| نقل مطالب خانه کارگر آزاد با ذکر منبع آزاد است. |
|
رومن رازدالسكي:
ماركس: درباره جامعه سوسياليستي
بیست وششم مرداد ماه هشتاد و هفت
حدود تاريخي قانون ارزش
در اين جهان «ثروت در تمامي اشكال آن به صورت چيزي ظاهر ميشود – خواه اين چيز شيئي باشد يا رابطهاي كه به وساطت آن شيئي ، تحقق مييابد – چيزي كه نسبت به فرد خارجي و تصادفي {يا عَرَضي} است. پس ديدگاه قديم، كه در آن بشر صرفنظر از خصلت محدود ملي، مذهبي، سياسياش – به عنوان هدف توليد مد نظر است در قياس با جهان نوين، كه در آن توليد هدف انسان، و ثروت هدف توليد مينمايد، بسيار متعالي به نظر ميرسد. اما ايا ثروت در حقيقت، يعني وقتي شكل محدود بورژوائي آن برگرفته شود، چيزي جز عموميت يافتن نيازهاي فردي، ظرفيتها، لذتها ، نيروهاي مولده، و غيره، است كه از طريق مبادله همه جانبه ايجاد گرديده؟ چيزي جز غايت تكامل چيرگي بشر بر نيروهاي طبيعي است، اعم از آنچه طبيعت خوانده ميشود و طبيعت خود بشر؟ چيزي جز فعال شدن تام وتمام استعدادهاي خلاق اوست بدون وجود هيچ پيششرطي (مگر تكامل تاريخي پيشين) كه اين كليتِ تكامل، يعني تكامل كليه قواي بشري عليالعموم را به هدفي در خود، و نه هدفي كه با ملاكي از پيش معين سنجيده شود، بدل ميكند؟ چيزي جز حالتي است كه در آن انسان ديگر خود را در يك شكل خاص بازتوليد نميكند بلكه همه جانبه بودن خود را توليد ميكند؟ و ميكوشد در حد چيزي شده باقي نماند، بلكه در حركتِ مطلقِ شدن باشد؟ در اقتصاد بورژوائي – و در دوراني از توليد كه اقتصاد بورژوائي با آن در تناظر است – اين تحقق كامل محتواي بشري به صورت يك تخليه كامل، اين عينيت يافتن همه جانبه به صورت بيگانگي مطلق ، ۲۰ و اين بدور افكندن هر گونه هدف محدود و يكجانبه بصورت قربان شدن بشر به عنوان هدفي در خود در پاي هدفي يكسره خارجي، در ميآيد. به همين دليل است كه جهان كودكانه باستان از جهتي متعادلتر مينمايد. و از جهت ديگر، در تمامي قضايائي كه در آنها اشكال و صور بسته ومحدوديتهاي حي و حاضر جستجو ميشوند واقعا متعاليتر است. {جهان باستان} رضايت خاطر است از يك ديدگاه محدود، حال آنكه عصر نوين هيچ رضايت خاصري به دست نميدهد، و يا، هر جا كه به نظر ميرسد از خود رضايت خاطر دارد، مبتدل است.» ۲۱ تضاد ميان نقد ماركسيستي و نقد رمانتيكي سرمايهداري در اين جا با وضوح خاصي بيان شده است، ماركس رمانتيكها را نه تنها به خاطر «اشكهاي احساساتيشان»۲۲، يا بدين خاطر كه آنان براي عوامفريب «كيسه گدائي پرولتاريا را پيشاپيش صفوف خود به عنوان پرچم حركت ميدادند» در حاليكه در همان حال «مهر و نشان كهن فئودالي» را در پشت خويش پنهان ساخته بودند،۲۳ مورد حمله قرار نميداد. بسيار بيشتر از اينها آنان را به خاطر ناتوانی شان از درك «سير تاريخ نوين» - يعني ضرورت داشتن و مترقي بودن تاريخي نظام اجتماعي بورژوائي كه مورد انتقاد ايشان بود – و در عوض محدود ساختن خويش به رد اخلاقي آن ، نكوهش ميكرد. هيچ كس منكر آن نيست كه حاكميت سرمايه مبتني بر بيرحمانهترين شكل مكيدن كار اضافه، مبتني بر استثمار و ستم بر توده مردم است. در اين زمينه سرمايهداري يقينا «بر تمامي تظامهاي توليدي پيشين – كه مبتني بر كار مستقيما اجباري بودند – از لحاظ انرژي، حد و مرزنشناسي و كارآئي بيرحمانهاش، پيشي ميگيرد.» ۲۴ اما تنها سرمايه «ترقي تاريخي را در خدمت ثروت به بند كشيده است»،۲۵ تنها شكل سرمايهدارانه توليد است كه «به شيوه استثمار دورانسازي بدل ميگردد كه در سير تكامل تاريخياش، و از طريق سازماندهي پروسه كار و پيشرفت عظيم تكنيك، تمامي ساختار اقتصادي جامعه را چنان متحول ميسازد كه بر تمامي ادوار پيشين سايه ميگسترد.»۲۶ بدين ترتيب توليد سرمايهدارانه به اعتبار خصلت تعميم يا بندهاش، و كشش شديدش به ايجاد تحول مستمر در نيروهاي مادي توليد، با تمامي شيوههاي توليد سابق از بيخ و بن تفاوت دارد. اگر مراحل ما قبل از سرمايهداري توليد به دليل تكنيكهاي بدوي و تكاملنايافته شان قادر نبودند كار را بيشتر از حد لازم براي معاش بلافصل {يعني قوت لايموت} افزايش دهند پس «وجه عظيم تاريخي سرمايه» عبارت از اين واقعيت است كه سرمايه «كار اضافه توليد ميكند، اضافه (در گروندريسه بهجاي «اضافه» (surplus) دوم، «زائد» (superfluous) ) از لحاظ ارزش مصرف صرف، از لحاظ قوت لايموت»، ۲۷ و سرمايه اين كار را از طريق رشد دادن بيسابقه ، از يك سو، نيروهاي اجتماعي توليد و از سوي ديگر ، نيازها و ظرفيتهاي بشري براي كار، به انجام ميرساند. در قطعهاي به ويژه چشمگير و خيره كننده در گروندريسه ميخوانيم: «پايان كار تاريخي سرمايه هنگامي فرا ميرسد كه، از يك سو، نيازها به چنان درجهاي از رشد رسيده باشند كه كار اضافه فراتر و بيشتر از ضرورت، خود بدل به نياز عامي برخاسته از خودِ نيازهاي فردي شده باشد، و از سوي ديگر، انضباط شديدي كه سرمايه بر نسلهاي پياپي تحميل ميكند سختكوشي كلي را به خصلت كلي بشر نوع جديد بدل ساخته باشد، ۲۸ و ، بالاخره، هنگاميكه نيروهاي توليدي كار، كه سرمايه آنها را با جنون نامحدودش براي ثروت بيامان شلاق ميزند و به جلو ميراند، و رشد آن شرايطي كه اين جنون نامحدودش براي ثروت بيامان شلاق ميزند و به جلو ميرساند، و رشد آن شرايطي كه اين جنون در آن قابل تحقق است، به مرحلهاي از شكوفائي رسيده باشند كه {اولا} داشتن و حفظ ثروت عمومي مستلزم زمان كار كمتري از سود كل جامعه باشد، و {ثانيا} رابطه جامعه كار كنندگان با بازتوليد متزايد آن {آن جامعه}، يعني با بازتوليد پيوسته فراوانتر و فراوانتر آن ، به صورت رابطهاي علمي درآمده ، و لذا انسان از انجام كاري كه يك شيئي {ماشين} ميتواند به جاي او انجام دهد، فراغت يافته باشد. … كشش بيوقفه سرمايه به سوي شكل عام ثروت كار را به فرا سوي حدود نيازمندي خُرد طبيعتش ميراند، و بدينسان عناصر مادي لازم براي تكامل فرديتي غني را به وجود ميآورد كه در توليد و در مصرفش به يك سان همه جانبه و جامع است، و بنابراين كارش نيز ديگر صورت كار ندارد بلكه صورت شكفتگي كامل نفس فعاليت را دارد، ۲۹ شكفتگياي كه در آن ضرورت طبيعي در شكل بلاواسطهاش از ميان رفته است، چرا كه نيازي تا ريخي خلق شده، جاي نيازي طبيعي را گرفته است . به اين دليل است كه سرمايه مولد است، يعني رابطهاي حتمي و ضروري براي تكامل نيروهاي مولده اجتماعي است. سرمايه به اين عنوان تنها هنگامي ساقط ميشود كه تكامل خودِ اين نيروهاي مولده به موانع خويش در وجود خود سرمايه برميخورد.» ۳۰ به عبارت ديگر، در حاليكه كليه شيوههاي توليد پيشين ناگزير بايد به پيشرفت بسيار كند نيروهاي مولده، ۳۱ و يا حتي ركود آنها طي دورههاي طولاني، رضايت ميدادند، سرمايه نقطه آغاز حركتش را «با نابود سازي مداوم مفروضات موجود خود به عنوان پيش شرط بازتوليدش قرار ميدهد … سرمايه با وجود محدوديت ماهوياش ، در جهت رشد جهانشمول نيروهاي مولده تلاش ميكند، ۳۲ و لذا پيش شرط شيوه توليد جديدي ميگردد كه بر تكامل نيروهاي مولده به منظور بازتوليد و با حداكثر بسط وضعيتي معين مبتني نيست ، بلكه شيوه توليدي است كه در آن رشد آزادانه، نامفيد، پيشرونده و جهانشمول نيروهاي توليدي خود پيش شرط {وجود} جامعه و لذا باز توليدش را تشكيل ميدهد، شيوه توليدي كه در آن پيشتر رفتن از نقطه عزيمت تنها پيش شرط موجود است.» ۳۳ تنها بر اين بنيان جديد است كه «عموميت يافتن {جهانشمول شدن} فرديت … نه عموميت يافتني آرماني يا خيالي، بلكه عموميت يافتن مناسبات واقعي و آرماني او، و لذا ايضا درك تاريخ خود به مثابه يك پروسه و بازشناخت طبيعت (كه شامل نيروي عملكننده بر طبيعت نيز هست) به عنوان پيكر واقعي خويش» براي فرد امكانپذير ميگردد.۳۴ ۱- ۲- نقش ماشين به عنوان پيش شرط جامعه سوسياليستي ماركس درگروندريسه چنين ميگويد: « اگر نتوانيم آن شرايط مادي توليد و مناسبات مبادله مناظر آن را كه لازمه جامعه بيطبقهاند در جامعه كنوني پنهان بيابيم همه تلاشهايمان براي فروپاشيدن آن خوشنيتي دون كيشوتوار خواهد بود» ۳۵ پس آن شرايط مادي توليد كه گذار به جامعه بيطبقه را ممكن و ضروري ميسازند كدامند؟ پاسخ را بايد بدواً در تحليل ماركس از نقش ماشين يافت، كه نشان ميدهد، از يكسو، چگونه تكامل سيستمهاي ماشينهاي اتوماتيك فرد كارگر را به سطح نوعي ابزار، به صرفا آني (آن = moment (لحظه وجودي) . در اصطلاح ماركس (هگل)منظور يك جنبه از پديده در حال انكشاف و حركت است – م. ) از آنات پروسه كار، تنزل ميدهد، اما ايضا، از سوي ديگر، چگونه خود همين تكامل همزمان پيش شرطهاي كاهش ميزان صرف انرژي بشري در پروسه توليد را به يك ميزان حداقل به وجود ميآورد. و ديگر آنكه اين پروسه مجال جايگزين شدن كارگر يك وجهي امروز با افراد رشد يافته و همه جانبه را كه برايشان «كاركردهاي(function،فونكسيون) اجتماعي مختلف، در حكم اشكال معادل فعاليتاند» فراهم ميآورد. اينها همه را ميتوان در جلد اول كاپيتال و در گروندريسه يافت. يا اين وصف، گروندريسه حاوي مباحثي پيرامون نقش ماشين است كه در كاپيتال وجود ندارد. صلابت اين مباحث، عليرغم اين واقعيت كه متجاوز از صد سال پيش نوشته شدهاند، هنوز احساسي از هيجان و احترام در انسان برميانگيزند و شماري از برجستهترين تصاويري را كه تخيل بشري تاكنون بدان دست يافته است عرضه ميدارند. ماركس مينويسد:« مبادله كار زنده با كار تعين يافته (obectified – تعين يافته = به صورت عين (شئ مادي درآمده، شيئيت يافته.) - يعني بيان شدن كار اجتماعي در شكل تضاد سرمايه و كارِ مزدي – تكامل غائي رابطه ارزش و توليدِ مبتني بر ارزش است. پيش شرط آن {پيش شرط مبادله كار زنده و كار تعيين يافته} اين است و اين ميماند: توده زمان كار بلافصل، يعني كميت كار به خدمت گرفته شده، به منزله عامل تعيين كننده در توليد ثروت. اما به درجهاي كه صنعت بزرگ توسعه مييابد، ايجاد ثروت واقعي به زمان كار و كميت كار به خدمت گرفته شده كمتر بستگي دارد تا به توان ميانجي {ماشين}هائي كه در طول زمان كار به حركت درآورده ميشوند، {ماشينهائي} كه تاثير نيرومندشان … هيچ گونه تناسبي با زمان كار بلافصلي كه صرف توليدشان شده ندارند، بلكه بيشتر به وضع كلي علم و پيشرفت تكنولوژي، با كاربرد علم در توليد، بستگي دارد … چنانكه صنعت بزرگ آشكار ميكند، ثروت واقعي خود را بيشتر در عدم تناسبي رعبانگيز ميان زمان كار صرف شده و محصول آن ، و ايضا در عدم توازني كيفي ميان كار – كه اينك به تجريدي محض تقليل يافته – و قدرت آن پروسه توليدياي كه كاربر آن نظارت يافته ، متجلي ميكند. كار ديگر چندان يك جزء منظم و دروني پروسه توليد رابطه مييابد… كارگر ديگر چندان يك چيز طبيعي تغيير شكل داده شده را {به عنوان ابزار} حلقه واسط ميان خود و عين {يعني موضوع كار} قرار نميدهد، بلكه پروسهاي طبيعي را كه به صورت پروسهاي صنعتي درآمده ، به عنوان واسطه ميان خود و طبيعت غيرآلي قرار ميدهد، و بر آن مسلط ميشود. كارگر به جاي آنكه بازيگر اصلي پروسه توليد باشد اكنون در كنار و حاشيه آن ميايستد. در اين تغيير و تبديل { يعني در پروسه توليد با استفاده از ماشين آلات} آنچه به عنوان سنگ بناي عظيم توليد و ثروت ظاهر ميگردد، نه كار بلافصلي است كه او خود انجام ميدهد و نه زماني است كه صرف كار ميكند، بلكه، به يمن حضورش {حضور كارگر در پروسه توليد} به منزله يك پيكر اجتماعي، {سنگ بناي عظيم ثروت اينك} به خدمت گرفتن (appropriation) {ازآن خود كردن} قدرت توليدي عام خود {ازسوي كارگر} است، به خدمت گرفتن فهم طبيعت، و سيادتش بر طبيعت – در يك كلام تكامل فرد اجتماعي است كه به منزله سنگبناي توليد و ثروت ظاهر ميگردد. سرقت زمان كار غير {زمان كار ديگري} كه پايه و اساس ثروت كنوني است، در قياس با پايه و اساس جديد، كه صنعت بزرگ خود خالق آن است، زيربناي محقر رقتانگيزي مينمايد. به مجرد اينكه كار در شكل بلافصلش ديگر سرچشمه ثروت نبود، زمان كار نيز ديگر ميزان سنجش آن نبوده، و لذا ارزش مبادله {ديگر ميزان سنجش }ارزش مصرف {نبايد باشد}. كار اضافه توده {انسانها} ديگر به عنوان شرط رشد ثروت عام وجود نداشته، همانگونه كه نا-كار(non labour ، در ادامه همين متن همچنين معادلnot-labour آمده است.) عدهاي قليل ديگر به عنوان شرط رشد قواي عام دماغي بشر وجود ندارد. بدين ترتيب، توليد مبتني بر ارزش مبادله در هم ميشكند، و پروسه توليد ماديِ مستقيم ، از شكل كنوني حاجت و تضادش عاري ميگردد. رشد آزادانه فرديتها ، و بنابراين كاهش زمان كار لازم نه به منظور استخراج كار اضافه، بلكه كاهش عمومي كار لازم جامعه به حداقل، كه آنگاه متناظر است با رشد هنري، علمي و غيره افراد در زمان آزاد شده و با وسائطي كه براي همگي آنان خلق شد ه. + جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 15:42 کمونارد سرخ
|