روزبه کریمی:

مرگ لیبرالیسم و زندگی مصدق

بیست وهشتم اسفند ماه هشتاد و شش


وبلاگ رخداد

نهضت ملی‌شدن صنعت نفت ایران را تاكنون بسیار تفسیر كرده‌اند، مساله اما حفظ آن است. مواهب مادی ملی‌شدن نفت، هرچند اندك زمانی پس‌ از كودتای 28مرداد از كف رفت، اما آن نهضتی كه با ملی‌شدن نفت در 29 اسفند 1330 آغاز شد و تا 15 ماه، عرصه كنش- تفكر سیاسی مردم بود، ایده‌ها و آرمان‌هایی را برانگیخت كه تداوم‌شان، به‌مثابه تداوم «ملی‌شدن نفت» بود. گویا ملی‌شدن از كف‌رفته پس از سقوط دولت مصدق، «مرده زنده» بود. مرگی كه به میانجی ایده دموكراسی و آرمان استقلال(یك كلام: برساختن دولت- ملتی دموكرات) دامن زده شده بود، باورمان نمی‌شود. آدم نیك‌نامی كه می‌میرد، با آوازه خوش‌اش در عرصه نمادین حی‌وحاضر است؛ مرگ او نیز مرگ زنده است.

ملی‌شدن نفت، در جان و روح ما، ریشه‌های تنومند دواند، زخم‌های عمیق‌ و شكاف‌های عظیم را آشكار ساخت. از فردای 28مرداد، مساله، نه «سرخوردگی و عبرت از كژراهه‌ای كه طی شده بود»- عبارت دوست‌داشتنی و مد روز لیبرال(شده)های آسیب‌شناس- كه دقیقا پایمردی در راه شكست‌خورده بود. حقیقت محصول ضمنی تكرار خطاهاست و نه در امتداد «راه راست و بی‌نقص»؛ حقیقت مسیر مستقیمی ندارد. تشكیل «نهضت مقاومت ملی»، از فردای 28مرداد، برای هماوردی با دولت كودتا، اتفاقا از پیش‌ پا افتاده‌ترین تجلیات این نكته تاریخی- روش‌شناسانه است یا دفاع از رادیكالیسمی كه از دل كنش‌وواكنش‌های این‌جا و امروزی جامعه برآمده بود، معیار/شكافی بود كه گرایش‌های مختلف را در معزض نقد قرار داد. همین نكته نشان می‌دهد كه ناقدان نسل بعد هم بر همان راهی پای می‌فشردند كه شكست خورده بود.

1- نهضت ملی‌شدن نفت، به استقلال‌خواهی و دموكراسی‌طلبی بر پا بود. این‌ها دو پای پروژه لیبرالیسم مترقی قرن نوزدهمی بود. لیبرالیسم روشنگر و مدرن به همین آرمان‌ها زنده بود؛ شناخته می‌شد و به چشم می‌آمد. صورت‌بستن دولتی كه جامعه‌ای را رشد می‌دهد و آزاد می‌‌كند: صنایع و سازمان‌های عظیم بر پا می‌دارد، مردمان را مرفه و مستغنی می‌سازد ، و آزادی‌شان را تضمین می‌كند. این وسط مهم آن بود كه جامعه روی پای خودش بایستد: قدرت بوروكراسی و كاپیتالیسم بایستی نخست راه‌ها و سرزمین‌های بومی را درمی‌نوردید. گیریم در تاروپود این پروژه تناقض پیچیده شده بود: تناقض سازماندهی و آزادی: جمع‌گرایی و جمعیت ملت‌سازی با پراكندگی فردیت. لیبرالیسمی كه از پی سود و سرمایه برای بورژوازی، به مدعای آزادی و حرمت حریم خصوصی برای همگان نیز پایبند بود. انحصارات را از اصل می‌انداخت و دگم‌ها و باورهای پدرسالارانه را سست می‌ساخت. زرگر بخشاینده‌ای بود، درمی‌رسید و آزاد می‌كرد.

و ناگهان، آرمان بورژوایی رشد و توسعه، این‌بار از جهان سوم سر در آورد. پروژه‌ای كه در كارگاه كنش-تفكر غربی پرورده شده بود، به دست شرقیان رسید. «حق تعیین سرنوشت» كه در آرمان حقوق بشر، با اراده فرد معنا می‌یافت، سپری شد كه برای آحاد یك ملت در كل. این‌بار اراده یك ملت بود كه می‌باید از سلطه بیگانگان رها می‌شد. ناسیونالیسم دموكراتی كه «بورژوازی مترقی» اسم رمزش بود. سال‌های سال، به پیشنهاد در لفافه استالین، چپ جهان سوم هم می‌گشت و بورژوازی مترقی می‌جست. بورژوازی‌ای كه اگر هم سود سرمایه‌اش را می‌خواست، تاكید داشت كه «دست اجنبی، كوتاه! » نقادان اكونومیست چپ اما تاكید داشتند كه این بورژوازی با بورژوازی جهان‌وطن تفاوتی ندارد. تنها هدف/تفاوت‌اش این است كه «خودش، یكه‌وتنها سود را به جیب بزند و مزاحمی نداشته باشد». این گفتار نمی‌توانست و نمی‌خواست، تمام ماجرا را ببیند. برای او جز منافع عینی و مادی، مولفه‌ای دیگری، ارزش تحلیلی نداشت. این تحلیل تقلیل‌گرا، درنیافته بود كه در اردوگاه ملی‌گرایان جهان سوم، از قدیم‌الایام بوده‌اند نحله‌ها و گرایش‌هایی كه فراتر از سود و سكه، برای گمشده «پیشرفت و توسعه»:‌ برای آن‌كه «میهن را میهن كنند»، خون دل‌ها خورده‌اند یا به خون تپیده‌اند. مدت‌های مدیدی، سیاست این ملیون، نماینده كنش- تفكر رادیكال بود. آن‌ها به دفاع از آزادی مردم از یوغ جابر بیگانه‌گرا برخاستند. بی‌شك صحنه مثالین و خصلت‌نمایی كه در ادبیات داستانی یا تاریخ سینما، خون این دغدغه‌مندان را در لحظه به جوش می‌آورد و از آن‌ها مبارزی سیاسی می‌ساخت، صحنه‌ای است كه آن‌ها عینا شاهدند هموطن بی‌گناه‌شان از سوی بیگانه‌ای تحقیر می‌شود، با خود می‌اندیشند كه «چرا میهن و مردم‌شان در چنین منجلابی دست و پا می‌زنند؟ باید آزاد شد و پیشرفت كرد». گروهی با همین سودا، به اسلحه دست می‌بردند(سیمون بولیوار) ولی گروهی از خشونت پرهیز داشتند(مهاتما گاندی). مطالبات ملیون، به هر طریق كه پی گرفته می‌شد، ضمن ادغام در میان جزئیات دیگر، به چهره امری كلی(universal) درمی‌آمد. حفره وضع موجود را برملا می‌ساخت، آن بی‌سروپاهایی را كه تحت گفتار رسمی به حاشیه رانده شده بودند، صدا می‌بخشید.

ملی‌شدن نفت ایران با همین قسم لیبرالیسم شناخته می‌شود. پروژه‌ای كه در غرب خفته بود، تازه در ایران بیدار شده بود. در حالی كه بورژوازی غرب، جامه كهنه استعمار را از تن به در كرده بود و در «بالاترین مرحله سرمایه‌داری»، امپریالیسم، به‌سر می‌برد، ما در فكر حفظ هستی‌‌و‌نیستی‌مان، نفت، بودیم. مصدق، نه در عهد شمشیر یا توپ‌وتفنگ، بلكه برای نخستین‌بار از خلال سازوكارهای مدرن تدبیر مدن، در پارلمان یا در میان هواداران راه‌ورسم‌اش، در خیابان، بر این پای می‌فشرد كه «نه به غرب باج دهیم و نه به شرق» (موازنه منفی). نهضت ملی‌شدن نفت همچنین می‌كوشید دربار و سلطنت را حد زند. او بر نمایندگی مردم، بر مشاركت و حضور هواخواهان‌اش تكیه می‌كرد، اشاره می‌داد و آزادی برای بیان همه نظرات و آرا را می‌خواست. حزب توده را كه از 1327 و در پی حادثه ترور نافرجام شاه، غیرقانونی اعلام شده بود، آزاد گذاشت، پان‌ایرانیست‌ها، هر روز در كوچه‌وخیابان همآورد می‌طلبیدند یا سلطنت‌دوستان، آزادانه پتوهایی تولید می‌كردند كه مصدق بر آن نقش بسته بود، در یادآوری این كنایه:«مصدق، نخست‌وزیر پتویی!». نهضت ملی‌شدن، دموكرات بود. یك گرایش(خصوصا در میان ملیون چپ و زیر عناوینی شبیه به این: «مصدق، از دموكراسی لیبرال تا دموكراسی رادیكال»)اما سعی دارد تا روند ملی‌شدن نفت را سوسیال‌دموكرات معرفی كند. فاكت‌های تاریخی‌ای كه این گرایش از آن خط سیر ملی‌گرایانه پیش می‌گذارد، مثلا به خصلت حمایتی برنامه‌های دولت ملی مصدق برای «اقشار آسیب‌پذیر» اشاره دارند: گسترش بیمه یا سوادآموزی. در این استناد خدشه‌ای‌ وارد نیست. نقد این گفتار، از‌ روكردن فلان‌وبهمان فاكت متضاد دیگر، طرفی برنمی‌بندد(فاكت‌‌هایی كه احتمالا در نهایت به خوش‌بینی مصدق به آمریكا، مشی لیبرالی متساهل‌ومتسامح‌اش یا دستگیری 600عضو حزب توده در روز‌های منتهی به كودتا توجه می‌دهند).. این روش خصوصا نزد چپ‌های مورخ دیده می‌شود، تصور می‌كنند شیوه‌ای‌ واقع‌گرایانه و ماتریالیستی در تحلیل آن لحظه تاریخی پیش گرفته‌اند، غافل از این‌كه سخت ایده‌آلیستی عمل می‌كنند: به‌‌خیال‌‌شان رادیكالیسم، تنها در آن جلوه‌هایی حق ظهور دارد كه خط‌ومرزهای‌اش(مُثُل‌اش) را او تعیین كرده است و می‌شناسد: نمادی از بی‌منزلت‌شدن «تفكر و تئوری» در جهان امروز، حتی نزد منتقدان. مشكل ِ تحلیلی كه نهضت ملی‌شدن نفت را سوسیال‌دموكرات جلوه می‌دهد اما در نتیجه‌‌ای است كه سعی دارد از استنادهای‌اش بگیرد: برابری‌خواه(یا الزاما چپ‌) جا زدن لیبرال‌دموكراسی ِ نهضت ملی‌شدن نفت. نكته نه در فاكت‌های تاریخی، كه در مساله‌ای بنیانی‌تر است. در این‌كه دموكراسی از این‌كه هست رادیكال‌تر نمی‌شود. نه به‌سبب جلوه‌ عینی‌اش، بلكه به‌‌واسطه محدودیت‌ تئوریك و همبستگی‌ ذاتی‌اش با دولت-ملت. دموكراسی، به‌استناد همه اعلامیه‌های دموكراتیك تاریخ‌ساز(«حقوق بشر و شهروند فرانسه» یا «استقلال آمریكا»، همه بندها و قیود برابری را برمی‌كند: از نژاد، جنسیت تا عقیده، الا قید ملت. دولت-ملت، همواره بیگانه را همچون استثنایی بیرون می‌نهد تا دموكراسی به‌مثابه قاعده برساخته شود.

ایده‌های 29اسفند، همگی، احیای لیبرالیسم روشنگر آغازین بود. به‌هیچ‌روی نیز ابن نكته را نمی‌توان در تیزاب ماركسی- هگلی كلیشه‌شده «تاریخ در دو چهره، یك‌بار تراژیك، بار دیگر، كمیك» حل كرد. برآمدن آرمان‌های قرن نوردهمی لیبرال‌ها در ایران پس‌از بیش‌از یك قرن، هیچ جلوه كمیكی نداشت، ما، همه ما، ماجرا را جدی گرفته بودیم: با ملی‌شدن نفت، تا پای چه جان‌ها كه نجنگیدیم، به غربت گریختیم، فكر كردیم، عاشق شدیم، رمان نوشتیم و شعر گفتیم.

2- سقوط این خیزش، نقش‌برآب‌شدن این خیال، اما از پیش مشهود بود. برافتادن دولت و ایده‌های ملی- دموكرات مصدقی پیشاپیش بر پیشانی آن حك شده بود. سقوط مصدق، دومین مرگ لیبرالیسمی بود كه پیش‌تر و عملا مرده بود. لیبرالیسم با چهره انسانی‌اش، در قامت روشنگرانه‌اش، كه آرمان یك ملت را برای آزادی از یوغ ستم قدرت‌های ماورای فردی و در سودای زندگی مرفه‌تر و آسوده‌تر نمایندگی می‌كرد، درگذشته بود، درست از زمانی كه داعیه‌داران‌اش می‌كوشیدند بر منابع و منافع اطراف‌واكناف و همه ملل عالم چنگ بیندازند. با بحران‌های آغازین انباشت، لیبرالیسم همه آن رودربایستی‌های را كنار گذاشت، پرده‌ها دریده شداگرچه از پس مصدق و به تاسی از او، جمال عبدالناصر و دیگرانی، سراسر خاورمیانه را به صحنه نبرد ناسیونالیسم مترقی با مرده‌ریگ‌های استعمار یا جوانه‌های امپریالیسم بدل ساختند، ولی یكان‌یكان نابودی این جنبش‌ها، هربار نشان می‌داد كه لیبرالیسم رهایی‌بخش به ته رسیده است. از هم پاشیدن جنبش ملی‌شدن نفت ایران، از اعتبارافتادن ِ این گفتار لیبرالی را در عرصه نمادین نیز به اثبات رساند. هر پدیده‌ای دوبار می‌میرد: یك‌بار عملا می‌میرد و دیگربار، از اعتبار نمادین می‌افتد.

ما اما این بازی ازپیش‌باخته را جدی گرفته بودیم. شلینگ، می‌گوید: «آغاز، همانا نفی آن چیزی است كه آغاز می‌شود.» اما ما ح آن آغازی را جدی گرفته بودیم و برای آن جان می‌دادیم كه حتی پیشاپیش نفی شده بود و از دست رفته بود. حالا حكم این قضیه چیست؟ آیا، به‌زبان آسیب‌شناسان جدید فرهنگ ایرانی، «ما به بیراهه افتاده بودیم؟ آیا باز امر بر ما مشتبه شده بود؟» در چنین بزنگاه‌هایی است كه «نقد فرهنگ سیاسی» و «جامعه‌شناسی‌های خودمانی»، آفتابی می‌شوند و تذكر می‌دهند كه: ما هربار دیر به تاریخ آمده‌ایم. یا: ما نشان داده‌ایم كه ظرفیت پیشرفت را نداریم، وگرنه هربار به نقطه اول بازنمی‌گشتیم.

در این گفتار فرهنگ خودمانی، از تاریخ خبری نیست، از جمله، این «فقر تاریخ» در این نكته متجلی می‌شود كه نفهمیده است آرمان ناسیونالیسم دموكرات مصدقی، زودتر از این‌ها ته كشیده بود. شكست ایرانیان در این راه گواهی بود بر مرگ ِ لیبرالیسم رهایی‌بخش دركل. تكرار این شكست و پافشاری طولانی‌مدت بر آن؛ جدی‌گرفتن پروژه‌ای كه چنین از قبل مغلوب شده بود، مقوله‌ای است از سنخ «هم محال و هم ضروری». جدی‌گرفتن این فریب، ضروری بود، تعبیر این رویا، محال. از قضا آنان كه در این گیرودار فریب نخورده‌اند، به خطا رفته بودند. نقد تمام آن تفاسیر لیبرالی‌ای كه می‌خواهند تاریخ معاصر ایران را ذیل مقوله(ترم)«حماقت یا برخطابودن ایدئولوژیك» بازبخوانند، بایستی دقیقا از اصرار بر همین جایگاه بیآغازد؛ این‌كه: دستیابی به حقیقت، دقیقا از خلال همین مسیر ناهموار امكان‌پذیر است. بدون‌ خطا و رومانتیسیسم، فرارفتن از وضع تاریخی، توهمی بیش نیست. این نكته هرگز در تطابق با این استراتژی(و بدین‌معنا) نیست كه «ما ایرانیان باید در مرحله نخست، لیبرالیسم را برمی‌گزیدیم تا بتوانیم به مرحله بعدی تكامل تاریخی پا بگذاریم». بلكه همه مسأله این است كه، ابرام در گزینش راهی كه از قبل شكست‌خورده و جدی‌گرفتن آن، عین آزادی برای ایرانیان بود. هنوز مقطع تاریخی‌ای كه نهضت ملی‌شدن نفت با كارزار مرگ‌وزندگی درگیر بود، برای بسیاری با خاطره آزادی و رهایی تداعی می‌شود. درست خود همان درگیری، عینیت ایده آزادی و برابری بود.

این‌روزها تذكرات تجدید‌‌نظرطلبانه و كشفیات آسیب‌شناسانه نیز چونان گفتار سیاسی حق‌به‌جانب(فراسیاست)، به نقد خیزش‌ها و آرمان‌گرایی‌ها مشغول‌اند. آن‌ها همه را به تجدید‌نظركردن در دست‌به‌كار‌شدن‌های گذشته موعظه می‌كنند: از انقلاب مشروطه، نهضت ملی‌شدن نفت، انقلاب 1357 تا دوم‌خرداد. بنابر آموزه‌های این گفتار، ما باید بدانیم كه در همه این برهه‌ها، هیجانی، رادیكال، افراطی، ایدئولوژیك، چپ‌گرایانه، بدون تعقل و ضدلیبرالی رفتار كرده‌ایم. تمام این شرها را می‌توان با «شر اعظم انقلاب، انقلابی‌گری/بودن» نام‌گذاری كرد: همه گرفتاری‌‌های تاریخ و اجتماع از انقلابی‌ رفتاركردن نشات می‌گیرد. به‌هزار زبان، این گفتار مرگ‌آلود و این‌همان‌گویانه، به یادمان می‌آورد كه «تجربه‌های بسیاری در جیب دارد: اگر دیروز رادیكال و افراطی رفتار نمی‌كردیم، با دست‌اندازی‌های انگلیس یا آمریكا، با شاه یا...، سرشاخ نمی‌شدیم/كنار می‌آمدیم، هربار مجبور نبودیم باز به نقطه اول بازگردیم. این نكات و این واقعیات را هم این گفتار مجرب، از آغاز و البته از موضعی فراتر/ بیرون از همه این اشتباهات و جوانی‌گری‌های خام‌سرانه، می‌دانسته است. ما، همه ما، اشتباه كرده بودیم كه این نكته‌ها را همان موقع از آن‌ها نپرسیده بودیم و گرنه این وقت‌ها را بیهوده تلف نمی‌كردیم و مسیر را درست برمی‌گزیدیم.» مصدق، ملی‌گرایان و همه فعالان آن سال‌ها، اگر با شاه و غرب، از در صلح‌وصفا(بخوانید اعتدال) درمی‌آمدند، مطابق نسخه‌های این موضع فراسیاست، ما می‌توانستیم به دروازه آزادی و توسعه بگذریم. آرمان‌خواهی‌ها و زیاده‌طلبی‌ها را بایستی كنار می‌گذاردیم.

این شیوه باب روز را نمی‌توان با این ایراد كلاسیك از میدان‌به‌در كرد كه: اگرچه كارهای ما اگر رادیكال بود، ولی ضمنا عاقلانه و به‌سود منافع ملی ایران بود. یگانه پاسخ سیاست راستین، تذكر این نكته است كه اگر ایده استقلال و دموكراسی نهضت ملی‌شدن نفت، توهماتی خطرناك بود، ولی فقط همبسته همین خطر است كه كوچك‌ترین امكان و احتمال آزادی و رهایی وجود دارد. با كسر این توهم، این ایده‌آلیسم ناب از خیزش ملی‌شدن نفت یا با زدودن «مطالبات حداكثری» از دوم‌خرداد، هیچ‌چیز برجا نمی‌ماند، جز جابه‌جایی‌های‌كسل‌كننده بوروكراتیك ِ یكی‌دو گرایش در دولت. تمام این جنبش‌ها یا نهضت‌ها، همین كژ فكری‌ها و آرمان‌خواهی‌های زیاده‌طلبانه است؛ با كسر این مضامین و ایده‌ها، اصل و حقیقت این خیزش‌ها از كف خواهد رفت. ثانیا این موضع فراسیاست و بیرون از مجادلات، علی‌رغم ژست بی‌طرفانه‌ای‌ كه می‌كوشد برجسته سازد، خودش پای در همین مجادلات و مناقشات دارد. این موضع‌گیری، خودش بخشی از واكنشی است كه گرایش‌های مختلف نظری و عملی در قبال چیرگی فضای سرخوردگی و حس یاس و شكست، اتخاذ كرده‌اند. باید این بازتاب شكست در میانه تركیبات و چینش‌های عینی سیاسی و اجتماعی را در این گفتار بی‌طرف‌نما(و موضع فراسیاسی) پیش رو آورد و عمده ساخت. حتی این تذكر باید مقدم باشد بر یادآوری این نكته كه، اغلب متفكران آسیب‌شناس امروزی، در بحبوحه همان خیزش‌های رادیكالی كه اكنون سخت نقدش می‌كنند، خود از تندرو‌ترین چهره‌ها بوده‌اند.

3- موجی كه مصدق و ملی‌شدن نفت در ایران برانگیخت، پس از آن‌كه فرونشست، به شكافی بدل شد كه فضای ملیون تا اسلام‌گرایان و چپ‌ها را بحرانی ساخت. دفاع از رادیكالیسمی كه از دل كنش‌وواكنش‌های این‌جا و امروزی جامعه برآمده بود، معیار/شكافی بود كه گرایش‌های مختلف را در معرض نقد قرار داد. چریك‌های جوان و بسیاری از نحله‌های متاخر چپ ایران، سنت توده‌ای را از این در می‌نواختند كه چرا در دفاع ملی‌شدن نفت، مذبذب و متزلزل برخورد كردند. بسیاری از برجسته‌ترین چهره‌های گرایش‌های بعدی چپ، دقیقا از دل سنت و سازمان‌های ملی متمایل به مصدق سربرآوردند. از جمله بیژن جزنی، از سازمان جوانان جبهه ملی به چپ گرایید و تا‌كنون نیز مصدق و تحولات منضم به نهضت ملی‌شدن نفت، دالی شكل‌دهنده و برسازنده برای چپ‌های منتقد سنت حزب توده بوده است. در میان ملیون نیز، دموكراسی‌خواهی جنبشی كه مصدق رهبری كرد، سنجه‌ای تعیین‌كننده بود كه جبهه‌ ملی دوم یا نقش علی امینی در اصلاحات اوایل دهه40 را سنت ناسیونالیسم دموكرات مصدقی متمایز ساخت و جریان‌سازی‌های تازه‌ای را دامن زد. جریانات مذهبی نیز تا همین امروز با نزدیكی یا دوری از مشی مصدق، درگیر بوده‌اند. از همان دم كه دولت مصدق سقوط كرد، ابتدائا، جریان آیت‌الله كاشانی ناچار شد كه به تبیین و توجیه مناسبات‌اش با فضای رادیكال و ضدسلطنتی بپردازد. امروز نیز جریانی مذهبی به نقد مصدق مشغول است و جریانی زیر عكس مصدق می‌نشیند و در با معیار او به پراتیك سیاسی مشغول است.

از این‌رو نسبت جریانات مختلف با نهضت ملی‌شدن نفت و مشی مصدق، شكافی برسازنده است كه موجودیت بسیاری از نحله‌ها و جناح‌های سیاسی را رقم می‌زند. این شكاف به داخل این گرایش‌ها منتقل شده است. سویه‌ها و جهت‌گیری‌های دو یا چندگانه درونی گرایش‌های تئوریك و پراتیك مختلف، با وجود چنین شكافی است كه یك‌دیگر را وساطت می‌بخشند. چه‌بسا از خلال این شكاف است كه كل این گرایش‌های تئوریك و پراتیك، هویت می‌یابند. بالطبع، هر آن موضع‌گیری‌ای كه بخواهد به نقد و بازخوانی ملی‌شدن نفت بپردازد، بایستی در گام اول، نسبتش را با این شكاف/معیار برسازنده مشخص كند. او بر شانه‌های آن سنت و ایده‌های بنیادین آن ایستاده است و تمامی انسجام موضع‌اش را از همین شكاف تاریخی كسب می‌كند. چنین بازخوانی و نقدی باید اولا فاش بگوید برای استقلال‌طلبی، دموكراسی‌خواهی و نقادی سنت‌های انحصارطلبانه چه ارزشی قائل است. این ایده‌ها، به‌نحوی پیشینی و تاریخی او را به حضور در عرصه نمادین قادر ساخته است.

4- از پی مرگ لیبرالیسمی كه ملی‌شدن نفت بدان هویت می‌یابد/تعریف می‌شود. نئولیبرالیسمی سربرآورده است كه پیش‌وبیش‌از دموكراسی و سیاست، اقتصاد و تجارت برای‌اش اهمیت دارد. سیاست برای او داد‌وستد كارشناسان تربیت‌شده‌ای است كه پارلمان را بورس دیگری می‌پندارند. پیكار سیاسی را انعكاس استعلایی منافع بازار می‌دانند. مرز‌ها برای آن‌ها بی‌معنا شده است. آن‌ها نمی‌پسندند كه مردم همیشه حی‌وحاضر باشند، مردم را دعوت می‌كنند، در خانه یا بنگاه اقتصادی بنشینند و كار تدبیر مملكت را به كاردان بسپارند، مگر كه اوضاع مخملی شود! هم از این روست كه مصدق برای نئولیبرال‌ها، چندان جلوه‌ای ندارد. او سخت به مرز‌بندی‌های جغرافیایی و عقیدتی، به آرمان آزادی و دموكراسی برای همه معتقد است. مصدق همه را محق می‌دانست كه تریبونی برای بیان، محملی برای كنش داشته باشند: از التقاطیون تا اصولیون، از چپ تا راست.

لیبرالیسم مرده است، امیدبستن به برآمدن آزادی و رفاه، با تقویت سویه‌های بورژوایی و دستور‌كارهای جهان‌گیر ِ نئولیبرالی و اقتصادی، امید‌بستن به معجزه «دیگری بزرگ» تاریخ است. فضایی كه آرمان‌های سترگ آزادی و برابری لیبرالی از آن می‌جوشید، «دود شده است و به‌ هوا رفته است». لیبرالیسم امروز، لیبرالیسم واقعا موجود، همین نئولیبرالیسم «تجارت منهای دموكراسی» است.