مینا فرخنده :

جوانان ما، آینده ما


شانزدهم اسفند ماه هشتاد و شش


به نقل از به پیش! شماره 28 پنجشنبه 16 اسفند 1386، 6 مارس 2008

من یک مادر هستم، می خواهم از دل و زبان خودم با شما سخن بگویم، هر چند که الکن است و سخت به سخن می اید.

همه ما حتما روزی را به خاطر می اوریم که برای اولین بارکودک 5،6 ساله ما، دستان خسته مان را به دست گرفت و نگران به صورت خسته و غمبار ما نگاه کرد. هر کدام به خاطر می اوریم که او آن وقت که توان بازگوییش را نداشت، به ما فهماند که درکمان می کند، گاهی گفته:" ماما یا بابا وقتی که من بزرگتر شوم، دکتر می شوم و کمرت را که از خستگی درد می کند ، درمان می کنم."

آنها وقتی بزرگتر شدند، 9، 10 ساله شدند، با دیدن چهره خسته ما، و نگرانی های ما، نگران می شدند، وقتی بیچارگی ما را می دیدند، در خود فرو رفته و هیچ نمی گفتند. ازسن 12 ، 13 سالگی شان به بعد، عاصی و معترض بودند، به هر چه که دور وبرشان می گذشت. همیشه وقتی که ما از وضع روزگار درمانده بودیم، آنها آشفته ی چرا ها بودند" آخر به چه دلیل و اشکال کار از کجاست!" به قصد اینکه اعتراض خود را به هر آنچه که ناحق است ، نشان دهند ، به ما شاکی می شدند، که چرا اینطور زندگی را تحمل می کنیم. شاید که فرزندان ما به ما هیچ نگفته اند، ولی این را ما می توانستیم ازرفتار ناراضی شان بخوانیم و می توانستیم درکشان کنیم.

جامعه سرمایه داری که برای هر چیزی دلایل خود را می تراشد، برای ما اینطور توجیه می کند، که جوانیشان است و سن بلوغشان. آنها این را پنهان می کنند که سن بلوغ برای کودکانی که هیچ دغدغه خاطری ندارند و تمام امکانات فرهنگی و ورزشی در اختیارشان است، طوری دیگر می گذردو با سن بلوغ و جوانی کردن کودکان ما، زمین تا آسمان متفاوت است.

همه ما با این احساس تلخ، این سوا ل که: " چرا من برای فرزندانم، امکانات زندگیشان را، نیازهایشان را آنطور که باید، نتوا نستم براورده کنم." آشنا هستیم. هر چند که میدانیم این مسئله فردی نیست و این اشکال ما نیست، ما هر کاری که از دستمان برمی امد، برای فرزندان خود کرده ایم.

وقتی کودکان ما به سن بزرگسالی رسیدند، به سن جوانی، از فضای بسته خانواده وارد جامعه شدند، تمام تجارب زندگی شان را در فضای جامعه دوباره باز شناختند، منتها این بار در محیط گسترده تری، با مسئولیتی عمیقتر. جوانان ما که در دانشگاه ها مشغول تحصیل هستند، در می یابند، برای درمان هر انچه که کمر جامعه را می شکند، برای ازبین بردن نارسایی های اجتماعی، برایشان راهی بغیر از مبارزه نمانده است، مبارزه ای متحد و در کنار طبقه کارگر.

ما اگر خوب نگاه کنیم ، کودکان خود را در چهره معترض تک تک این جوانان دانشجویی که در بند رژیم سرمایه طلب و سیری ناپذیراسیر هستند ، دوباره باز می شناسیم. کودکان ما که با آن چشمان تیزبینشان به ما نگاه می کردند ، به ما قول می دادند که وقتی بزرگتر شدند، حتما کاری می کنند که ما دیگر احساس درماندگی نکنیم.

هیچ کدام از این جوانان دلسوز و با همت جامعه، غریبه نیستند. همه ما به عنوان یک پدر یا یک مادر با آنها آشنا هستیم . تنها تفاوت در این است که اگر آنها در گذشته در پی درمان دردهای ما وحل گرفتاری های خانواده کوچک خود بودند، اکنون در پی حل مشکلات کل جامعه هستند ، جوانان ما می خواهند آینده را بسازند. وقتی که پای آنها در میان هست، جای هیچ گونه تملکی، جای هیچگونه تنگ نظریی نیست ، در چشمان ما همه آنها برابر هستند. بیا ییم برای آزادی این عزیزانمان متحدانه از هر راهی که امکان دارد، دست به اعتراض بزنیم و برای آزادیشان بکوشیم .

12.01.08