کند. این رمزگشایی از ماهیت اصلی درگیری های حکومتی شآن "قهرمانان حفظ اصالت دین" را خدشه دار می کرد. و قداست "مبارزه در راه اصلاحات و نجات باور های دینی" را به شدت کاهش می داد؛ بنابراین تعجبی ندارد که هر دو جناح حکومتی کینه ی دانشجویان را به دل گرفتند و برای ریشه کن کردن نگرش های رادیکال در دانشگاه ها یکدل و هم نظر شدند.
اشتباه محاسبه ی نیرو های امنیتی رژیم از همین جا شروع شد. آنها روی نفوذ اصلاح طلبان حکومتی بر نیروهای مخالف جمهوری اسلامی بیش از اندازه حساب می کردند. آنها گمان می کردند که دستگیری چند دانشجوی چپ، عملاً سکوتی تآیید آمیز را به دنبال خواهد داشت و فضای سیاسی کشور واکنش چندانی در قبال آن از خود نشان نخواهد داد. شرط موفقیت جمهوری اسلامی این بود که منطق قرون وسطایی آن بی سر و صدا به میدان بیاید و از طرف فضای سیاسی به عنوان واقعیتی موجود پذیرفته شود. شهامت و پایداری دانشجویان چپ این منطق را از میان حصارهای سکوتی که قرار بود بدور آن کشیده شود بیرون آورد و در معرض دید و قضاوت همگان قرار داد. مقاومت و ایستادگی این دانشجویان سکوتی را به هم زد که قرار بود زمینه ساز کارآمدی دوباره ی این منطق باشد. چهره ای از جمهوری اسلامی به نمایش درآمد که مدت ها بود سعی داشت آنرا پنهان کند؛ چهره ای که یادآور سال های سیاه 60 است.

منطقی که در سال های 60 معرکه گردان اصلی اعدام ها و قتل عام های سیاسی بود، نمی توانست از جانب نیروهای آزادیخواه و مترقی تحمل شود. با وجود سکوت مزورانه ی رسانه های غربی و علیرغم انفعال و خاموشی معنادار محافلی که کوچکترین ارزشی برای آبروی سیاسی خود قائل نیستند، از همان ابتدا خیل عظیمی از نیروها به میدان آمدند و نفرت و انزجار خود را از رفتاری که با دانشجویان چپ شده بود اعلام کردند. کمپین ها و کمیته های متعددی تشکیل شد و فعالیت های متشکلی برای آزادی بی قید و شرط تمامی دانشجویان و بخصوص دانشجویان چپ آغاز گردید. گروه های مستقل دانشجویی اخبار مربوط به دانشجویان زندانی را منتشر کردند و سایت های اینترنتی متعددی این اخبار را پوشش دادند. گزارش لحظه به لحظه ی این تحرکات دهان به دهان می گشت و گسترش می یافت.
توطئه ی سکوت شکست خورده و ثابت شده بود، جنبش چپ دانشجویی نیازی به حمایت رسانه ها، گروه ها و افرادی ندارد که تنها حاضرند از کسانی که هم رآی و هم نظر آنها باشند، دفاع کنند. هر آنچه این جریانات می توانستند انجام دهند، جنبش دانشجویی با کمک شبکه ی وسیعی از نیروهای مستقل توانست انجام دهد. سرکوب و شکنجه ی دانشجویان چپ در تاریک خانه های دستگاه های امنیتی رژیم پنهان نماند و در معرض دید و نفرت تمامی کسانی قرار گرفت که چشمانی برای دیدن و وجدانی برای متآثر شدن دارند.

بخش دوم: "سکوت را می توان شنید"

با وجود انتشار گسترده ی اخبار دستگیری و شکنجه ی دانشجویان چپ که به همت تشکل های دانشجویی، گروه های مستقل ترقی خواه و نیروهای چپ صورت گرفت؛ رسانه های غربی و محافل نزدیک به آنها ترجیح دادند با سکوت از این واقعه استقبال کنند. سرکوبی که وسعت و شدت آن در سال های اخیر بی سابقه بود، رخدادی کم اهمیت تلقی شد و با آن بمثابه خبری حاشیه ای برخورد شد. کسانی که تا دیروز در ارتباط با دستگیری به اصطلاح "ارازل و اوباش" ساعت ها بحث می کردند و در رابطه با ضرورت بهره مندی بدون تبعیض تمامی افراد از حمایت های قانونی ده ها مقاله می نوشتند، امروز حتی حاضز نبودند اشاره ای کوچک به رفتارهای وحشیانه جمهوری اسلامی با دانشجویان چپ بکنند. گویی این دانشجویان حق چندانی برای برخورداری از حقوق مدنی و حمایت های قانونی ندارند؛ حمایت هایی که انتظار می رفت حتی ارازل و اوباش هم از آن برخوردار باشند.

کاملاً واضح بود که دلیل این بی اعتنایی آشکار به سرکوب دانشجویان چپ، اعتقادات این دانشجویان و مواضع ضد آمریکایی آنها بود؛ مواضعی که در حد بیانیه ها و خطابه های تشریفاتی باقی نمی ماند و به راهبردهایی عملی برای جنبش دانشجویی منتهی می شد. دانشجویان چپ موضع گیری کاملاً مشخصی علیه سیاست های نئومحافظه کاران آمریکایی در منطقه داشتند و در کنار تقابل با سیاست های جمهوری اسلامی بر ضرورت و مخالفت قاطع با دخالت های خارجی نیز پافشاری می کردند. آنها معتقد بودند که جنبش دانشجویی باید با تمامی جناح های حکومتی و قدرت های خارجی مرزبندی داشته باشد و حرکات آن بگونه ای باشد که جناح های حکومتی و قدرت های خارجی نتوانند از آن به نفع سیاست های خود بهره برداری کنند. این دانشجویان به دنبال تجربه ی دوران اصلاحات، نگران آن بودند که جنبش دانشجویی به زائده ی بی اراده ی نهادهای قدرت تبدیل شود و نتواند رسالتی را که بر دوش دارد، انجام دهد. آنها بر ضرورت ایجاد یک "جبهه ی سوم" پافشاری می کردند و اعتقاد داشتند که تنها چنین جبهه ای می تواند مستقل از قدرت هایی که هم اکنون باهم درگیرند، به مرکزی برای پی گیری منافع واقعی مردم تبدیل شود.

این مواضع از همان ابتدا با مخالفت طیف وسیعی از نیروهای اپوزیسیون روبرو شد و دانشجویان چپ و رادیکال متهم شدند به اینکه اعتقادی به ضرورت وحدت در نیروهای اپوزیسیون ندارند و با مواضع خود عملاً موجب تضعیف آن می شوند. از اصلاح طلبان و لیبرال های وطنی گرفته تا برخی از گروه های مهاجر، همگی در یک نکته اشتراک نظر داشتند و آن ضرورت استفاده از قدرت های موجود برای رسیدن به اهداف سیاسی شان بود. اصلاح طلبان و جریانات لیبرالی که در اطراف آنها موضع گرفته بودند، در بحبوحه ی اصلاحات به دلیل ترس از گسترش جنبش توده ای در مقابل جناح مقابل گام به گام عقب نشستند و مواضع حکومتی خود را یکی پس از دیگری از دست دادند. این نیروها زیر ضرب فشارهای جناح اقتدارگرای جمهوری اسلامی قرار داشتند و تنها امیدشان تأثیراتی بود که فشارهای خارجی می توانست در پی داشته باشد. آنها امیدوار بودند که این فشارها بتواند جناح اقتدارگرای جمهوری اسلامی را قانع کند که بهترین راه مصالحه با غرب استفاده از اصلاح طلبان به عنوان شرکای کوچکتر است. در طرف دیگر گروه های مهاجری قرار داشتند که در خارج از ایران فعالیت می کنند. به دلیل تمرکز فعالیت این گروه ها در خارج از کشور، آنها فاقد امکانات و قابلیت های لازم برای تأثیری تعیین کننده بر ظرفیت های داخلی هستند. با وجود این بسیاری از این گروه ها از بررسی نقش و موقعیت خود طفره می روند و تمایل دارند تا برای خود نقشی تاریخی قائل باشند. برای این نیروها فشارهای خارجی می توانست دریچه ی امیدی باشد تا از طریق آن جامعه ی ایران از کنار به حرکت در آید و دلیل تمرکز فعالیت آنها در خارج از کشور به گونه ای توجیه شود.

همه ی این نیروها با وجود تمامی اختلافاتی که باهم داشتند در یک نکته اشتراک نظر پیدا می کردند و آن تأثیرات مثبتی بود که به زعم آنها این فشارهای خارجی می توانست در فضای سیاسی ایران ایجاد کند. برای آنها مهم نبود که این فشارها چه سمت و سویی دارد و در عمل چه اهدافی را دنبال می کند، برای آنها مهم نبود که آیا این فشارها موجب تحرک بیشتر توده ها می شود یا برعکس آنها را تشویق می کند تا در انتظار امدادی از غیب باقی بمانند. آنچه برای این نیروها اهمیت داشت، امکاناتی بود که شاید در نتیجه ی این فشارها برای آنها ایجاد می شد. این امکانات تنها چیزی بود که آنها می توانستند به آن امیدوار باشند. این نیروها نمی توانستند روی جنبش توده ای حساب کنند. برخی از این نیروها تحرک توده ای را دور از دسترس و غیرممکن می دانستند و برخی دیگر آنرا خطرناک و غیر قابل کنترل تلقی می کردند. بنابراین پافشاری جنبش چپ دانشجویی برای ایجاد "جبهه ی سوم" در بهترین حالت خیال پردازی کودکانه و در بدترین حالت نشانه ی خشونتی کور و خطرناک ارزیابی شد.

مواضع و تحلیل های جنبش چپ دانشجویی در بعدی نظری مطرح شد. برای تبدیل این نظرات به برنامه هایی عملی، لازم بود تا جریانات و گروه های چپ آنهارا مورد نقد و بررسی قرار دهند و از دل آنها گرایشات رادیکالی را بیرون بکشند که مدت ها ست در جنبش چپ ایران فراموش شده اند؛ اما متأسفانه این مواضع و تحلیل ها با بی اعتنایی کامل از طرف احزاب و گروه های چپ مهاجر روبرو شد و نطفه های رادیکالیسمی که در دل آنها وجود داشت، به خامی و بی تجربگی دانشجویان چپ نسبت داده شد. ترس از رادیکالیسم منحصر به نیرو های راست و لیبرال نیست. این ترس طی سال های مهاجرت در احزاب و گروه های چپ ریشه دوانده و مواضع و نقطه نظرات آنها را تحت تأثیر خود قرار داده است. بنابراین ما می بینیم که درچپ خارج از کشور معیار رادیکالیسم در محدوده های تنگ مواضع فرهنگی و سیاسی زندانی می شود و به ریشه های اقتصادی و طبقاتی این مواضع کوچکترین اشاره ای نمی شود.

در چنین فضایی کاملاً طبیعی است که میدان دار اصلی تفکرات سیاسی، نگرش های راست و لیبرال شوند و پلمیک های سیاسی در محدوده ی تنگ تفکر لیبرالی باقی بماند. تنفری که از جانب نیرو های راست و لیبرال علیه گرایشات رادیکال دانشجویان چپ ابراز شد، به دلیل ترس از قدرت اجتماعی این دانشجویان نبود. این تنفر قبل از هر چیز معلول هراسی است که نگرش لیبرالی از تفکرات رادیکال دارد؛ تفکراتی که هیچگاه با آنها رو در رو مبارزه نشد و نگرش های رقیب آن همواره در پشت جعل تاریخ و عوامفریبی های سیاسی پنهان شدند تا گریبان خود را از ضرورت برخوردی مستدل و تئوریک رها کنند.
تحلیل ها و مواضع جنبش چپ دانشجویی در فضایی شفاف و بی طرفانه در معرض نقد و بررسی قرار نگرفت. نیروهایی که در نبود آلترناتیو چپ و رادیکال خود را پرچمداران بی رقیب مبارزه با تحجر، استبداد و عقب ماندگی بشمار می آوردند، با ظهور نگرشی که این موقعیت انحصاری آنها را زیر سوال می برد، دست پاچه و عصبی شدند. آنها نمی توانستند رودررو و آشکار با این نگرش برخورد کنند، بنابراین سعی کردند از پشت به آن حمله کنند. هاله ی مقدسی به دور فعالیت هایی کشیده شد که اساس آن را اتکاء به فشارهای خارجی و حمایت اصلاح طلبان تشکیل می داد و گفته شد که دانشجویان چپ با انتقاد از تکیه گاه های اصلی این فعالیت ها، عملاً مبارزه ای را زیر سوال می برند که هم اکنون در جریان است. اینکه "این مبارزه ی واقعاً موجود" تا چه حد جدی است و چه دستاوردهایی می تواند داشته باشد، مورد توجه قرار نمی گرفت و بررسی آن به آینده ای دور حواله می شد. هیچکس به این نکته توجه نکرد که دانشجویان چپ خواستار توقف این فعالیت ها نبودند بلکه به دنبال ارتقاء این فعالیت ها به گونه ای بودند که تکیه گاه اصلی آن جنبش توده ای باشد. مهمتر از همه اینکه دانشجویان چپ نه می خواستند و نه می توانستند نظرات خود را تحمیل کنند. آنها صرفاً عقاید خود را مطرح می کردند و همین طرح عقاید چیزی بود که مدعیان آزادی اندیشه نمی توانستند آنرا تحمل کنند.
بلافاصله بعد از موضع گیری های رادیکال جنبش چپ دانشجویی زمزمه هایی مبنی بر حمایت جمهوری اسلامی از این دانشجویان به گوش رسید. عده ای ادعا می کردند که جناح اقتدارطلب جمهوری اسلامی مخفیانه از این دانشجویان حمایت می کند تا به وسیله ی آنها با اندیشه های لیبرالی مبارزه کند. البته این ادعاها از همان ابتدا به یک شوخی شبیه بود و هیچکس آنرا جدی نگرفت؛ ولی این شوخی تلخ و گزنده می شود وقتی می بینیم، همان هایی که تا دیروز مدعی بودند فعالیت دانشجویان چپ و رادیکال به نفع جمهوری اسلامی تمام می شود و به همین دلیل دولت از ادامه ی فعالیت آنها جلوگیری نمی کند، امروز سرکوب وحشیانه ی آنها را امری طبیعی قلمداد می کنند و دلیل آنرا تندروی و ناپختگی سیاسی آنها می دانند.

هیچگاه با مواضع و اعتقادات جنبش چپ دانشجویی برخوردی صریح، مستدل و نقادانه صورت نگرفت. عده ای آنها را نصیحت کردند و عده ای دیگر آنها را در معرض اتهاماتی عوام فریبانه قرار دادند. کسی به نظرات و مواضع آنها توجه نکرد. گویا آنچه مهم بود خود این دانشجویان بودند و نه نظرات و مواضع آنها. اما رخدادهای بعدی نشان داد که این مواضع و نقطه نظرات انعکاس وسیعی در محافل سیاسی ایران داشته است. آنچه دانشجویان چپ را در مرکز توجه ناظران سیاسی قرار می دهد، بیش از هر چیز اعتقادات و نگرش های سیاسی آنها است و نه کمیت و قدرت اجتماعی آنها.
سرکوب وحشیانه ی دانشجویان چپ و سکوت کسانی که پیش از این افتخار اصلی شان دفاع از آزادی بیان و اندیشه بود، نکته ی بسیار مهمی است که نمی توان آنرا نادیده گرفت. سکوت این مدعیان دمکراسی و حقوق بشر در برابر دستگیری و شکنجه ی دانشجویان چپ، امری طبیعی تلقی نمی شود. این سکوت در کنار مواضع اصلاح طلبان حکومتی که پیش از این خواستار برخورد جدی دستگاه های اجرایی با "خطر چپ در دانشکاه" شده بودند، معنایی خاص پیدا می کند. رسانه ها، جریانات و افرادی که مدعی تضارب آراء و برخورد اندیشه ها بودند، با خونسردی سرکوب وحشیانه ی جوانانی را نظاره کردند که گناه اصلی شان ابراز عقیده و بیان نظراتشان بود. آنها نمی فهمیدند که سکوت را می توان شنید، سکوتی که با صدایی چندش آور فریاد می زند: "تصفیه کنید آقایان، تصفیه کنید! دانشگاه های ایران را از اندیشه های مخرب مارکسیستی و رادیکال تصفیه کنید!"

"آنها که باد می کارند، طوفان درو خواهند کرد."

مسلماً عده ای بر این دانشجویان خرده می گیرند که چرا دشمنی کسانی را به جان خریده اند که می توانستند در لحظات سخت به یاریشان بیایند؛ عده ای به این دانشجویان خرده می گیرند که چرا پا را از گلیمشان درازتر کرده و حرف هایی را گفته اند که نباید می گفتند. اما چرا دشمنی ها را به حساب جوانی و بی تجربگی این دانشجویان نمی گذارند؟ چرا این بار "بخششی" از طرف "بزرگان" در کار نیست؟

کاملاً روشن است که در محافلی خاص، نسبت به این دانشجویان کینه و نفرت عمیقی وجود دارد. رفقای جوان ما بار گرانی بدوش می کشند. آنها عقاید و مواضعی را مطرح کرده اند که خیلی ها تحمل شنیدن آنرا ندارند، مواضع و عقایدی که طرح آنها قابل بخشش نیست. نگرش هایی که آنها مطرح کردند، ناشی از رادیکالیسمی اجتماعی است که از بطن جامعه بیرون جوشیده است و ذاتاً با مواضع گروه های افراطی و کوچک مستقر در خارج تفاوت دارد. این ویژگی برای بسیاری رعب آور است. رادیکالیسم موجود در دیدگاه های جنبش چپ دانشجویی نمایشی رنگ و رو رفته از تاریخ تحریف شده ی چپ ایران نیست. این رادیکالیسم زنده است و برای همین می تواند متکامل شود و گسترش یابد. با جنبش چپ دانشجویی هیچگاه برخوردی مستدل نشد. مخالفین سرسخت آن صرفاً به لعن و نفرین این جنبش در فضایی عوام فریبانه پرداختند. البته هرکس می تواند مانند آقای قوچانی از "اندیشه های کمونیستی از نوع استالینی آن" نگران باشد ولی آیا نباید منظور دقیق خود را از این واژه ها بیان کند؟ آیا نباید مشخص کند که مثلاً "استالینیسم" چه تفاوتی با "مارکسیسم – لنینیسم" دارد، چه تفاوتی با "تروتسکیسم" دارد و به چه دلیل برخی از نظریه پردازان سیاسی معتقدند که تمامی اینها را می توان در کنار فاشیسم نگرش هایی توتالیتر ارزیابی کرد؟ آیا نظریات لوکاچ، گرامشی، رزا لوکزامبورگ را هم می توان به سادگی "اندیشه های کمونیستی از نوع استالینی آن" نامید؟ چرا به جای واژه های دقیق و معنادار از کلیشه هایی استفاده می شود که نقل و نبات کارزارهای ایدئولوژیک و تبلیغاتی در دوران جنگ سرد بود؟

با ادبیاتی تبلیغاتی و شعارگونه، حداقل در فضای دانشگاهی نمی توان به جنگ ایده های رادیکال رفت. اصولاً دانشگاه ها در سراسر جهان یکی از مراکز اصلی نشو و نمو ایده های رادیکال است. حتی در کشورهایی که فضای اجتماعی آنها رادیکال نیست، ما در محیط های دانشگاهی با گروه های چپ و رادیکال برخورد می کنیم. دلیل این امر، بازتولید ساختاری اندیشه ی آزاد و تفکر انتقادی در چنین محیط هایی است. ظهور و گسترش نگرش های چپ و رادیکال در دانشگاه های ایران عجیب نیست، اینکه عده ای از این خبر شگفت زده می شوند، عجیب است. وقتی نظریه پردازان لیبرال ما در هنگام برخورد با این نگرش ها، تنها می توانند از کلیشه هایی مستعمل و شعارهایی تکراری استفاده کنند، نشان دهنده ی آن است که این نظریه پردازان به هیچ وجه آماده ی مواجهه با چنین پدیده ای نیستند. برخوردهایی از این دست، مسلماً نمی تواند در محیط دانشگاه های ایران مانع از رشد ایده های رادیکالی شود که از بطن نقد نظریات لیبرالی شکل گرفته اند. بسیاری از دانشجویان چپ زمانی خود اصلاح طلب بودند و این کلیشه ها و شعارها برای آنها نکته ی بدیعی ندارد. تئوری های رادیکال و جدی وجود دارند که در فضای دانشگاهی نمی توان آنها را این طور ساده و سرسری رد کرد. از نوشته های دانشجویان چپ مشخص است که آنها با برخی از این تئوری ها آشنایی دارند، در صورتیکه به نظر می رسد نظریه پردازان لیبرال ما حتی نمی دانند این تئوری ها چه هستند، چه رسد به اینکه بخواهند آنها را نقد کنند. دلیل این امر کاملاً روشن است، این نظریه پردازان اصولاً نیازی برای این کار نمی دیدند. لیبرالیسم نظری در ایران هیچ گاه با تئوری های رادیکالی برخورد نکرد که در محیط های آکادمیک به طور جدی مطرح هستند. حریف واقعی آنها پیشاپیش حذف شده بود. نظریه پردازان لیبرال فکر می کردند اگر نظریات امثال "ملا حسنی" را نقد و بررسی کنند، به وظایف علمی و آکادمیک خود عمل کرده اند.

تسلط نظری لیبرالیسم بر حیات روشنفکری ایران که در دهه ی ۱٣۷۰ اتفاق افتاد، نتیجه ی رقابتی عادلانه نبود. رابطه ی کاملاً مشخصی بین این تسلط و سرکوب های دهه ی ۶۰ وجود دارد. سرکوب هایی که طی آن نظرگاه های چپ و رادیکال به شکلی خشن و وحشیانه حذف شدند. اینکه چرا نیروهای چپ مهاجر نتوانستند مانع از حذف فیزیکی اندیشه هایی شوند که ظاهراً محافظت از آنها دلیل اصلی مهاجرتشان بود، بحث مفصلی است که من در مقاله ی قبلی ام با عنوان "هویت گمشده" به آن پرداخته ام و لازم نیست در اینجا آنرا دوباره تکرار کنم. اکثر کتاب ها و مقالاتی که در دفاع از تئوری ها و نگرش های چپ و رادیکال منتشر شده اند، در سال های اخیر و توسط کسانی بوده است که در داخل ایران بسر می برند. در این رابطه باید به محمد جعفر پوینده و پیروز دوانی نیز اشاره کرد که از پیش قراولان این حرکت بودند و جان خود را بر سر آن گذاشتند. شکل گیری و رشد نگرش های چپ در دانشگاه های ایران مسلماً بی تأثیر از این تلاش ها نبود. این خیزش دوباره در شرایطی ممکن شد که تیغ تصفیه های ایدئولوژیک و فضای تفتیش عقاید دیگر نمی توانست مانند گذشته عمل کند. تبعات اعدام ها و شکنجه های سال های ۶۰ رنگ باخته بود و دیگر نمی توانست موجب ترس و خودسانسوری نیروهای چپ شود.
نظریه پردازان لیبرال تا آنجا که توانستند از برخورد با این واقعیات طفره رفتند. آنها فکر می کردند شرایط مساعدی که در نتیجه ی سرکوب های دهه ی ۶۰ برایشان ایجاد شده بود، می تواند تا ابد ادامه داشته باشد. گاهی به نظر می رسید که آنها دروغ خودشان را باور کرده اند و واقعاً فکر می کنند از پس مبارزه ای نظری پیروز بیرون آمده اند؛ اما ۱۵ آذز ۱٣٨۵ آنها را به خود آورد. حضور چشمگیر دانشجویان چپ در مراسمی که در شهرهای مختلف برگزار شد، همچون صاعقه ای در آسمان بی ابر آنها را شگفت زده کرد. چیزی که قرار بود مدت ها پیش مرده باشد، شاداب و سرزنده در مقابلشان ایستاده بود. جنبش چپ دانشجویی را نمی شد به حال خود رها کرد چون با وجود تضادهای شدید طبقاتی که در جامعه وجود دارد، این جنبش می توانست نطفه هایی از رادیکالیسم زنده و اجتماعی در بطن خود داشته باشد. ترسی کور و تاریخی دوباره زنده شد و جنگ صلیبی علیه دانشجویان چپ و رادیکال آغاز گشت.

طبیعتاً انتظار می رفت، حداقل تا وقتی که فعالیت اصلی این جنبش معطوف به محیط های دانشگاهی است، این برخورد در سطحی نظری و توسط نظریه پردازان لیبرال انجام شود. اما کدام علم؟ کدام منطق؟ کدام استدلال؟ نظریه پردازان لیبرال همچون سرمایه داری ایران عادت کرده اند تا با رانت دولتی بوجود بیایند و با رانت دولتی به بقای خود ادامه دهند. مهمترین استدلالی که آنها در دست داشتند، مرگ تاریخی ایده های چپ بود و جنبش چپ دانشجویی نماد بارز زنده بودن این ایده ها به شمار می رفت. آنها مجبور بودند به جنبش چپ دانشجویی بقبولانند که وجود ندارد ولی فعالیت یک سال گذشته ی این جنبش نشان داد که زیر بار چنین باوری نمی رود. بنابراین در نظرگاه های لیبرالی ادامه ی حیات جنبش چپ دانشجویی صرفاً به عنوان یک معضل اجتماعی بالقوه مطرح نشد بلکه بیش از آن به عنوان یک بن بست نظری بالفعل ظاهر گشت. به همین دلیل است که برخی از این روشنفکران و نظریه پردازان لیبرال بجای آنکه در فضای دانشگاهی، یعنی محیطی کاملاً روشنفکرانه به بحث و استدلال بپردازند، خود را همچون آقای قوچانی پشت "قواعد اساسی فقه اسلامی" پنهان کردند و برای حذف نگرش های چپ دست به دامن شکنجه گران اوین شدند؛ آنها فقط وقتی می توانستند بحث کنند که حریفشان پیشاپیش به قتل رسیده باشد.

* * * * * * *

من سرکوب سیاه سال های ۶۰ را به چشم دیدم. من دیدم که ادعا می شد زندان اوین دانشگاه است و تئوریسین های جمهوری اسلامی تنها در آنجا حاضر بودند با مخالفینشان بحث کنند. من دیدم که چگونه عده ای تواب می شدند و اعلام می کردند تنها در زندان اوین موفق به کشف حقایق شده اند. من دیدم که رفقای ما گروه گروه اعدام می شدند چون به اصطلاح "قابلیت اصلاح" نداشتند. من شاهد حذف فیزیکی اندیشه های چپ و رادیکال طی سال های ۶۰ بودم.
ولی آنچه که مرا بیشتر متأثر کرد وقایعی بود که بعد از این سرکوب ها پیش آمد؛ مشاهده ی گروهی که بر روی اجساد رفقای ما جولان می دادند و در غیاب آنها خود را پیروز میدان می دانستند. تئوریسین های خود خوانده ای که در نبود حریف عربده می کشیدند و مدعی بودند کسی نمی تواند با آنها مقابله کند. در شرایطی که رفقای ما یا اعدام شده بودند و یا مجبور بودند خود را در گوشه ای پنهان کنند، عده ای ادعا کردند که اندیشه های چپ و رادیکال حرفی برای گفتن ندارند.

سرکوب دانشجویان چپ و برخوردهای مزورانه ای که بعضی از مدعیان آگاهی و اندیشه به دنبال آن کردند، خاطره ی تلخ سال های ۶۰ را دوباره برایم زنده کرد. جمهوری اسلامی در سرکوب دانشجویان چپ از منطقی استفاده کرد که در سال های ۶۰ از آن استفاده می شد؛ منطقی که در آن بجای برخورد با مواضع مشخص سیاسی، بر هویت ایدئولوژیک و نظرگاه های فلسفی افراد تأکید می گردد. گروهی از روشنفکران لیبرال این منطق را تأیید کرده اند و فکر می کنند می توانند چرخ تاریخ را به عقب برگردانند؛ اما این منطق تنها در بستر ناآگاهی توده ها امکان موفقیت دارد و تجربه ی تلخ سال های ۶۰ چیزی نیست که بتوان آنرا براحتی از ضمیر توده ها پاک کرد. آنهایی که دغدغه ی اصلی شان حفظ نظم موجود اقتصادی است و فکر می کنند می توان دوباره از مذهب برای حفظ ثبات اجتماعی استفاده کرد، بزودی خواهند فهمید که تنها عامل ثبات در جمهوری اسلامی نیروهای سرکوب آن است و این عاملی به شدت شکننده است. وقایع سال های ۶۰ را دیگر نمی توان تکرار کرد، چرا که تکرار یک رفتار در شرایطی متفاوت، نتایجی متفاوت به بار خواهد آورد؛ نتایجی که ممکن است بسیاری را غافلگیر کند.

پ.هاشمی / بهمن ۱٣٨۶