| نقل مطالب خانه کارگر آزاد با ذکر منبع آزاد است. |
|
محمود بیگی
آنارشیسم یا مارکسیسم؟
٢٧ شهریور ماه ١٣٨٥
به نقل از سایت آشتی در چندین سال اخیرهیچ فردی باندازه اقای پایدار علیه اشکال متنوع مارکسیستی موضع نگرفته و هیچکسی هم همانند ایشان مبلغ انارشیسم و مروج نظرات بورژوائی در جنببش چپ نبوده است که در ذیل به پاره ای از انها پاسخ خواهم داد.
بخش نخست – در باره کار مجرد و کار
فروم در کتابش « اناتومی ویرانسازش انسان» در تمایز میان فرد خودخواه و خودشیفته شرح داد که اولی با واقعیت اشناست و سعی میکند انرا بنفع خودش جابجا سازد، حال انکه انسان خودشیفته رابطه اش با واقعیت ذهنیگرایانه شده و انچه را که ذهنش باو فرمان میدهد، بمثابه واقعیت استنباط مینماید. این تعریف شامل حال اقای پایدار میگرد چون اینکه او موضوعی را دانسته یا ندانسته نوشته و ابراز کرده باشد و ان موضوع در تناقض محض با نوشته دیگرش قرار گیرد، برایش مهم نیست زیرا هر گفته اش را گوهری محسوب میدارد که در صحت ان نبایستی شک و تردید نمود. اقای پایدار در پاسخ بمن مرقوم کرد« اساس تولید کالائی بر مبادله محصولات کار بصورت کالا بر مبنای کار مجرد انسانی اجتماعا لازم در انها استواراست. معنی اینحرف این است که اجتماعا لازم بودن، در اینجا امری ثانوی، تبعی و مکمل است، در حالیکه مبادله محصولات بر پایه کار مجرد متراکم انسانی، اصل و اساس و امر ماهوی در اقتصاد کالائی است» 1( تأکیدات از پایدار). ملاحظه میشود که اقای پایدار کار مجرد را اصل ماهوی در اقتصاد کالائی ارزیابی کرده است اما متأسفانه فراموش نموده که در پیش از آن اندیشه دیگری را راجع بکار مجرد ابراز کرده بود. او در مقاله ایکه مرا بدان پاس میدهد در باره کار مجرد که انرا ماهیتاً اصلی بنیادینی در اقتصاد سرمایه داری خواند، نوشته است «توزیع سوسیالیستی، توزیع برابر غذا و پوشاک، مسکن، بهداشت، درمان، امکانات آموزشی و... بالاخره توزیع کار مجرد داوطلبانه جامعه بین بخشهای گوناگون تولید وعرصه های مختلف خدمات و رفاه همگانی است»2. به نظرات اقای پایدار در ارتباط با توزیع برابر غذا و پوشاک و... که تماماً خصلت نمای اندیشه خرده بورژوائی و آنارشیستی میباشد در جای دیگر از مقاله جواب خواهم داد ولی انچه در خور تعمق میگردد ندانم کاری ایشانست. پیش از انتقاد من بنوشته هایش، کار مجرد را بعلت عدم درکش از مقوله ارزش چون سایر مقولاتیکه مارکس برای توضیح مراودات اقتصادی در جامعه سرمایه داری بکار برده بود، همانند کار اجتماعاً لازم و میانگین، تنها بخاطر انعکاس پرطمطراق این واژگانها در مخیله اش براحتی بشیوه تولید سوسیالیستی هم تعمیم داد. انزمانگاه که با انتقادات از جانب من روبرو شد برای برداشتن زیر ابرو چشم را کور کرد. از سوئی برخلاف عقیده پیشین اش که کار مجرد را بشیوه تولیدی سوسیالیستی نیز تعمیم داده بود، عجولانه بارونویسی از مارکس انرا ماهیتاً سرمایه دارانه براورد نموده، ولی از دگرسو چون بواقعیت اندیشه های مارکسی واقف نمیباشد و برای فرار از بحث منطقی کار اجتماعا لازم را بسرتاسر تاریخ شیوه های تولیدی تأمین میدهد و بااینعمل ثابت میکند که یا سرمایه را نخوانده است و یا اگر انرا مطالعه کرده از درک ان، بویژه قانون ارزش، عاجز است. یکی از قدیمیترین شگردهای مدافعان سرمایه داری تعمیم دادن مقولات ویژه این جامعه بتمامی ازمنه های تاریخی میباشد تا بواسطه انها از طرفی مناسبات کنونی را نتیجه تکامل سرمایه داری در تاریخ بشریت ارزیابی کنند که حال به نقطه حضیض اش رسیده تا پایان تاریخ را توجیه نمایند، از جانب دیگر این توانائی را بدست اورند تا این مناسبات را طبیعی و خارج از قدرت انسان برای تغییر ان براورد سازند و عملا اقای پایدار به همین شیوه متوسل میشود.انگامکه او کار مجرد را بجامعه سوسیالیستی و کار اجتماعا لازم را مشمول تمامی دورانهای تاریخی میگرداند، در عمل عنصر تاریخی را که مارکس شدیدا بدان پایبند بود و بر آن انگشت میگذارد، ندیده میانگارد. مارکس در رد نظریه ریاضیدانان که قادر نبودند وسائل تولید را تاریخی شرح دهند ، متذکر شد که اندیشه انان «ولی از نقطه نظر اقتصادی این توضیح بهیچوجه وافی نیست زیرا فاقد عنصر تاریخی است»3. و در جای دیگر در ارتباط با ارزش اضافی مطلق و نسبی اولی را محصول مانوفاکتور و دومی را فراورده صنعت بزرگ خواند4 و دقیقا بیکی از مشخصه های بیژه انارشیستی ایراد گرفت که رهبران انارشیسم اظهار کرده بودند. مارکس در انتقاد به پردون شرح داد که او« مقولات اقتصادی را بصورت اندیشه های جاوید تلقی میکند و از این بیراهه مجددا بنظرات اقتصادی بورژوائی میرسد»5. ملاحظه میشود که اقای پایدار با جاویدان کردن مقولات ویژه اقتصاد سرمایه داری پای در رکاب انارشیستها میگذارد تا اندیشه های آنانرا جانشین ایده های مارکس سازد و عملا همین نظر را در باره رقابت، بعنوان یکی از خصوصیات جامعه سرمایه داری دارد جائیکه شرح دادم سازمانهای اگاه طبقاتی کارگران بایستی خارج از مدار رقابت سازمانهای سیاسی اشان را تشکیل دهند در پاسخ بمن نوشت« این انسانهای برتر، صف کشیده بر صفه حزب خارج از مدار رقابت دنیای موجودإإإاهل کدام دیار وازاهالی کدام طبقه اجتماعی و زمینی هستند»6 و روشن کرد که اندیشه اش قادر نیست سازمان کارگری فراتر از رقابت در جامعه سرمایه داری را تصور کند. او بمن ایراد گرفت که من« از واقعیت وجود طبقه کارگر بعنوان طبقه ای با مشخصات معین در درون جامعه سرمایه داری »7 عزیمت نمیکنم ولی چه ارمغانی برای طبقه کارگر و سازمانهای سیاسی او دارد؟ منحصراً طبقه را « در مدار رقابت دنیای موجود» میپذیرد و لذا یکی از عناصر بنیادینی جامعه معاصر را حتمی اللزوم برای کارگران میخواند که انان مجبورند حتی مراودات خودشان را نیز بر ان زمینه بازسازی کنند و باز معلوم نیست کدامیک از ما دو نفر از موقعیت، خواسته و اشکال مبارزاتی طبقه کارگر حرکت نمیکند و امیال انانرا برجسته نمیسازد. اقای پایدار روشن نمیسازد چرا کارگران در دوران مارکس قادر بودند روابط اشان را برپایه همکاری پابرجا نمایند که مورد تأئید مارکس هم قرار گرفت و در دوران کنونی قادر به تجدید ان نیستند؟ پیامبر اسلام در ایه 77 سوره النساء شرح داد که هرچه از خوبی و بدی به انسان رسد همه از جانب خداست و در ایه بعد از ان ، یعنی ایه 78، متذکر شد که هرچه از خوبی بتو رسد از جانب خداست و هر انچه از بدی نصیب تو شود از نفس توست. هنگامیکه به پیامبر ایراد گرفته شد که این ایات ناسخ و منسوخ یکدیگرند بار دیگر از سوی خدا ایه اورد که ما هیچ ایه ای را نسخ نمیکنیم مگر شبیه ان و یا بهتر از انرا جانشینش گردانیم و بدینسان مسئولیت ناسخ و منسوخ بودن محتوای ایات را حواله خداوند کرد ولی اقای پایدار روشن نمیسازد که تناسخ در نظراتش را متوجه چه کسی باید بکنیم؟ چگونه میتواند کار مجرد هم ماهیتاً متعلق بجامعه سرمایه داری باشد و هم بتوان از ان در سوسیالیسم بهره جست؟ موقعیکه از پیامبر مردم درخواست معجزه کردند در مقام پاسخ معجزه خودش را قدرت کلام در قران خواند و عملا اقای پایدار نیز بیک چنین کارکردی اقدام کرده است، انگامکه بدون هیچگونه توضیح و یا تفسیری تنها بواسطه قدرت کلامش کار مجرد ماهیتاً سرمایه دارانه را عاملی کاربر و کارساز در جامعه سوسیالیستی براورد میکند و اگر این معجزه کلام نیست بایستی پرسیده شود چگونه میتوان معجزه کلام را توضیح داد؟ اما فرض را بر این احتمال میگذاریم که منظور اقای پایدار از بکارگیری واژگانهایی چون کار مجرد و تعمیم ان بجامعه سوسیالیستی را باید با مضمون دیگری در نظر گرفت. اما از طرفی اقای پایدار این سر را تاکنون فاش نکرده است از جانب دیگر حتی اگر این مضمون را بتوان به جامعه سوسیالیستی تعمیم داد که بایستی روشنفکر طبقه آنرا تشریح کند باز هم با گفته دیگرش در تناقض قرار میگیرد جائیکه راجع به روشنفکر بگونه ای تحقیر امیز بمنزله« کاشفان تئوری و مشعلداران طریق رهائی که باید بمیان کارگران روند»8 داغ ننگ زد. ایا اقای پایدار باین امر واقف نیست که تعمیم کار مجرد بجامعه سوسیالیستی خود یکی از اشکال کشف تئوریست؟ ایا اقای پایدار در اینحالت خاص روی دست مارکس بلند نشده است تا عیب و یا کمبود نظریه او را در باره کار مجرد تصحیح نماید؟ جائیکه بفکر مارکس نرسید تا کار مجرد را مفید برای جامعه سوسیالیستی برخواند ایا اقای پایدار را نبایستی مشعلداری خواند که نظریه ارزش مارکس را تکامل بخشیده است؟ بطور عام اقای پایدار با کشف تئوری کار مجرد برای جامعه سوسیالیستی نه تنها مشعلدار نوینی در جنبش سوسیالیستی است، بل باید او را معجزه گر نیز خواند زمانیکه این توانائی را دارد که نوعی از کار را که اساسا و ماهیتا خصلت جامعه سرمایه داری را برنما مینماید، بجامعه سوسیالیستی نیز عمومیت بخشد و انرا بدرخواستی در آن جامعه مبدل سازد. و این یگانه معجزه اقای پایدار نیست و در جای دیگر روشن خواهم نمود که او معجزه اش را شامل مبادله نیز میسازد. حال پرسیدنی است که ایا عمومی ساختن مقوله کار مجرد را بایستی که فاضل نمائی من دانست یا نقد تناقضات اقای پایدار توسط من؟ بخاطر انکه اقای پایدار متذکر شد مقوله کار را در مقاله نامبرده در بالا به تفصیل شرح داده است، تفسیر و نقد کار را بهمان نوشته او ملخص میکنم. اقای پایدار در انجا در باره کار مینویسد « سوسیالیسم با برپائی سازمان کار اشتراکی، بساط تقسیم کار را برمیچیند. کار بحالت دواطلبانه در میاید و هیچ انسانی تأمین معیشت و رفاه خود را در گرو اشتغال بنوعی کار احساس نمیکند»9 و در جای دیگر اضافه میکند« کار در اینجا نوعی فعالیت ازاد انسانی است که صرفا با هدف پاسخ به احتیاجات واقعی زیست فردی و مدنی شهروندان توسط خود شهروندان تعریف و برنامه ریزی میشود»10. چنانکه دیده میشود اقای پایدار در این مقاله اش هم نه تنها تعریفی از کار را ارائه نداده است، بلکه کار را با پروسه و هدف ان یکسان گرفته و لذا کار را برحسب هدف و یا پروسه ان مورد نظر قرار میدهد، یعنی همان ایراد اصولی که من در ابتدا باو گرفته بودم بدین خاطر این اندیشه را با نظرات مارکس مقابله میدهیم. مارکس در گروندریسه نوشت « گفتن اینکه مالکیت (تملک) ازپیش شرط های تولیدیست، نوعی تکرارگوئی است اما اینهم مسخره مینماید که با جهش از چنین مقدمه ای به یک شکل خاص از مالکیت، مثلا مالکیت خصوصی رسیم»11.بدیگر سخن تعریف هر مفهومی از جمله مفاهیم اقتصادی را میباید برحسب عناصر تشکیل دهنده و شرایط وجودیشان تعیین کرد و عملا مارکس برهمین روال بود که تعریف تجریدی از کار را شرح داد. مارکس نوشت « کار مقوله خیلی ساده ای بنظر میرسد. فکر کار بطور کلی – بی هیچ شرح و تفصیلی – نیز بسیار کهن است. بااینهمه( کار) از نظر اقتصادی، با همه سادگی اش، مقوله جدیدی است همچنانکه مناسبات ایجاد کننده این تجرید ساده نیز مقولات جدیدی هستند... پیشرفت عظیم( در این زمینه) هنگامی رخ داد که آدام اسمیت، با کنار گذاشتن شکلهای خاص فعالیت ایجاد کننده ثروت، یعنی کارخانه ای، کشاورزی و یا بازرگانی، به کار بعنوان یک مقوله عام، بدون هرگونه تمایزی، گامی مهم بجلو برداشت. بااین تصور کلی از فعالیت افریننده ثروت، ما، دیگر با تصور شئی( یعنی تصور کلی) محصول (کار)، یعنی خود کار بطور کلی، هرچند بصورت کار گذشته، کارعینیت یافته قبلی روبروهستیم. دشواری و عظمت این پیشرفت را( در آن روزگار) از اینجا میتوان دریافت که حتی خود ادام اسمیت هم گهگاه( از نظرخویش عدول و) به نظام فیزیوکراتی سقوط میکند( و حال انکه از نظرگاه فعلی) این در واقع چیزی نبود جز کشف بیان انتزاعی بسیط ترین و قدیمی ترین رابطه تولیدی بشر، که در هرشکلی از جامعه معتبر است. (اما خود این کشف هم) از یک جنبه درست و از جنبه دیگر نادرست است. زیرا بی اعتنائی نسبت بانواع خاص کار مستلزم انستکه مجموعه بسیار توسعه یافته ای از شیوه های مشخص کار وجود داشته باشد که هیچیک را بر دیگری نتوان غالب دانست. یعنی که علی الاصول کلی ترین(مقولات) مجرد فقط هنگامی قابل تصوراست که غنی ترین وجه مشخص توسعه(در واقعیت) صورت گرفته باشد و تنها در صورت اخیر است که همگان تصور مشترکی از یک عنصر کلی پیدا میکنند که دیگر بصورت خاص در نظر گرفته نمیشود. از سوی دیگر تصور مجرد کار فقط نتیجه ذهنی کلیت مشخصی از کارها نیست. بی اعتنائی نسبت بانواع خاص کار مخصوص شکل ویژه ای از جامعه است که در ان افراد باسانی میتوانند از کاری بکار دیگر روی اورند و نوع خاص کار برای انها بی اهمیت است یعنی در خور اعتنا نیست. در چنین جامعه ای نه تنها مقوله کار، بل کار واقعی، در حکم ابزار ایجاد ثروت بطور کلی است و پیوند ارگانیگ خود را با افراد بهر شکل خاصی از دست داده است. چنین وضعی در پیشترفته ترین و جدیدترین شکل جامعه بورژوائی در ایالت متحده وجود دارد. تنها دراینجاست که مقوله مجرد( کار)، ( کار بطور کلی)، کار باصطلاح بدون شرح و تفصیل در عمل حقیقت پیدا میکند. یعنی بسیط ترین مقوله مجرد که اقتصاد سیاسی نوین در رأس مباحث خود قرار میدهد و بیانگر مناسبات کهن بسیار معتبر در همه شکلهای جامعه است، حقیقت عملی خود را بعنوان مقوله ای مجرد تنها بصورت مقوله ای اقتصادی در جدیدترین( شکل) جامعه بدست میاورد»12. و در جای دیگر اضافه کرد « برای مثال در کار صنفی و پیشه وری که سرمایه هنوز خود شکلی محدود دارد و هنوز کالا در جوهری خاص غوطه ور است و بنابراین هنوز سرمایه بمعنای کامل ان نیست، کار هم ظاهری جزئی و خاص دارد و فاقد ان کلیت و انتزاعی است که در برابر سرمایه از ان برخوردار میشود. شکی نیست که در هر مورد کار بشکلی خاص و ویژه عرضه میشود، اما سرمایه توانائی انرا دارد که هر نوع کاری را بخدمت گیرد:هر نوع کار بالقوه(ی) کاریست در خدمت سرمایه و اینکه کدامیک از انها بخدمت گرفته شوند امری کاملا تصادفی ست. از سوی دیگر خود کارگر مطلقا بویژگی کار خود بی اعتناست و جز بعنوان کار یعنی ارزش مصرفی در خدمت سرمایه، توجهی بدان ندارد. پس ویژگی اقتصادی وی اینست که او در واقع حامل کار یا ارزش مصرفی برای سرمایه است. او کارگری ست در مقابل سرمایه دار. این خصائص را در نزد پیشه وران، وردستهای اصناف و صاحبان حرف نمی بینیم؛ ویژگی و تمایز جماعت اخیر برعکس در خصوصیت کار و نوع رابطه انان با استاد کار معین است. بهمین دلیل بموازات تحول کار و از دست رفتن خصایص فردی و هنری ان، کارگر و سرمایه دار بیش از پیش بصورت دو قطب مخالف در یک رابطه واحد تولیدی در برابرهم قرار میگیرند. بدینسان کار بیش از پیش مجرد و انتزاعی، بیش از پیش جدا از شخصیت کارگر میشود و فعالیت به امری مکانیکی تبدیل میگردد که علائق و شخصیت وی در شکل ان دخالتی ندارد. فعالیت کارگر امری کاملا صوری ست، یا بعبارت دیگر فعالیت مادی صرف است که ربطی به معنای فعالیت بطور کلی ندارد. پس بار دیگر می بینیم که ویژگی خاص مناسبات تولیدی در مقوله مورد بحث ما – یعنی سرمایه و کار– تنها با توسعه یک شیوه تولید مادی خاص و در مرحله خاصی از تحول نیروهای مولد صنعتی واقعیت پیدا میکند»13( تأکیدات از مارکس اند). دیده میشود که مارکس حتی انتزاعی ترین تعریف از کار را با توجه به رشد سرمایه داری تشریح کرده و برهمین سیاق بود که کار اجتماعاً لازم را مشروط به شرایط تاریخی ویژه سرمایه داری کرد. عملاً مارکس با توجه باین برداشتش از کار بود که قادر گشت از جانبی انرا از پروسه کار تمیز دهد « پروسه کار انچنانکه ما انرا در حالات ساده و مجردش تحلیل نمودیم عبارت از فعالیت باهدف انسان بمنظور تولید ارزشهای مصرف و اماده ساختن طبیعت برای احتیاجات انسانیست»14، از جانب دیگر برای او آسان شد تا با کشف کار مجرد، بمثابه ذات قانون ارزش، اشکال گوناگون کار را در جامعه سرمایه داری توضیح دهد15. اگر ارزش را بعنوان تجلی روابط متقابل وجوه گونه گونه ی کار در نظر گیریم که بواسطه یکسان سازی اشیاء ( فتیشیسم کالائی) برابر میشوند، انگاه مارکس در شکل معادل ما را با چندین قانون تولید کالائی درارتباط با اشکال کار اشنا ساخت. مارکس در بخش «شکل معادل» به چندین نتیجه گیری قطعی رسید که برای شناخت قانون ارزش از اهمیت بس بسزائی برخوردارند. مارکس نوشت « نخستین خصوصیت که در مورد مطالعه شکل معادل توجه ما را بخود جلب میکند از اینقرارست:ارزش مصرف صورت تجلی عکس خویش یعنی ارزش میشود» 16(تأکیدات از مارکس). و در همان بخش به منتجه های ذیل رسید و شرح داد « بنابراین خصوصیت دومی از شکل معادل بدست میاوریم: کار مشخص صورت تجلی عکس خویش یعنی کار مجرد انسانی میگردد... سومین خصوصیت شکل معادل است که کار فردی بصورت عکس خویش، یعنی به کاری که مستقیما شکل اجتماعی دارد، تبدیل میگردد»17(تأکیدات از مارکس). به سخنی دیگر از انجائیکه در اقتصاد سرمایه داری کار افراد مستقیما نمیتواند کار اجتماعی شود و کار فقط بدین دلیل اجتماعی میگردد که بتواند با کارهای دیگر برابر شود و چنین کارکردی در فرایند مبادله انجام میگیرد، لذا در عمل مبادله، ارزشهای مصرفی، اشکال مشخص کار، کاملا از کالا جدا شده تا خاصیتهای کمی و کیفی نوینی را بخود گیرند. کار ارزش آفرین در این جامعه کار مجرد است که بلحاظ کمی در شکل کار اجتماعاً لازم ظاهر میشود. کار در تولید سرمایه داری دارای دو خصلت است: پیش از مبادله کاریست خصوصی، مشخص، مرکب و انفرادی ولی در فرایند تولید دارای ویژگیهای ذیل میگردد: کار اجتماعی، کار مجرد، کار ساده و کار اجتماعا لازم که در عمل مبادله این نوع خصلتها بالفعل میگردد بدینگونه که کار خصوصی بشکل کار اجتماعی و کار مشخص در قالب کار مجرد در میاید. کار مرکب مبدل بکار ساده و کار انفرادی صورت کار اجتماعا لازم را بخود میگیرد. بنابراین طبق نظریه مارکس چون در جامعه سوسیالیستی کار مشخص مستقیماً قابل بررسی و اندازه گیری است، لذا محتاج به پارامتری که انرا اجتماعی نماید، همانند کار مجرد در جامعه سرمایه داری، ندارد و اقای پایدار روشن نمیکند بر شمار کدامین معیاری از کار مجرد داوطلبانه در سوسیالیسم سخن میراند؟. در میان خصلتهای مزبور چون کار مجرد عمده ترین شکل کار در تولید سرمایه داریست که مارکس انرا ارزش افرین و ذات ارزش برآورد کرد و ثابت نمود که چنین شکل کار در شرایط مشخص تاریخی، یعنی در تولید کالائی سرمایه داریست که صورت عمل بخود میگیرد «در مانوفاکتور کارگران، اعم از اینکه انفراداً کار کنند یا جمعی، هریک پروسه جزئی ویژه ای را با افزار خویش انجام میدهند. درست است که روند کار، کارگر را بخود وابسته نمود، ولی در ابتدای امر روند کار بود که با کارگر انطباق یافت. در تولید ماشینی این اصل ذهنی تقسیم کار از بین میرود»18. و مارکس در ادامه بحث اش روشن نمود بخاطر انکه نقطه حرکت در شیوه تولید سرمایه داری صنعتی وسائل کار است و بعلت انکه اصل ذهنی، یعنی عدم تطابق روند کار با کارگر، قانون اساسی این شیوه تولیدی میباشد، دقیقا در انقلاب سوسیالیستی چنین کاری با تمامی حشو و زوائدش بایستی نفی شود تا کارگران مسلط بر شیوه تولیدی شوند. مارکس در تداوم نظراتش نتیجه گرفت که کار ساده جزئی از فرایند کاملتری از تبدیل کار مشخص بکار مجرد است و تبدیل کار انفرادی بکار اجتماعاً لازم صرفاً بیانگر جنبه کمی همان فرایند تبدیل کار میباشد. لذا کار مجرد عنصری بنیادین در تولید سرمایه داریست. مارکس در بررسی قانون ارزش و کارکردهایش مقولاتی را چون کار اجتماعا لازم، ارزش بازار، قیمت بازار، قیمت تولید، پی ریخت و در رابطه با کار اجتماعا لازم نوشت «زمان کاری است که با موجود بودن شرایط تولید عادی اجتماعی و با حد متوسط اجتماعی مهارت و شدت کار لازمست تا ارزش مصرفی را بوجود اورد»19. این تفسیر از کار اجتماعا لازم که در جلد اول سرمایه نقل شده است، بیانگر کار انفرادی است و مارکس توضیح بیشتر انرا به جلد سوم موکول کرد ولی تعریفهای مختصری در جلد اول از کار انفرادی وارزش بازار بشرح ذیل بدست داد «اینکه در هر کالا فقط باید زمان کاری که اجتماعا لازمست مصرف شده باشد بطور کلی در تولید کالائی بصورت اجبار خارجی ناشی از رقابت جلوه گر میشود زیرا اگر خواسته باشیم بطور سطحی مطلب را بیان کنیم باید بگوئیم که هر تولید کننده انفرادی مجبوراست که کالای خود را بقیمت بازار بفروشد. بعکس در مانوفاکتور، تحویل کمیت مشخصی از محصول در زمان کار معین بصورت قانون فنی خود پروسه تولید در میاید»20. همانطور که در قبل شرح دادم مارکس در جلد سوم تعریف دیگری در ارتباط با کاراجتماعا لازم میدهد که طبق مفاد ان بایستی انرا بعنوان احتیاج جامعه بیک ارزش مصرف در نظر گرفت «اینکه کالاها دارای ارزش مصرفند، بدین معنا است که انها یک احتیاج اجتماعی را براورد میکنند. تا انجا که ما فقط کالاها را بصورت تک دانه مورد بررسی قرار میدادیم، میتوانستیم فرض نمائیم که احتیاج برای این کالاهای بخصوص موجود است، بدون انکه خود را با مقدار این احتیاج اجتماعی مشغول نمائیم. اما این احتیاج اجتماعی بمجرد اینکه تولید یک بخش تولیدی در مجموع در یکطرف واحتیاج اجتماع در طرف دیگر قرار گیرد، نکته ای اساسی را تشکیل میدهد. اکنون ضرورت مییابد مقدار، یعنی کمیت این احتیاج را بررسی کنیم»21. مارکس با نتیجه گیری از ان مسئله که شرط تعادل کالاها این واقعیت میباشد که دارای ارزش مصرفی باشند و شرط دوم مقدار کار نهفته در کالاها را برابر با مقدار کار اجتماعا لازم خواند و متذکر شد که باید «ارزش انفرادی و ارزش اجتماعی انها یکسان باشد»22. مارکس در تعیین کار اجتماعا لازم برحسب تعریف دوم در جلد سوم سرمایه ابتدا سه شکل تولید بالا، متوسط و پائین را مثال اورده و سپس احتیاج اجتماع را برحسب ارزش بازار بدینگونه معین کرد که در یک شاخه تولیدی، تولید میانگین به یکی از سه مورد، یعنی کار انفرادی تمایل یافته و ان کار انفرادی تعینگرای کار اجتماعاً لازم و همراه با ان ارزش بازار در یک شاخه تولیدی میشود (به صص 194 تا 198 جلد سوم بزبان المانی مراجعه شود). مارکس بعد از ان باین نتیجه گیری رسید که بلحاظ رقابت از طرفی قیمت بازار در اطراف ارزش بازار دور میزند، ضمن انکه قیمت بازار بسمت قیمت تولید (هزینه تولید + سود میانگین) متمایل شده که برای همگی سرمایه داران صدق میکند. در ارتباط با کار اجتماعالازم مارکس تاکیداً نوشت«این نکته که مقدار کار موجود در کالاها مقداری اجتماعاً ضروری برای تولید کالاهاست و بدینسان زمان کار، زمان کار ضروریست، این تعریف فقط بمقدار ارزش اشارت دارد»23. مارکس با عطف توجه به تعریف کار بمثابه کار مجرد در جامعه سرمایه داری برای کارگران روشن نمود که فاز اول جامعه سوسیالیستی را میباید بر زمینه کار، انهم بر معیار عام مشخص، پایه ریخت زیرا در چنین جامعه ای کار بلحاظ کارکرد فردی و مشخص ان چون از همان ابتدا کاریست اجتماعی و شخص میتواند برحسب استعدادش، بکارهای مشخص در جامعه روی اورد و زمانی چنین عملی امکانپذیر میشود که کار مجرد با کلیت زوائدش ملغاء شده باشد جائیکه دیگر نه ضرورتهای سرمایه تعیینگرای کار فردی و مشخص، بلکه احتیاجات فردی و اجتماعی با اتکاء به رشد استعدادها نماینده کار در جامعه سوسیالیستی شوند که خود فرایندی را باید برافکند تا کار باخرین درجه رشدش، یعنی رفع نیاز که کار، خودش بایستی بعنوان یک نیاز براورد شود، انکشاف یابد. مارکس در نامه اش به انگلس شرح داد که کشف وجوه دوگانه کار را در سرمایه مهمترین دستاوردش در تشریح قانون ارزش میداند و در ارتباط با مشکل بودنش اظهار نمود که پیچیدگی این بخش از نظرات من، سختتر از دشواریها در سایر علوم نیست و همانگونه که میباید برای شناخت علوم دیگر با پیچیدگیهای ویژه اشان وقت و دقت صرف کرد، همین مورد را بایستی برای شناخت قانون ارزش بکار بست. از اینرو جائیکه مارکس شخصاً کشف دوگانگی اشکال کار در جامعه سرمایه داری را پراهمیت دانست، نمیتوان مهم بودن انرا در جنبش کارگری ندیده گرفت و بخاطر انکه مانند اقای پایدار گهی پشت به زین و گهی زین به پشت سخن نگوئیم، وادار میشویم با این بخش از سرمایه همانند دیگر علوم رفتار نمائیم، یعنی بایستی انرا بیاموزئیم تا به جنبش کارگری بگونه ای علمی برخورد کرده که قادر شویم سطح خودانگیخته انرا تا درجه علم اجتماعی ارتقاء دهیم. اقای پایدار در رد گفته من که مدعی شده بودم کارگران بایستی بفهمند که کار چگونه در جامعه سرمایه داری اجتماعی میشود انرا به تحقیر کشاند و دقیقا زمانیکه کارگران باین اگاهی نائل شوند که کار اجتماعا لازم یکی از اشکال اجتماعی شدن کار در جامعه سرمایه داریست که با الغاء ان تازه میتوان جامعه سوسیالیستی و کار در انرا سازمان داد، انوقت اوای همصدائی یکی از ارکانهای نظری اقای پایدار با بورژوازی، یعنی تعمیم کار اجتماعا لازم به جامعه سوسیالیستی ، برای کارگران روشن خواهد شد که این مرید طبقه کارگر با کدامیین مضامین سرمایه داری قصد دارد جامعه نوین اش را پابرجا گرداند. مارکس در تشریح اندیشه های علمی اش بارها شرح داد که در جامعه سرمایه داری نفس استثمار پوشیده میماند و متذکر شد کار اضافی در دیدگاه کارگران چون کار لازم بنظر میرسد. او این ایده را در اوائل کتاب سرمایه ارائه کرد و در اواخر همان کتاب نوشت«تنهاکافی نیست که در یک قطب، شرایط کار بمثابه سرمایه گرد اید و در قطب دیگر انسانهائی قرار گیرند که چیزی جز فروش نیروی کار خویش نداشته باشند. و نیز وادار ساختن انان بفروش داوطلبانه ی نیروی کارشان کفایت نمیکند. در تکامل سرمایه داری طبقه کارگری باید رشد یابد که از حیث تربیت، سنت و عادات و خواستها و توقعات این شیوه تولید را مانند نوامیس طبیعی تلقی میکنند»24. از اینرو برای انکه بتوان این نوامیس باصطلاح طبیعی را بعنوان کارکرد بشری و نه موضوعات طبیعی در نظر کارگران متجلی ساخت، وظیفه پیشرو استکه بمارکسیسم همچون علم برخورد کند و اساس جامعه سرمایه داری را که بر کار استثمارگرایانه قرار دارد برای انان تشریح نماید. مسلم است که قانون ارزش مشکل میباشد ولی هیچ چاره دیگری در نفی استثمار جز از طریق تشریح این قانون و مجهز نمودن کارگران به سوسیالیسم علمی وجود ندارد. توجه نمائیم که من به پیروی از اندیشه مارکسی که شرح داده بود کارگران تفاوت میان کار لازم و اضافی را تشخیص نمیدهند و روابط سرمایه داری را همچون نوامیس طبیعی تلقی مینمایند این اندیشه را مهر تائید کوبیدم انگاه اقای پایدار در انکار این نظرات مینویسد«نویسنده تناقض از واقعیت وجودی طبقه کارگر بعنوان طبقه ای با مشخصات معین در درون جامعه سرمایه داری حرکت نمیکند» 25 و حال معلوم نیست کدامین یک از ما دو نفر نسبت به واقعیتهای موجود بی توجه مانده است. یکی از بزرگترین دستاوردهای مارکس کشف قانون ارزش بود و بااین کشف مارکسیستها قادر گشتند در برابر معضلات اجتماعی و مشکلات به کشف پاره ای از قوانین و یا صورتبندیهای سازمانی نائل شوند. در نظر گیریم که در جامعه کنونی سرمایه داری که تحت نام جهانی شدن معروف شده است، چه وظائف نوینی در مقابل پیشروان طبقه کارگر قرار گرفته است. ایا نبایستی پرسید که وظیفه روشنفکر این نمیباشد که با توجه به مشکلات کنونی و با اتکاء به قانون ارزش چشم انداز تاریخی و بن بستهای تئوریکی را کشف و برای کارگران تشریح نمایدهمانگونه که مارکس در زمان خودش چشم انداز تاریخی را گشود و بن بست تئوریکی را شکافت؟ ولی اقای پایدار بجای انکه معضلاتی که چشم انداز را کبود و بلحاظ تئوریکی به بن بست کشانده اند، حل نماید به ساده سازی مسائل روی اورده از طرفی بدون انکه توضیحی در ارتباط با چگونگی استفاده کردن از کار مجرد در جامعه سویالیستی بدهد انرا چکی بان جامعه تعمیم میدهد از جانب دیگر در انتقاد بمن مینویسد«او طبقه کارگر را با متوهم بودن، بی دانش بودن عاجز از تشخیص معیار تبدیل کار، بکار اجتماعی و نظائر انها میشناسد» 26، لذا من غیر المستقیم با گفته مارکس که کارگران کار لازم را درک نمیکنند و قوانین سرمایه داری را بمثابه نوامیس طبیعی تلقی میکند، در تناقض قرار میگیرد. ایا واقعا اقای پایدار باین حقیقت باور ندارد که بدون تئوری انقلابی نمیتواند انقلابی بانجام رسد؟ ایا حقیقتا جهان کنونی بگونه ایست که دیگر برای روشنفکر لازم نمیسازد به کشف تئوری مربوط بچشم انداز تاریخی اقدام ورزد؟ واقعا تمام تئوریهای لازم برای پیشرفت و پیشبرد جنبش کارگری کشف شده اند و دیگر هیچ احتیاجی به تئوریهای نوین نداریم؟ یکبار دیگر اگر مارکس در دوران خودش ابراز کرد که کارگران شیوه تولید سرمایه داری را بعنوان امری طبیعی میپندارند و این اصل مسلم هنوز هم برای کارگران در قرن کنونی صادق میباشد ایا لازم نیست که موضوع باین اهمیت را برای انان توضیح داد. باضافه انکه از زمان مارکس تاکنون بعلت غامض شدن شرایط ، پیشرو نه تنها باید برای کارگران که با سر بورژوائی فکر میکنند ثابت کند که جامعه سرمایه داری را نه برشمار قوانین طبیعی، بل دست ساخته خود انسان در نظرگیرند تا باین توانائی رسند که گذرا بودن جامعه سرمایه داری را در پرتو ملاحظات تاریخی مورد کنکاش قرار دهند. بنابراین برخورد بمارکسیسم بخصوص قانون ارزش بایستی همانند تمامی اشکال علوم در پرتوعلم انجام گیرد وهرنوع کارکرد جدید ان کشف و تشریح گردد وانزمان که کارگران باین علم اجتماعی و راه رهائیشان مجهز شوند انگاه دیگر نه تنها فریب مبادله معادل را که در مخیله انان مناسبات سرمایه داری را چون عدالت اجتماعی بازتاب میگرداند، نخواهند خورد، بل نظریه خرافی اقای پایدار را که میگوید پیشرو ابعاد استثمار را آنالیز میکند و پسرو باو خیره میشود با تبسمی برلب ندیده میگیرند. اما اقای پایدار بعلت خود شیفتگی مفرطش میباید که خودش را معیار هرچیز سازد و مینویسد« من کارگران زیادی را دیدم که سواد خواندن و نوشتن نداشتند اما اتش خشم و کین نسبت بسرمایه در سراسر وجود انها شعله میکشید»27 وعملا خودش را شمار سنجش جنبش کارگری انهم یکطرفه ساخته و اذعان نمیکند که چه تعداد کارگر با سواد و بیسواد را بایستی دیده باشد که بجان اقای خیامی دعا میکردند که برای انان محل کار ایجاد کرده وگرنه از گرسنگی میمردند. اقای پایدار روشن نمیکند ایا این اتش خشم و کین نسبت بسرمایه داری تابحال توانسته خودانگیخته انانرا به تشخیص تمایز کار اضافی و لازم رهنما شود؟ لذا زمانیکه فروید بطور غلو امیزی شرح داد که انسان خود شیفته را نمیتوان معالجه کرد، بخش اعظمی از نظراتش را میتوان در اقای پایدار مشاهده کرد. او فقط وجود طبقه کارگر، استثمار و خشم و کین انان را شرط لازم و کافی برای بسیج و پیشبرد انقلاب میداند و بدین خاطر دشمنی عظیمش را با نقش روشنفکر بدانگونه که مارکس ابراز کرده بود، ظاهر مینماید. اینکه هر انسانی بعنوان مثال تا حدودی از وضعیت بدنی اش باخبر میباشد باز هم بدان معنا نیست که از کارکرد ارگانها و روابط متقابل انها با یکدیگر اگاه میباشد و برای انکه چنین اگاهی را بدست اورد ، مجبور است بیک کتاب اناتومی مراجعه کند تا با اطلاع از ان، این توانائی را کسب کند که مناسبات میان ارگانها را درک نماید؟ دقیقا همین مورد در باره طبقه کارگر صدق میکند، یعنی تا زمانیکه کارگران وجوه اساسی و کلی مارکسیسم را نیاموزند .انرا به اینه تشخیص کارکردهای روزمره اشان مبدل نسازند، خشم و کین اشان هیچگاه نمیتواند ببار نشیند و شکوفه دهد و ناخوداگاه سرانجامش به رفرمیسم و یا انارشیسم منجر خواهد شد. در پژوهش جامعه سرمایه داری مارکس شیوه ای را انتخاب کرد که میباید راهنمای عمل طرفداران او شود. مارکس ابتدا با تفسیر و تشریح، مسائل را تفهیم میکرد و سپس برای تشخیص انها مفاهیم مناسبی چون کار لازم و اضافی و یا سرمایه استوار و گردان و... برمیگزید. اقای پایدار در نقد بمن مینویسد« من برپایه این تحلیل(کدام تحلیل معلوم نیست – بیگی) که طبیعتا قادر باثبات ان نیز هستم در بررسی و برنامه ریزی کار و تولید سوسیالیستی به مطرح بودن یک میانگین کار سوسیالیستی برای انسانهای قادر بکار... اشاره نموده ام»28. اینکه اقای پایدار هیچ توضیحی راجع بکار میانگین، کاراجتماعا لازم و کار مجرد در سوسیالیسم را در پیش از این بیان ننموده و منحصرا از انها نامبرده اند میتوان با کمی طمانینه از انها چشمپوشی کرد ولی انگاه که با انتقادات من روبرو شد دیگر نمیتواند اثبات این مقولات را باینده موکول کند لذا مجبور است این نوع ادعاهایش را با ادله منطقی مستدل سازد همانطور که مارکس کرده است ولی بار دیگر و برای نشان دادن خودستائیش و قمپز درکردن از زیر بار مسئولیت اثبات ادعاهای توخالیش شانه خالی کرده و تنها بصرف یک ادعا، یعنی طبیعتا قادر باثبات انها میباشد، بسنده میکند تا مچش گیر نیفتد29.
٢ - راجع به مبادله و پول
مارکس ثابت کرد هرکس در این جامعه سعی دارد با تولید علائق و نیازهای مصنوعی بخواست خودش، یعنی کسب ثروت انتزاعی، نائل شود و در این بینش عملاً انسانهای دیگر وسیله ای برای تخصیص اهداف او میشوند. مارکس برای در نیفتادن باین چاه ویل سرمایه داری گشوده شده ازجانب رسولانش درمقام پاسخ بانها که دائما در بوق ازادی فردی می دمیدند، بدون انکه فراتر از ازادی تجارت روند، با شعار از هرکس باندازه استعدادش بمقابله برخاست و سهمیه هر فرد را وابسته برشد شخصیت و توانائیهای فردی نمود. مارکس در اینمورد نوشت « مبادله وسیله تمامیت پذیری فراورده ها و اماده شدن انها برای مصرف مستقم است تا اینجا مبادله عملی است که در درون خود تولید انجام میشود»4 و سپس در مناسبت با تولید و مصرف اظهار کرد« تولید ایجاد کننده ماده و موضوع خارجی مصرف است در حالیکه مصرف ایجادگر نیاز وهدف درونی تولید است»5 و با این نوع اقامه دلیل نه تنها در مبارزه با ترهات رسولان سرمایه داری، مارکسیستها را بسلاح علمی مجهز نمود ، بل اندیشه ای را پی ریخت که ثابت نمود سهمیه فردی بر معیار کار و یا نیاز چیزی جز مبادله در جامعه سوسیالیستی نیست و بایستی انها را برشمار مصرف مولد در نظر گرفت، بدینسان که هر نوع سهمیه ایکه توسط فرد مصرف میشود قادر باشد یکی از استعدادهای انسانی اش را، بی تفاوت که در چه زمینه ای است، انکشاف بخشد. عملا مارکس با این شکل از فرایافت از مناسبات مبادله و مصرف و تولید بود که بیکی از وجوه روانشناسانه اجتماعیش، یعنی ستیز با ثروت انتزاعی که چون جوع سیری ناپذیر است، نوعی عینیت علمی بخشید و رهیافتی را برای انسان برگشود تا اشنا گردد که برداشتن از طبیعت و جامعه را باید دوجانبه، یعنی اضافه کردن بانها، درک نماید و اساسا راهبرد یکی از وجوه عمده مبارزه با شیوه سرمایه داری را برای بشریت باز کرد. دیده میشود که اقای پایدار درک نکرده است که« بهرکس باندازه نیازش » باز هم چیزی جز مبادله فرد، یعنی سهمیه اجتماعیش، با جامعه نیست ولی این شکل خاص را نمیتوان با مبادله کالائی یکسان انگاشت. اقای پایدار متذکر شد در مدنیت سوسیالیستی او اثری از مبادله و پول، بجز در مراودات خارجی، نیست ولاکن روشن نکرد که این پول چگونه نقشی را در آن جامعه ایفا مینماید و چه نقشی در کارکردهای اجتماعی بخود میگیرد؟. طبق نظریه مارکس « در تجارت جهانی کالاها ارزش خویش را بنحو جهانشمول بسط میدهند. بنابراین در اینجا چهره مستقل ارزشی انها بمثابه پول جهانی در برابرشان قرار میگیرد. تنها در بازار جهانی است که پول وظیفه خویش را بطور کامل مانند کالائی انجام میدهد که شکل طبیعی ان در عین حال بلاواسطه صورت اجتماعی تحقق کار مجرد انسانی است»6. ولی از انجائیکه طبق ادعای اقای پایدار در جامعه سوسیالیستی ایشان نه مبادله و نه پول موجود است، پس باز هم این مشکل باقی میماند که تجارت خارجی را این جامعه چگونه بایستی انجام دهد؟ در این زمینه هم باز مارکس بما یاری رسانده است. او در انکشاف اشکال پول در جامعه سرمایه داری، کارکردش را بانواع گوناگون توضیح داد و سراخر به تکامل یافته ترین شکل پول که در جامعه سوسیالیستی تحقق پیدا میکند، اشاره کرد و نوشت« ایا شکلهای گوناگون شناخته شده پول – فلزی، کاغذی، اعتباری و پول بصورت کار(یعنی شکل سوسیالیستی پول) صرفنظر از رابطه تولیدی مستتر در مقوله پول هم میتواند همان کارامدی ذاتی را داشته باشد»7. پرسیدنی است این نظریه مارکس بر کدام معیار تاریخی بنا شده است و چرا از پول سوسیالیستی سخن بمیان اورده است؟ مارکس وجود فاز اول را ضروری و اجتناب ناپذیرمیدانست و معتقد بود که از میان رفتن پول با تمام حشو و زوائد ان تنها در جامعه کمونیستی ممکن میباشد و لذا تجارت جهانی را جامعه سوسیالیستی میباید بر پایه قانون پولی خودش با جهان سرمایه داری بکار بندد از اینرو میباید با دقت تمام کوشا شود که دایره اثر بخشی پول را در مراوده خارجی بحداقل ممکن, یعنی داد و ستد کالاهائیکه با جهان خارج از جامعه سوسیالیستی مجبور بدان میباشد، برساند. مارکس شرح داد«بهمین جهت است که من در این جلد بخش بزرگی را به تاریخ، محتوا و نتایج قوانین کارگری کشور انگلستان تخصیص داده ام. هرملتی میتواند و باید در مکتب دیگران بیاموزد. حتی هنگامیکه جامعه ای در مسیر قانون تکامل خویش افتاده است – و هدف نهائی ما در این اثر همین است که قانونن اقتصادی تکامل اجتماعی نوین را کشف کنیم – نمیتواند از مراحل طبیعی تکامل خود بجهد و نه اینکه ممکن است بوسیله فرمان این مراحل را زائل سازد. انچه که میتواند این است که درد زایمان را کوتاهتر و ملایمتر کند»8. عجیب است، مارکس میگوید نمیتوان از این مراحل پرید ولی میتوان دورانشان را کوتاهتر نمود و اقای پایدار تمامی این اندیشه را بباد فنا میسپارد.او تولید سریز در جامعه سرمایه داری را شرط لازم و کافی برای جهیدن از فاز اول سوسیالیسم میخواند و لذا روشن نمیکند که ایا در جامعه ایکه ایشان شیفته ان هستند که انرا بنا سازند مبارزه طبقاتی بپایان میرسد؟ ایا وجود پول و مبادله با کشورهای سرمایه داری که در سطح بین المللی محصولات و پول جامعه سوسیالیستی هم شکل کالا را بخود گرفته و تابع قانون ارزش میشوند، بدون تاثیر در جامعه سوسیالیستی میمانند؟ لذا با اتکاء باندیشه مارکس میتوان نتیجه گرفت که تجارت خارجی را کشور سوسیالیستی تنها در پناه کار بمثابه پول در ان جامعه، یعنی ابزاریکه در اختیار دولت کارگری قرار گرفته است، قادر است با کمترین دردسرها بجلو برد. از جانب دیگر وجود کار بعنوان پول در ان جامعه خود روشنگر همان ایده مارکسی میشود که گفته بود در فاز اول بعلت انکه مبارزه طبقاتی کماکان موجود است بخاطر انکه از درون جامعه سرمایه داری برخاسته است، بدلیل تضادهای گوناگون و برخی از اشکال باقیمانده از جامعه قبل، جامعه سوسیالیستی وادار میشود برحسب کار، فراورده ها را با شرکت کنندگان در تولید مبادله نماید ضمن انکه در ارتباط با سایر اشکال بارث رسیده از جامعه پیش مناسبات را جامعه سوسیالیستی با افراد وابسته بانها برمعیار مراوده ساده کالائی انجام دهد. بدیگر سخن تولید کالائی ساده و بطور عمومی ارزش قدمتی بمراتب پیشینه تر از قانون ارزش و یا بهتر است گفته شود ارزش اضافی دارد. جامعه سوسیالیستی بشمار درجه رشد و مناسباتش با دیگر اقشار غیر پرولتری میتواند تعیینگرای این ضرورت شود چگونه بایستی مراوده را با انان تنظیم کند امری که اقای پایدار هم بان معترف است و از توده های کارگر و فرودست در جامعه سرمایه داری سخن میراند و بایستی بداند که غیرممکن است که بتوان توده فرودست را خلق الساعه بعد از انقلاب به کارگر مبدل کرد. بدینصورت هستی دولت پرولتری علاوه بر مبارزه علیه دشمنان طبقاتی که شکست خورده اند ولی هنوز وجود دارند نه تنها ضروری میشود، بل بعنوان عاملی که بایستی درد زایمان را کوتاهتر و رابطه با فرودستان را تنظیم وهمچنین از کارکرد پول تا سطح فروش وسائل اساسی تولید جلوگیری بعمل اورد، لازم میگردد. زمانیکه اقای پایدار مبادله را بطور عام در جامعه سوسیالیستی نفی میکند باید اذغان نمود که این ادعا اگر ثابت شود خود از سوئی بمثابه کشف تئوری و از جانب دیگر بعنوان معجزه ایشان بایستی شناخته شود که تئوری مارکس را انکشاف داده است. اما یکی از رویاانگیزترین شاهکارهای بحث را که خرده بورژوازی انارشیستی همیشه مدافع ان بوده است حال اقای پایدار وارد در مبادلات سیاسی، یعنی در مورد توزیع سوسیالیستی اشان، مینماید جائیکه طبق نظر ایشان توزیع سوسیالیستی را« توزیع برابر غذا، پوشاک، مسکن، بهداشت و درمان و...» 9 ارزیابی میکند. منطبق با این نسخه من دراوردی یک کودک دوساله بایستی از همان مقدار غذا و پوشاک برخوردار شود که مردی ورزیده و بلند قامت. یک انسان مجرد همانقدر صاحب مسکن میشود که مثلا یک خانواده چهار نفری و.. تا اصل برابری ایشان معنا پیدا کند. اقای پایدار مدام از نیاز در سوسیالیسم سخن میراند و قصد کرده اند جامعه مورد نظرش را بر این پایه سامان بخشد ولی انچه را که بدان توجه نکرده تحریف معنای واقعی نیاز میباشد. جائیکه اقای پایدار باین صرافت نمیرسد که نیاز، خودش شکلی از مبادله بوده و عملا نیاز را تا سطح تساوی غذا و پوشاک و... تلخیص میکند. ملاحظه نمائیم مارکس دراینباره چه گفته است« نقش تاریخی بزرگ سرمایه ایجاد همین کار اضافی است که از دیدگاه ارزش مصرفی محض، از دیدگاه صرف معیشت کار زائد است؛ نقش تاریخی سرمایه هنگامی بانجام میرسد که از یکسو نیازها بان درجه از رشد و توسعه رسیده باشد که کار اضافی مازاد بر ضرورت، خود به نیازی عام، ناشی از نیازهای فردی تبدیل شود، و از سوی دیگر انضباط خشن سرمایه که بر نسلهای پیاپی اعمال شده، سختکوشی و شوق بکار را به خصلت مشترک بشریت تبدیل کند و..»10. انچه در اینمورد چشمگیر میشود این واقعیت میباشد که با تمام توانبخشی که انارشیستها بکار میبرند تا مبادله را اساساً نفی نمایند، با انکه مدام از مظالم نظام سرمایه داری سخن میرانند اما سراخر چیزی فراتر از گشادگی کامل مواد غذائی و... را برای کارگران بارمغان نمیاورند و بنا بر معیار کالائی به توزیع روی اور میشوند« پس چنانکه دیدیم عمل افراد بر یکدیگر در گردش ساده محض( در حرکت ارزش مبادله ای) محتوای دیگری جز ارضای نیازهای متقابل انسان ندارد، و اگر تنها شکل کار راهم در نظر گیریم عمل افراد چیزی جز مبادله مقادیر برابر(موازنه) نیست. مالکیت هم در این حد چیزی نیست جز اینکه هرکسی محصول کار خود را دراختیار داشته باشد. یا هرکسی محصول کار غیر را( با همان مقدار) از کار خود بخرد. همچنانکه محصول کار هرکس با معادل ان از کار دیگری خریده میشود. این شکل مالکیت – درست مانند ازادی و برابری – رابطه ساده ای دارد»11 در حالیکه طبق نسخه اقای پایدار بایستی در جامعه سوسیالیستی اش «انسانها در همه شئون باهم برابر میشوند» 12 . از اینرو همانطور که در قبل از قول مارکس شرح دادم جائیکه انارشیستها مقولات اقتصادی را جاوید تلقی میکنند سرانجام وادار میشوند بترویج مفاهیم بورژوائی مبادرت ورزند امریکه در تفکر اقای پایدار در رابطه با توزیع برابر بعیان اشکار میباشد. ایشان با تمام شمایل سازی خوش نقش و نگار از جامعه سوسیالیستی اش وهل من مبارزه اش علیه سرمایه داری سراخر به تقسیم مساوی فراورده ها و خدمات رسیده و حتما انرا نیز عدالت اجتماعی هم براورد خواهند کرد. اقای پایدار از ازمنه دورهنگام تاکنون باین اندیشه نرسیده که در جامعه سوسیالیستی اعم از فاز اول و یا دوم ان بهره برداری از فراورده ها، چه معیار را کار بگیریم و یا نیاز، نمیتواند به یک تساوی بلحاظ غذا، پوشاک و مسکن برسد جائیکه کار و نیاز انسانها متفاوتند لذا بهره بری از اشیاء و خدمات نیز بعدم تساوی مابین انسانها می انجامد. ولی انچه پهنه ساز جامعه سوسیالیستی است این واقعیت میباشد که تضاد میان وسائل تولید بمنزله عوامل عینی و نیروی کار انسانی بعنوان عامل ذهنی در انجامعه ملغاء شده و افراد را در برابر مالکیت اشتراکی یکسان میسازد اما نه نیازها و یا خواسته های انانرا و عملا و دقیقا کمونیسم نابهنگام اقای پایدار خواسته ای را قصد دارد عملی سازد که مورد نقد مارکس قرار گرفته بود. مارکس ابتدا بساکن شرح داد که در جامعه سوسیالیستی هدف دیگر نه تولید و کار، بل گشایش نیروهای انسانیست، یعنی گذر بقلمرو واقعی ازادی که در ان انسان قادر باشد با خودش، طبیعت و همنوعش بوحدت رسد از اینرو او جامعه ماقبل سوسیالیسم را« پیشا تاریخ» نامید و در انتقاد شدیدش بکمونیسم افواهی که از ازادی و برابری منحصرا تساوی مقادیر تولید شده در جامعه را درک میکرد نوشت«این کمونیسم نابهنگام سیمای دوگانه دارد. از سوئی هدف خود را الغای مالکیت خصوصی اعلام میکند و از سوی دیگر بتعمیم ان میپردازد. هرچه را مالکیت پذیر نباشد نابود میکند. قریحه ذوق را با اعمال قهر از بین میبرد. تنها هدف را مالکیت بیواسطه ی مادی میشمارد. نقش مزدوری را برنمیاندازد انرا بهمگان گسترش میدهد. رابطه مالکیت خصوصی ، گسسته نمیشود ، بلکه بشکل رابطه ی مالکیت عمومی با جهان ( چیزها) ادامه مییابد»13 (تأکیدات از مارکس). بنابراین تساوی در اشیاء و جهان چیزها را مارکس بیش از 160 سال پیش بمنزله کارکردی که فراتر از جامعه بوژوائی نمیرود، پیشمان اموزشهای مارکسیستها نمود، و حال اقای پایدار قصد کرده اند جامعه ای را بیافرازند که معیار تساوی و برابری را جهان اشیاء در ان تعیین میکند جائیکه مالکیت شخصی یک ماشین رختشوئی را هم جامعه پابرجا شده ایشان نمیتواند تحمل کند.
٣ – بخش سیم – همسانی انارشیستی
اقای پایدار در بازنگری و بازپرسی نظریات مارکسیستهای ماقبل خودش که تصرف قدرت دولتی را، بعنوان اندیشه ای مارکسی، شرط پیروزی انقلاب سوسیالیستی براورد میکردند، از قول مارکس مینویسد«هرچه انسانها خرد سیاسی و اگاهی سیاسی افزونتری داشته باشند، اما دانش سیاسی و اگاهی انها مشحون از یک نقد طبقاتی رادیکال و ریشه ای علیه بنیانهای مادی و اقتصادی جامعه حاضر نباشد، فهم سرچشمه های واقعی استثمار و ستم کشی و مصائب جاری برایشان دشوارتر میگردد، زیرا مدام این توهم تشدید میشود که گویا معضل و راه حل معضل در نحوة دستکاری این دولت و آن شکل دیگر دولت نهفته است»4. متاسفانه اقای پایدار روشن نکرده اند که این نقل قول را از کدامین اثار مارکس برداشت نموده ولی بازهم بی تفاوت باین موضوع و انکه دیگران چه میگفتند اقای پایدار باید بخوبی بداند که مارکس درک رادیکال از جامعه سرمایه داری داشت، حل معضل جامعه را نه در این شکل و نه ان شکل دولت ردیابی کرد و نه توهمی هم نسبت بدولت داشت ولی با تمام این اوصاف وجود دیکتاتوری پرولتاریا را ضروری و حتمی برای پیشبرد انقلاب میدانست و شرح داد که تنها حکومت کارگران است که میتواند دولت را روبزوال کشاند لذا هیچگاه باین نتیجه نرسید که دیکتاتوری پرولتاریا را در شرایط رشد صنعت و وفور نعم مادی نفی کند.مارکس از اوان نوشته هایش تا پایان عمر همیشه بر ضرورت دولت و نقش ان در فاز اول تکیه کرد و ضرورت دولت را برخلاف اقای پایدار بدین دلیل واجب برشمرد ، زیرا معتقد بود که ایجاد جامعه کمونیستی تنها از طریق مبارزه طبقاتی که در جامعه سوسیالیستی کماکان ادامه خواهد یافت، امکانپذیر میباشد. در مانیفست که هنوز سخنی هم از دیکتاتوری پرولتاریا نیست، مارکس و انگلس از تبدیل پرولتاریا بطبقه حاکمه سخن راندند و تسخیر دولت را ضروری برشمردند« نخستین گام در انقلاب کارگری عبارتست از تبدیل پرولتاریا بطبقه حاکمه... پرولتاریا از سیادت سیاسی خود برای ان استفاده خواهد کرد که قدم بقدم تمام سرمایه را ازچنگ بورژوازی بیرون بکشد، کلیه الات تولید را در دست پرولتاریا که بصورت طبقه حاکمه متشکل شده است، متمرکز سازد». در برنامه گتا مارکس از دیکتاتوری پرلتاریا سخن بمیان اورد. انگلس در باره نقش دولت در انتی دورینگ شرح داد« نخستین عملی که دولت بعنوان نماینده واقعی سراسر جامعه بدان دست خواهد زد، یعنی تبدیل وسائل تولید بمالکیت اجتماعی، اخرین عمل مستقل او بعنوان دولت خواهد بود. مداخله قدرت دولتی در مناسبات اجتماعی تدریجا زوال یافته و خودبخود موقوف میگردد... دولت ملغاء نمیشود بلکه زوال مییابد». اقای پایدار انچنان پایبند اخلاق پرولتریست که از جانبی مدعی میشود در مدنیت سوسیالیستی ایشان دولت وجود ندارد، یعنی بعد از انقلاب ملغاء میشود، و از دگرسو تیتر مقاله اش را با « زوال دولت» تزئین میکند که گویا اصولا هیچگونه تفاوتی میان نابودی و زوال دولت نبوده و انگار نه انگار که بخش اعظم مبارزات در بین الملل اول مابین مارکسیستها و انارشیستها حول توضیح و کارکرد این دو واژه دور نمیزد. پرسیدنی است انارشیستها محو دولت را بر کدامین زمینه اقتصادی و فرایافت سیاسی ممکن میدانستند؟. کروپوتکین نابودی دولت را بر شمار رشد سازمانهای بزرگ صنعتی متکی کرد و در چندین مثال از جمله راه اهن نتییجه گرفت « ویژه ای ترین علامت این سازمان دقیقا در این امر است که برای ان هیچ نوع حکومت مرکزی اروپائی وجود ندارد. هیچ وزیر راه اهن و هیچ دیکتاتور، پارلمان قاره ای، هیچ کمیته رهبری کننده. این سازمان تماما برحسب قرارداد تشکیل شده است»5. کروپوتکین پس از ان باین منتجه رسید« مثال راه اهن نشان داد که این خود قاعده ای است که از قواعد دولتی چه سلطنتی و چه جمهوری و یا استبدادی و یا پارلمانی متمایز میباشد. این نو آوری است که امروزه در اروپا اعتبار میجوید گرچه بشیوه ای خفیف ولی اینده متعلق به انست»6.انچه را که کروپوتکین بدان توجه ننمود این واقعیت بود که پیدایش صنایع بزرگ و اغازه های انحصارات خود منتجه انکشاف مناسبات سرمایه داری بودند از اینرو بر چنین زمینه ای هیچگاه نمیتوان جامعه سوسیالیستی یا بقول او«اتحاد ازاد» را پا برجا ساخت جائیکه سازمانهای سرمایه دارانه خودشان عوامل سد کننده رشد نیروهای مولده اند و برای پیروزی سوسیالیسم بایستی این سازمانها را از ریشه برکند. کروپوتکین رشد صنایع بزرگ را بمثابه «اتحاد ازاد» که اینده بانها تعلق دارد، بررسی کرد و برای اقای پایدار بعد از ان مستمسکی میشود تا مدعی گردد جائیکه سود سالانه یک کارخانه سوئدی بیش از 40 میالیارد کرون میباشد، هنگامیکه تولید سریز در کشوری مثلا تایوان کنونی بیش از پیشرفته ترین کشور در زمان مارکس، یعنی انگلستان، است پس میتوان با اتکاء بان سود سرشار و این سرریز تولید از روی فاز اول جهید و سریعا بکمونیسم گذار کرد. سئوالی که در ان پسا زمان در برابر انارشیستها طرح شد و در این پسا دوران در مقابل اقای پایدار گشوده است این بود و هست که ایا با گذار بجامعه سوسیالیستی مبارزه طبقاتی به پایان میرسد و تمامی دشمنان دیروزی مبدل بمدافعان کمونیسم میشوند؟ اگر قبول نمائیم که در کشورهای پیشرفته سرمایه داری هنوز هم سرمایه کوچک و نه کلان بیشترین محل کار را ایجاد میکند، ایا این افراد پس از انقلاب دست روی دست میگذارند و علیه سوسیالیسم بهیچ اقدامی متوسل نمیشوند؟. فرض نمائیم که فردا در ایران انقلاب شود و اقای پایدار جامعه سوسیالیستی اش را بدون دولت بخواهد پابرجا سازد، جامعه ایکه طبق نظریه او نه تنها مالکیت خرد، بل ما لکیت شخصی را را نیز قصد دارد مصادره کند و حتی فرض نمائیم که چنین کارکردی بنفع مردم هم باشد، ایا نمایندگان و مدافعین این نوع مالکیتها یکدفعه میشوند کمونیست و قبول میکنند که تابحال اشتباه میکردند و بهتر است در تقسیم سود هنگفت و سرریز تولید شرکت کنند؟ ایا هزاران هزار مسلمان رکاب شده در لشکر امام زمان که کلید بهشت را بگردن اویخته و برای رفتن به بهشت عجله دارند، یکروزه از برادر دینی برفیق کمونیست تغییر ماهیت میدهند؟ حتی اگر نیمی از این افراد که توده بس بسیار وسیعی را شامل میشوند، دست بمقاومت، حتی غیر مسلحانه هم بزنند، ضرورت دولت برای شکست مقاومت انان حتمی میگردد. اقای پایدار مینویسد «لغو کار مزدی بدون زوال دولت متحقق نمیشود»7 ، علاوه بر انکه این گفته اش، یعنی زوال دولت، با دیگر ادعاهایش که در مدنیت سوسیابیستی دولت وجود ندارد، در تناقض محض است، اما در اینجا روی دست مارکس بلند شده و نظریه او را تصحیح میکند و خلاصه خودش مارکس جدیدی میشود. بایستی ازو پرسید انگاه که مارکس از فاز اول سوسیالیسم که وجود دولت را برای ان ضروری انگاشت سخن راند، شرح نداد که در این جامعه دیگر نیروی کار کالا نیست و لذا کار مزدی را لغو شده در ان جامعه براورد نمود؟. لذا در تحریف اندیشه مارکس به نظریه رهبرانش متکی میشود و موقعیت انحصارات را در دنیای نوین عاملی در محو دولت برمیشمارد. عجیب است که بادعای اقای پایدار تا زمانیکه دولت موجود است نمیتوان کارمزدی را ملغاء نمود حال انکه مارکس برخلاف او میاندیشید. اقای پایدار مینویسد «در مدنیت سوسیالیستی هیچکس بر دیگری یا دیگران حکومت نمیکند»8 بدیگر بیان بایستی بپذیریم در جامعه سوسیالیستی ایران در فردای انقلاب خامنه ای ها، رفسنجانی ها و تمام افراد و ایاب و ذهاب طرفدار انها تمامی میشوند عابد و مسلمانا و پیرو شوراهای کارگری، همانند افراد دیگر در شوراهای اقای پایدار «افراد در درون این شوراها تولید میکنند و در همان حال حکومت میکنند»9.عجب شورائی که نه تنها خامنه ایها را بایستی سر بزیر کند و طرفدار شورا، بلکه در این شورا افراد هم تولید میکنند و هم حکومت. اما این حکوکت بر چه کسانی اعمال میشود؟.اگر بپذیریم که حکومت تاکنون در تاریخ بشریت نوعی ازهدایت جامعه همراه با استیلا بوده است، حال حکومت بدون تسلط را میباید اقای پایدار شرح دهند. ایشان علیه روشنفکران موضع گرفت و انها را تحت عنوان کاشفان تئوری واسوه تحقیر کرد و حال خودش در فرهنگ لغاتش بابی را برگشوده که میباید کشف نوین در بالابری معنای حکومت نامید یعنی حکومت بدون تسلط مردم بر مردم در شوراهای اقای پایدار. در جای دیگری توضیح خواهم که وقتی ایشان «از اعمال قدرت جمعی» سخن میراند مفهوم حکومت بمعنای حاکم شدن مردم بر سرنوشت شانرا منظور ندارد. اما نه انارشیستهای کلاسیک و نه اقای پایدار هیچکدام باندیشه های گشاده شده خودشان پای بند نمانده و از در عقب مجددا سرکوب دولتی را با تمام شدت و خوف اش وارد در جامعه سوسیالیستی مینمایند. باکونین نوشت«ازادی مطلق برای سازمانها باین شرط که اهداف انها برخلاف پرنسیپهای اجتماعی قرار نگیرند. ملت مجبوراست فقط متشکل از فدراسیون محلات باشد که ازادی اراده را میخواهند و بایستی بانان نیز تعلق داشته باشد و ملت این وظیفه را دارد که استقلال هر محلی را برسمیت بشناسد. اما این حق را داشته باشد که قوانین و قواعد محل را که متعلق بفدراسیون است و از تضمن ملی قصد دارند استفاده کنند که عملا منطبق با قوانین و قاعد ملی باشد. در رابطه متقابل خواسته های محلی و عمومی ملی هر محل از طریق پارلمان ملی انتخاب میشود و بانان از جانب حکومت ملی این قواعد دیکته میشود، و هر محل که تابع تصمیمات دادگاه ملی میشود، باید از ان پیروی کند. در صورت انکار محل را میتوان خارج از همبستگی ملی قرار داد و در صورت حمله از جانب انان بایستی بواسطه گارد ملی انان را تابع کرد»10. من بار دیگر به تشریح فدراسیون و کمونهای محلی که اقای پایدار هم مدافع انهاست، بر خواهم گشت اما در این مورد دیده میشود که ابتدا باکونین مخالف سرکوب نبوده از اعمال قدرت دفاع نکرده است!! چنانکه اقای پایدار هم از همین شیوه پیروی میکند. او از طرفی از دولت شورائی سخن میراند که با دیگر سخنش در مدنیت سوسیالیستی دولت وجود ندارد، در تضاد میباشد، از جانب دیگر از مصادره مالکیتهای خرد، حتی بفرض درست بودن ان، سخن میگوید و درک نمیکند که عمل مصادره خود بیانگر قدرت و زور میباشد و اگر از سوی دولت اعمال نگردد، چه نیروئی میباید انرا عملی سازد؟ لذا همانند اسلافش به تناقض تفکر دچار میشود از طرفی خواهان محو دولت میشود، از طرف دیگر دولت را در شکل مصادره کننده چهار پا بر زمین مبادلات سیاسی اش بر مینشاند. انارشیستها مدام در تمامی مقالاتشان از ازادی بدون انکه محتوای انرا روشن گردانند سخن راندند اما سراخر ازادی را که خواستار ان شدند فراتر از ازادیهای سیاسی جاری در حامعه بورژوازی نمیرفت. باکونین معتقد بود که خلقهای امریکا و انگلستان ازادی را بدست اورده اند و دیگر احتیاجی نمیباشد برای ان مبارز کنند« بدیگر بیان خلق انگلیس نه محتاج ازادیست و نه اینکه قدرت سیاسی را بدست اورد. او عملا انها را در کارکردهایش دارا میباشد. انچه که احتیاج دارد چیزی جز انطباق کامل نهادها و قوانین اش با این واقعیت نمیباشد»11. کروپونکین متذکر شد بایستی «سریعا کمونیسم را تحقق بخشید، بعد از انکه انقلاب قدرتی که حافظ سیستم میباشد نابود کرده است. کمونیسم ما معذالک فانتزی افرادیکه تئوریسین المانی اتوریته میباشد، نیست. این کمونیسم انارشیستی است، کمونیسم بدون حکومت افراد ازاد انسانها» 12. و اقای پایدار مینویسد«سوسیالیسم تجسم ظهور انسان ازاد، خود حکومت بدون دولت، انسانهای رها شده از قید هر نوع قدرت و حکومت ماوراء خویش است»13 ولی فراموش کرده است که از اعمال قدرت جمعی سخن بمیان کشیده بود. انارشیستها خواهان ارتقاء دانش توده ها تا سطح پیشرو نبودند و عملا سعی کردند پیشرو را تا درجه اگاهی توده ها تنزل دهند و با لجاجت شگفتی بمخالفت با هر نوع سازمان و یا نقش روشنفکر که خواهان بالابری دانش کارگران بود، بمبارزه برخاستند و ناخوداگاه بدنبال جنبش خودبخودی کارگران روان گردیدند. باکونین نوشت«انترناسیونال نبایستی بی خدائی را پرچم مبارزاتی اش کند زیرا کارگران را متفرق میسازد»14 و در دنباله ان اضافه کرد«تحت شکوفه های پرولتاریائی من بیش از هر چیز توده ها را درک میکنم، میلیونها انسان غیرمتمدن و محروم از ارث، دچار فقر و بیسوادی که اقایان مارکس و انگلس قصد دارند انان را تحت حکومتی بسیار قوی، انهم بخاطر منافع خودشان، در اورند. تحت شکوفه های پرولتاریائی دقیقا این گوشتها ی برای حکومت را میفهمم این کانالهای خلقی که تقریبا بدون تاثیر از تمدن بورژوائی، در خودش و در فعل وانفعالاتش، در غریزه و امیالش، در کمبود و فقر و موقعیت عامش تمامی نطفه های سوسیالیسم اینده را با خود حمل میکند. و امروزه باندازه کافی قدرتمند است که انقلاب سوسیالیستی را رهبری و به پیروزی رساند»15. باکونین تنها وجود اجتماعی طبقه کارگررا بی تفاوت که دانش سیاسی دارد و یا خیر شرط بالفعل انقلاب سوسیالیستی میدانست و اقای پایدار همنظر او جنبش کنونی طبقه کارگر را بالفعل دانسته و چون بقول خواجه شیرازی < چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند> باین پیامد قطعی میرسد که خیل وسیعی از کارگران کمونیست اند ولی ابراز نمیدارند و حال اقای پایدار چگونه این راز را کشف کرده است بایستی بار دیگر انرا یکی از معجزاتش دانست. از انجائیکه انارشیستها سطح نازل جنبش کارگری را بالفعل براورد میکردند وادار شدند که جنبش کارگری رابلحاظ غریزی ضد استثمار ارزیابی نمایند. باکونین بر واقعیتهای تاریخی، یعنی تشکیل بین الملل اول بکوشش سوسیالیستها و رهبری مارکس خط بطلان کشید و نوشت«اساس این وحدت بزرگ که امروزه بیهوده در ایده های سیاسی و فلسفی جستجو میشود، عملا بواسطه همبستگی در رنج و درخواستها و احتیاجات واقعی و ارزوهای پرولتاریای تمامی جهان وارد شده است. این همبستگی نبایستی ایجاد شود، بلکه از قبل وجود داشت و ان مسئله در برگیرنده زندگی خاص و تجربه روزانه کارگران جهانست. انچه باقی میماند این موضوع است که انانرا باین واقعیت اشنا سازیم و همزمان یاری نمائیم و اگاهانه انانرا سازماندهی نمائیم. این همبستگی خواسته های اقتصادیست. خالق بزرگ انترناسیونال، گرچه ناخوداگاه و همانند تمامی کسانیکه خالق هستند، پرولتاریا بود که بواسطه صدها هزار نفر کارگران گمنام فرانسوی، انگلیسی، بلژیکی، سوئیسی و المانی انتخاب شدند. ان مسئله غریزه و عمیق کارگران بود که بعلت موقعیت اشان، یعنی سرکوب و رنجش درونی، بوجود امد که قاعده و هدف واقعی انترناسیونال را بنا کرد»16. اگر باکونین معتقد بود که همبستگی را نبایستی بوجود اورد، زیرا موجود است اقای پایدار انرا تا سطح یکی از سازمانهای طبقه کارگر بالا برده در تناقض با دیگر گفته اش بایستی شوراهای کارگری را تشکیل داد، متذکر شد که شورا ها وجود دارند. اگر باکونین غریزه و رنجش درونی را برای کارگران کافی دانست ایشان نیز بهمان سیاق نوشتند«من کارگران زیادی را دیدم که سواد خواندن و نوشتن نداشتند اما اتش خشم و کین نسبت بسرمایه در سراسر وجود انها شعله میکشید»17 و بر مصداق چنین تحلیلی متقاعد میشود که مبارزه کارگران در این سطح نازل را بالفعل ارزیابی کند. مارکس در ارتباط با جنبش کارگری برای ما تشریح نمود«مبارزه بین سرمایه دار و کارگر مزدور از همان ابتدای پیدایش مناسبات سرمایه داری اغاز شده است. این مبارزه طی تمام دوران مانوفاکتور شدت یافته است. ولی از زمان استقرار ماشینیسم است که کارگرعلیه خود وسیله کار، یعنی علیه این شکل وجودی مادی سرمایه بمبارزه برخاسته است. کارگر علیه این شکل مشخص وسیله تولید؛ بمثابه بنیان مادی شیوه تولید سرمایه داری، عصیان میکند.»18 . مارکس شرح داد که چگونه کارگران مبارزه میکنند ولی هیچگاه او باین رویکرد متمایل نگشت که متذکر شود این اشکال مبارزاتی برای انان درک تمایز کار لازم از اضافی و یا روبط استثمارگرایانه سرمایه داری را برملا میسازد لذا وظیفه پیشرو دانست که برحسب شرایط خاص و بخاطر پیشبرد مبازره تئوریهای منطبق با واقعیتها را تدوین نمایند. تکاچف یکی از انارشیستهای روسی که خودش را پیرو بلانکی میخواند، بعلت انکه در انزمان در روسیه هنوز مالکیت جمعی بزرگ وجود داشت به پیروی از نظرات باکونین معتقد بود که دهقانان روسی کمونیست مادرزادند از اینرو ملت روس را انقلابی غریزی نامید که مورد شماتت انگلس قرار گرفت. انگلس در جواب باو شرح داد«ولی واقعیت چیز دیگریست. خلق روسیه، این انقلابی غریزی، اگر چه تاکنون تعداد بیشماری از جنبشهای دهقانی متفرق علیه اشراف و تک تک کارمندان دولت را پشت سرگذارده است ولی هیچ زمان علیه تزار مبارزه نکرد» 19 و در همانجا نتیجه گرفت «حال قابل فهم نیست که چرا علیرغم این کهولت، انقلاب تاکنون انجام نگرفته و خلق ازاد نگردیده و روسیه بیک کشور نمونه سوسیالیستی تبدیل نشده است». لذا بحث بر سر خشم و کین علیه سرمایه داری که میتواند در روان هر کارگری جاری باشد، نمیباشد، بل سخن بر اطراف این واقعیت چرخ میخورد که اگر این اتش خشم همراه با اگاهی طبقاتی نشود، یعنی برای کارگران روشن نگردد جامعه سرمایه داری را نه برحسب مبادله معادل، بلکه برشمار روابط کار و سرمایه مورد کنکاش قرار دهند، انوقت قادر نمیشوند باین برایند رسند که این مناسبات را نه طبیعی، بل دست ساخته انسانها بدانند. بدینسان پیشرو قصد ندارد کارگران را حیرت زده و مات کند، بلکه نیت اش این میباشد سطح دانش انانرا تا رتبه خودش ارتقاء دهد و لذا با این خرافات که کارگران زیادی کمونیست اند ولی بیان نمیدارند خودش را سرگرم نمیسازد و کوشا میشود خشم و کین و اعتراض انانرا بگونه ای علمی باگاهی طبقاتی مبدل گرداند. اقای پایدار از همان ابتدا بساکن اهنگ کرده اند که در جنبش کارگری بلحاظ ذهنی تولید اخلال نماید، از سوئی مبارزه طبقاتی، بمنزله واقعیتی عینی را، با مارکسیسم، بعنوان علم مبارزه طبقاتی، یکسان میسازد، موقع دیگر میگوید که کارگران باید بعلم مارکسیستی مجهز شوند و دیگر وقت مدعی میشود که عدم شناخت مارکسیسم از سوی کارگران دلیلی نیست که مبارزه اشان با مارکسیسم در تضاد باشد. و لذا هر جنبش کارگری را بی تفاوت بمحتوای ان، در راستای مارکسیسم میخواند و معلوم نمیسازد که جنبش برخی از کارگران امریکائی در جنگ ویتنام را که خواستار یکروز کار بدون مزد بودند تا مزد انها را دولت در جنگ بکار گیرد با کدامین معیار بایستی مارکسیستی براورد کرد؟. اقای پایدار در انتقادش بمن بار دیگر شاهکار بخرج داده که طبق ادعای او نمیتوان میان علم و عینیت تفاوتی قائل شد که در بخش چهارم بتوضیح ان خواهم پرداخت. ایشان مینویسند« تأکید من در مقاله(جنبش کارگری کمونیسم و مسئله تحزب) بر خود مبارزه طبقاتی بودن اموزشهای مارکس و نه علم مبارزه طبقاتی بودن ان، هم دقیقا بر همین اساس است»20 . اقای پایدار حال به توجیه نظرات نادرستش که مورد انتقاد من قرار گرفته، روی اور میشود و خلط بحث میکند. اقای پایدار از سوئی نوشت « مارکسیسم نه علم مبارزه طبقاتی پرولتاریا که دقیقا خود مبارزه طبقاتی پرولتاریاست» و در جای دگر متذکر شد که طبقه کارگر « بدون یادگیری مارکسیسم بصورت یک علم قادر بداشتن جنبش ضدسرمایه داری و سوسیالیستی نیست» و عملا این تناقض را من مورد انتقاد قرار دادم که پیش از پیدایش مارکسیسم مبارزه طبقاتی موجود بود ولی علم ان هنوز کشف و یا تدوین نشده بود و اکنون با طرح این مقوله که در مقاله نامبرده در بالا باین موضوع برخورد کرده است بار دیگر ناخوداگاه همان اشتباه اصولی را که میتواند در جنبش کارگری تولید شک و تردید نماید، ادامه داده و اشکار مینماید که به تفاوت بین ذهنبت و عینیت اشنا نیست که در فصل دیگر همانطور که در قبل گفتم، بشرح ان میپردازم. انچه در جامعه سرمایه داری عملا پر اهمیت میشود بی تفاوتی است که این نوع مناسبات در انسانها در برابر یکدیگر بوجود میاورد و اقای پایدار انرا به اموزش بسط میدهد و با کینه ورزی عصبی علیه بالابری سطح دانش کارگران میشود و هرگونه فرا رفتن از سطح کنونی را من غیر المستقیم با تحقیر روشنفکران طبقه انکار میکند. باکونین نوشت«تعجب انگیز نیست که اقای مارکس معتقد است تحت توضیح نظرات تالیف شده از جانب او، یعنی سوسیالیسم علمی اش، سازمان و حکومت یک جامعه نوین بواسطه سوسیالیستهای مدرس که بدترین ومستبد ترین حکومتهاست، میتواند تشکیل شود»21 و اقای پایدار همانطور که ملاحظه شد از طرفی خودش کاشف تئوری و معجزه گر در اجتماع میباشد تا نظرات مخالف اش را با انگ اسوه، نخبگان، مکتبی درست همانند باکونین داغ ننگ زند. باکونین متذکر شد« کارگر واقعی بودن کسی است که واقعا رنج را احساس کند، یعنی ان کسانیکه پرولتاریا شده اند»22 و برای اقای پایدار درک« ظالمانه بودن رابطه کار و سرمایه» 23 کفایت میکند. باکونین شرح داد« نقطه اساسی برنامه اجتماعی لاسال و تئوری کمونیستی مارکس ازادی( پنداری) پرولتاریا بواسطه دولت است. طبق نظر مارکس خلق مجبور نیست دولت را نابود سازد، بلکه انرا باید تقویت کرده و گسترش دهد و انرا در دستهای خیر خواهانش، محافظین اش، معلمانش، یعنی رهبران حزب کمونیست، بزبان دیگر در دست مارکس و دوستانش قرار دهد تا بشیوه خودشان شروع بازادی خلق کنند»24 و اقای پایدار در رابطه با نظرات مغایر با خودش که وجود حزب و رهبری انرا لازم میدانند نوشت« طبیعی است که در این میان به مشتی میانجی، مبشر و رسول و مبلغ هم احتیاج پیدا میکند کسانیکه باید وظیفه سنگین این اموزش را بدوش کشند و نام انها را کمونیستها میگذارید»25 جائیکه اساسا با اندیشه مارکسی که روشن کردن تفکر کارگران از کثافات سرمایه داری را وظیفه کمونیستها ارزیابی میکند، در تضاد قرار میگیرد. باکونین تشریح کرد« کمونیستها پیرواتورتیه اند حال انکه انقلابیون سوسیالیستی فقط از ازادی دفاع میکنند.هر دو مدافع علم اند اما کمونیستها میخواهند علم را حقنه کنند در حالیکه انقلابیون قصد دارند علم را بین پرولتاریا گسترش دهند بدینترتیب بعد از انکه گروهای مختلف اجتماعی بواسطه تبلیغ متقاعد شدند میتوانند خودشان خودشانرا سازماندهی کرده و خودانگیخته بفدراسیون به پیوندند. انان در نتیجه در تطابق با کوششهای طبیعی اشان خواهند ماند و اهداف واقعی و عادات خودشانرا تابع هیچ برنامه از پیش طرح شده نمیسازند که بتوده نااگاه بایستی بوسیله چند مغز دانا تحمیل شود»26. دیده میشود دشمنی اقای پایدار علیه روشنفکری و روشنگری بخاطر بالابری اگاهی کارگران تا سطح روشنفکر طبقه اش از کدامین منشاء تئوریکی سرچشمه میگیرد. جائیکه درک نمیکند کار مجرد و اجتماعا لازم عناصر بنیادینی شیوه تولید سرمایه داریند، کار مجرد را بشیوه تولید سوسیالیستی و کار اجتماعا لازم را بدون هیچگونه توضیح مکفی بتمام شیوه های تولیدی تعمیم میبخشد، بنابراین وادار میشود که منحصرا دانستن واژه ها و نه کارکردشان را برای کارگران ضروری پندارد و بتوهین علیه افرادی برخیزد که نظریات او را تبلیغ و ترویج ایدئولوژی سرمایه داری در جنبش کارگری میخوانند. یکی از ادعاهای غیر ممکن انارشیستها تبلیغ کمونهای کوچک و مستقل از یکدیگر بود. کروپوتکین وجود انها را به قرنهای ماقبل وابسته کرد و در اینمورد نوشت«زمانیکه کمونها در قرون 10، 11 و 12 موفق شدند خودشان را از سروران جهانی و کلسیائی ازاد سازند سریعا باصل کار جمعی و ارضاء همگانی در مجموعه وسیعی روی اور شدند» 27. او علت اضمحلال کمونها را دخالت دولت دانست و در نفی ان مرقوم کرد« بعد از انکه انسانها مدتهای مدیدی بیهوده کوشیدند مشکل لاینحل را حلاجی کنند، یعنی این موضوع که تابع دولتی شوند که قادر میباشد فرد را باطاعت وادار گرداند بدون انکه نافرمان علیه اجتماع شود، حال انسان کوشاست خودش را از هرنوع حکومت ازاد سازد و احتیاجات سازمانیش را بواسطه اتحاد ازاد بین گروه با اهداف یکسان رفع نماید. استقلال واحد محلی یک احتیاج ضروریست. اتحاد مشترک جانشین قانون میشود و توسط مرزهای محلی، خواسته های ویژه را با توجه باهداف عمومی نظام میبخشد و هرانچه را که ادمی روزی کارکرد دولت میدانست، مورد نفی قرار میدهد»28( تأکیدات از کروپوتکین). و سپس در ادامه نوشت «یک جامعه ازاد که صاحب تمامی ارثیه ها میباشد، مجبوراست در گروهای ازاد، فدراسیونها ازاد گروها، نوع جدیدی از سازماندهی را پیدا کند، سازمانیکه منطبق با کار جدید اقتصادی تاریخ باشد»29.اما جالبترین موضع را در مقابل با اندیشه مارکس که گفت بایستی مشخص نسبت بحل بمعضلات برنامه روشنی داشت، باکونین گرفت و در تقابل با ان شرح داد« یک برنامه سیاسی انموقع ارزش دارد که گفته های توخالی عام را ترک گوید و نهادهائی را که قصد دارد جانشین نهادهای سرنگون شده نماید، بگونه ای روشن بیان کند. باصطلاح این برنامه اقای مارکس است. این برنامه سیستم کاملی از نهادهای سیاسی و اقتصادی میباشد که بنحو روشنی سانترال و اتورتیه شده اند، همانند کلیه نهادهای استبدادی که در جامعه مدرن دیده میشوند» 30. بدیگر سخن مارکس اظهار نمود بایستی انسانها مسائلی را در مقابل خود قرار دهند که قادر بحل انند و چون او کماکان مبارزه طبقاتی را در فاز اول سوسیالیسم اجتناب ناپذیر میخواند، از ضرورت دولت، بمنزله اهرم سیاسی، که بایستی منافع طبقه کارگر را حفظ نماید، دفاع کرد و باکونین نظرات عینی و واقعی او را استبدادی وغیرحقیقی ارزیابی نمود. ملاحظه نمائیم که اقای پایدار در اینمورد خاص چه میگوید. او از شوراها که معقتد است وجود دارند اما از سوی دیگر فرمان میدهد که بایستی شوراهای کارگری را کارگران همین امروز ایجاد نمایند، سخن رانده و در باره شورا مینویسد«در اینجا انسانها کسانی را انتخاب نمیکنند تا زمام امور زندگی اشان را بدست انها بسپارند»31 ولی در همانجا اضافه میکند شورا محل « اعمال قدرت جمعی» است و روشن نمیسازد قدرت جمعی علیه چه کسانی بایستی اعمال گردد؟ دشمنان سوسیالیسم در درون کشور؟ خارج از ان؟ و یا کسانیکه مصوبات شورا را نمی پذیرند؟ و بطور کلی زمانیکه بنظر او ضرورت دولت نفی شده است این قدرت جمعی که بالاخره باید اعمال شود چه نقشی را باید در جامعه بدون دولت ایفا نماید؟. اقای پایدار مینویسد«کنگره سراسری شوراها، عالیترین ارگان و بالاترین مرجع هماهنگی و تصمیمگیری شورائی در سطح سراسری، یعنی کل جامعه سوسیالیستی است. این کنگره محل حضور نمایندگان منتخب شوراها در سراسر جامعه است»32 . بدیگر بیان اگر یک کمون، یک شورا محلی ... با تصمیمات شورائی موافق نبود شورا مجبور میشود یا انرا از درون شورا اخراج کند و یا علیه ان باقدامات دیگری مبادرت ورزد تا اصل «اعمال قدرت جمعی» خدشه دار نگردد و صحه عمل هم بخود گیرد. ولی سازمان شورائی که اقای پایدار وصف انرا نوشت دقیقا منطبق است با الگوی انارشیستی که قدمتی 150 ساله دارد« ...نوعی فعالیت داوطلبانة اقتصادی، اموزشی، بهداشتی، فرهنگی، رفاهی، دفاعی یا هر فعالیت اجتماعا مفید دیگر را بطور مشترک در عرصه ای یا در درون یک واحد جغرافیائی معین، به پیش میبرند درون این شوراها تولید میکنند و در همان حال حکومت میکنند...»33. معلوم نمیشود این نوع حکومت را بمثابه حکومت مردمی که بر سرنوشت خودشان حاکم شده اند، باید در نظر گرفت و یا اینکه این حکومت گاهی هم وادار میگردد به« اعمال قدرت جمعی» روی اور شود؟اما این تمام دستاورد ایشان در این عرصه نبوده و بناگاه از شورای پایه ای سخن بمیان میکشد«در درون هر شورای پایه، روند روتین کار، کار و برنامه ریزی و مباحثات یا مشاجرات داخلی سایر شوراها با دقت منعکس میشود»34 لذا شوراهای پایه ای باید محلی، مربوط به یک عرصه جغرافیائی باشند و برای خودشان تولید و حکومت کنند اما در ضمن از عالیترین ارگان هم که برای انان تصمیم گیری میکند، یعنی کنگره سراسری، اطاعت نمایند. ولی باز هم اقای پایدار بار دیگر مجددا تعجب همگان را برمیانگیزد انگام که مینویسد« 3 – سراسری بودن برنامه در مدنیت سوسیالیستی بمعنای متمرکز شدن سیاستها حتی در کنگره سراسری شوراها نیست. برنامه ریزی در اینجا یک کار اداری نیست. کنگره سراسری شوراها، قلب تپندة ساختار شورائی است و تمامی مصالح و محتوای برنامه را از شوراهای پایه میگیرد و مجددا به بافت سراسری شوراها پمپاژ میکند. اعضای کنگره همان اعضای شوراهای پایه در سراسر جامعه اند.4 – این سراسری بودن، هیچ مشکلی بر سر راه سیاست گذاریها و برنامه ریزی شوراهای محلی پدید نمیاورد ...»35. یک بام و دو هوا را نمیتوان بهتر از این بیان کرد کنگره سراسری وجود دارد که مرجع هماهنگی و تصمیم گیریست ولی اگر یک شورای محلی با تصمیمات موافق نبود قادر است بوق خودش را بزند و راه خودش را دنبال کند درست مانند کمونهای محلی کروپوتکین و زمانیکه اقای پایدار مینویسد«بطور مثال نمایندگان شوراهای مختلف یک منطقه جغرافیائی، مناسب با ملزومات برنامه ریزی کار جمعی یا تعیین استانداردهای رفاه، سیاست توزیع و... در فاصله زمانی مناسب با تشکیل کنگره ای دور هم جمع میشوند» 36 بدفاع اشکاری از فدرالیسم برخاسته و این شکل بورژوائی تقسیم کشوری را شامل جامعه سوسیالیستی کرده و بران مهر تائید هم میکوبد و در نتیجه «اعمال قدرت جمعی اش» را ندیده میگیرد و لذا وادار میشود برای هر کمون و محل جغرافیائی نوعی از اعمال قدرت جمعی ویژه را در نظر گیرد. دقیقا در شرایطی که نیروی هار ارتجاعی در سطح بین الملی دست اتحاد بهم داده اند تا سرکوب نیروهای مترقی در هر کشوری را اسان سازند انوقت نسخه پیچیده شده اقای پایدار تفرق، محلی شدن و این نوع اشکال را برای جنبش کارگری تجویز کرده و بدینسان کارگران را در برابر قدرت سرمایه خلع سلاح میکند37. اقای پایدار مانند تمامی انارشیستها که بقول مارکس نسخه هر مشکلی را در کشوی میزشان دارند دائما انها را بجنبش کارگری تجویز میکنند. همانطور که کروپوتکین در رابطه با خانواده نسخه تجویزی را پیشنهاد کرد، اقای پایدار نیز در اینمورد مینویسد«در مدنیت سوسیالیستی خانواده موجود، فلسفه وجودی خود را از دست میدهد. زن و مرد تبدیل به انسانهائی کاملا برابر میشوند. انان بعنوان پدر و مادر وظیفه ای برای حل مشکلات اقتصادی فرزندانشان ندارند»38 و بدینترتیب از جانبی رابطه سه جانبه فرد با دیگران و طبیعت را ایشان قطع میکند و از فرد سلب مسئولیت کرده انرا بعهده جامعه میگذارد، از جانب دیگر برای موضوعات بسیار حساس اجتماعی که در انها احساسات نقش بس عظیمی را ایفا کرده و بدانش وسیعی احتیاج میباشد مانند رهبرانش بموضعگیری صرف بسنده میکند و عملا تمام راه حلهای ممکن را برای شهروندان در جامعه سوسیالیستی تدوین میکند که وظیفه ای جز این ندارند که بعد از انقلاب ایده های ایشانرا موبمو اجرا نمایند زیرا اقای پایدار قصد کرده اند بگویند که در ان جامعه نا |