| نقل مطالب خانه کارگر آزاد با ذکر منبع آزاد است. |
|
بهرام قدیمی :
وقتی کارگران، کارخانه را کنترل می کنند
دهم آبان هشتاد و شش
مصاحبه با چهار تن از کارگران کارخانهء سرامیک زانون در نئوکِن- آرژانتین
عمر وییابلانکا (کارگر کارخانهء سرامیک زانون)
یادداشت:
هشتم فوریه ۲۰۰۵ - بوئنوس آیرس، آرژانتین
سؤال: می توانید کمی در مورد شروع درگیری کارگران با مدیریت کارخانه توضیح دهید؟ کارلوس اَکونیا: از آن جا که مدیریت کارخانه از سوی دولت به اشکال مختلف حمایت می شد، شکایات ما متوجه دولت ایالتی و مرکزی نیز بود. به وزارت کار شکایت می کردیم، از شرایط نامناسب ایمنی کار و مسائل بهداشتی شکایت می کردیم. اما صاحبان کارخانه گوش شنوا نداشتند. حتی بوروکراسی سندیکائی هم اهمیتی به قضیه نمی داد. اما در خود کارخانه موضوع مهمی مطرح بود. رفقای زیادی بودند که به خاطر انعطاف پذیری کار با حقوق ۶۵۰ پزویی کار می کردند، درحالی که رفقای قدیمی تر حقوق شان بسیار بالاتر بود. در آن زمان بوروکراسی سندیکا به کارگران قدیمی می گفت که جدیدی ها کارشان را از دست آنها در خواهند آورد. بدین وسیله در بین کارگران تفرقه انداختند، شرایطی بوجود آوردند که هیچ کس چشم نداشت دیگری را ببیند، یک طرف کارگران جدید و طرف دیگر کارگران قدیمی. این کار سندیکا بود، و ما به عنوان کمیته کارخانه می بایستی علیه این سیاست مبارزه می کردیم. تا زمانی که در درون کارخانه کار سندیکائی علیه کارفرمایان و بوروکرات های سندیکا شروع شد. در آن روزها خواست های زیادی در درون کارخانه مطرح بود که به محیط کارِ کارخانه محدود می شد. برای مثال در آن زمان کسی که نماینده کارگران بود، امتیازات ویژه ای داشت، از جمله، حقوقش بسیار بالاتر از یک کارگر معمولی بود. آن زمان کمیته کارخانه قرار گذاشت که هیچ یک از اعضای کمیته حق ندارد از این امتیازات استفاده کند. بلکه قبل از هر چیز بایستی از امتیازاتش چشم بپوشد. این کار باعث کسب اعتماد رفقای دیگر نسبت به کمیته کارخانه شد. و از همان زمان شروع کردیم در مورد مشکلات در مجامع عمومی بحث کنیم. باید دمکراسی بوجود می آوردیم تا بتوانیم به رهبران مان و خودمان اعتماد داشته باشیم که قادریم برای حقوق مان مبارزه کنیم. در این راه مبارزات زیادی داشتیم، تا آن که پس از چند اعتصاب موفق شدیم سندیکا را ترمیم کنیم. مبارزات حقوقی مان در مورد اساسنامه مربوط بود به انعطاف پذیری کار در کلیه جوانب آن. و کار به جائی رسید که طرح پیش گیری از بحران در کارخانه را به اجرا درآوردند، چون می دیدند که نمی شود همین طور بی دلیل رفقا را اخراج کرد. در چنین شرایطی آن ها اعلام کردند که کارخانه هیچ درآمدی ندارد و مجبور است صد کارگر را اخراج کرده، تعداد کارگران را به یک سوم برسانند. ما مخالفت کردیم و کار مورچه وار آغاز شد تا استراتژی شرکت را نقش بر آب کنیم.
سؤال: تعداد کارگران کارخانه چقدر بود؟
ماریو بالکاسا: در حقیقت این مرحله ای بسیار طولانی بود. کارلوس یادش رفت بگوید که برای مثال، هم زمان با طرح پیشگیری از بحران، کارخانه مرکز خود را نیز به بوئنوس آیرس منتقل کرد تا در صورت درگیری، رسیدگی به آن در دست دادگاه های بوئنوس آیرس باشد. در همین رابطه وقتی ما موفق شدیم اعتماد توده های کارگر را به کمیته کارخانه جلب کنیم، این اعتماد شامل حال سندیکا نمی شد که در همان زمان هم فعال بود. یکی از دستاوردهای مهم ما این بود که کارگران رأی بر این دادند که هر نوع قرارداد سندیکا با صاحبکار که بدون مشارکت کمیتهء کارخانه بسته شده باشد، معتبر نخواهد بود. این تصمیم را تک تک کارگران امضاء کردند و این کار به کمیته کارخانه اعتبار بخشید. رفقا به بوئنوس آیرس رفتند تا در جلسات وزارت کار و مدیریت کارخانه شرکت کنند. کارکنان وزارتخانه می گفتند که هرگز سابقه نداشته که یک کمیته کارخانه به جای سندیکا در مذاکرات شرکت کند. این جا بود که جلوی هر گونه زد و بند سندیکا با صاحبکاران گرفته شد. مدیران کارخانه هرگز دفاتر کارخانه را به ما نشان ندادند، چون دروغ می گفتند. بنا بر این همان طور که کارلوس گفت مبارزه ادامه یافت. قبل از بستن کارخانه بعضی از رفقا به مدارس می رفتند و برای دانش آموزان ابتدائی و دبیرستانی سخنرانی می کردند. این زمانی بود که دیگر می دیدیم که می خواهند کارخانه را تعطیل کنند. بنا بر این از مدارس اجازه گرفتند تا برای دانش آموزان حرف زده، بگویند که معنی از دست دادن کار چیست تا جامعه آگاه شود. این دستاورد رفقائی بود که همراه همسرانشان برای سخنرانی می رفتند. برای ما این کاری حیاتی بود، چون توانستیم در درون جامعه کسب اعتماد کنیم. هفتاد درصد کارگران زانون در شهر سنتناریو در هفت کیلومتری محل کارخانه زندگی می کنند سی درصد بقیه در نئوکن که حدودا همین قدر با کارخانه فاصله دارد ساکن اند. وقتی در مقابل کارخانه چادر زدیم، بیکار بودیم و در انتظار عاقبت کار. در چنین شرایطی مردم برایمان با کیسه غذا و میوه می آوردند، تا استوار بمانیم و تسلیم نشویم. این حمایت به ما نیرو می بخشید، به علاوه صندوق اعتصاب تشکیل دادیم. برای این صندوق در سراسر کشور، رفقائی از مشاغل مختلف و از سازمان های مختلف پول جمع می کردند و به نئوکن می فرستادند. با این پول ما مثلا برای رفقای بیمار و یا اعضای خانواده شان دارو می خریدیم. حتی گاهی برای نوزادان مان پوشک می آوردند. آن قدر کمک جمع شد که مجبور شدیم برای آن تریلی قرض کنیم. در این تریلی در طول هفته کمک ها را جمع آوری می کردیم و آخر هفته هر رفیقی یک کیسه با خود به خانه می برد. کمک ها را کم یا بیش به اندازهء مساوی تقسیم می کردیم، و به این ترتیب همه چیزی برای خوردن داشتیم. سه ماه این گونه مبارزه کردیم. در حالی که ۲۴ ساعته کشیک داشتیم. اوائل نمی توانستیم به خانه هایمان برویم، رفقائی بودند که دو - سه روز در چادر می ماندند. بعد به نوبت آن جا می ماندیم. آن چه به ما نیرو می داد این بود که مردم آگاه شدند که معنی بیکار شدن چیست. در آرژانتین چندین هزار کارگاه و کارخانه را تعطیل کردند و هیچ کس کاری نکرد. سندیکائی که در آن زمان کارگران را نمایندگی می کرد، از آن ها دفاع نکرد. رفقائی با سابقه کار بیست سی ساله بیکار شدند، چون صاحبکاران کارخانه را جمع می کردند و می رفتند. این همان بلائی بود که آقای زانون با همکاری دولت وقت و سندیکای آن زمان قصد داشت بر سرِ ما بیاورد. جالب این جاست که وقتی ما در انتخابات کارگران پیروز می شویم و کارخانه را اشغال می کنیم، سندیکا به بهانه بوجود آمدن خلأ از آن حمایت نمی کند و می رود. حدود سی نفر از رفقای کارگر عضو سندیکا بودند و تعدادی هم دنباله رو های آنان بودند، جمعاِ حدود هشتاد نفر می شدند. آن ها هرگز نمی خواستند مبارزه کنند، به همین علت رفتند. ما به مبارزه ادامه دادیم. مسئله اساسی این بود که ما هر روز مجمع عمومی تشکیل می دادیم. در این جلسات هر کس که بیشتر رأی می آورد عضو کمیته کارخانه می شد و در مورد آکسیون ها هم همه با هم تصمیم می گرفتیم، نه آن که سندیکا تعیین کند که چه کار بکنیم یا چه کار نکنیم. آن قدر این طور پیش رفتیم تا در یکی از جلسات تصمیم گرفته شد که کارخانه را اشغال کرده، تولید را شروع کنیم. عده ای از رفقا یک ماه حقوق عقب افتاده طلبکار بودند. از طریق وکیل سندیکا از شرکت شکایت کردند. ضابط دادگستری آمد و چهل درصد تولیداتی را که در انبار بود به نفع کارگران مصادره کرد. آن ها را به انباری منتقل کردیم که یک نفر در اختیارمان قرار داد. آن ها را به فروش رساندیم. هر روز رفقائی به عنوان مسئول فروش حضور داشتند. حدود یک ماه و نیم طول کشید تا همه را به فروش رساندیم. هر هفته سهم هر کدام از رفقا داده می شد. وقتی همه را بفروش رساندیم، از خود پرسیدیم: حالا چکار کنیم؟ برای ماهی ۱۵۰ پزو راه بندان کنیم یا طرحی برای بیکاران بریزیم؟ گفتیم که چرا راه بندان بوجود بیاوریم، کارخانه این جاست و ما کار بلدیم. خب، در مجمع عمومی تصمیم بر این شد که وارد کارخانه شویم و تولید را براه بیاندازیم. اول دو خط از نوزده خط تولیدی را براه انداختیم. چون مواد اولیه نداشتیم. تا زمانی که موفق شدیم کارها را بهتر سازماندهی کنیم. در ماه اول بیست هزار متر تولید داشتیم، در حال حاضر ۳۰۰ هزار متر تولید می کنیم.
سؤال: استراتژی مدیریت کارخانه در آن لحظه چه بود؟
ماریو بالکاسا: یک چیز دیگر را هم اضافه کنیم، ما در حال حاضر ماهانه ۳۰۰ متر از تولیدات مان را به مدارس، مهدکودک و غذاخوری های مختلف هدیه می کنیم. این را وظیفه خودمان قرار داده ایم و مدارس، کلیساها و غیره به نوبت می توانند از ما تقاضا کنند. هیئت هماهنگی تقاضا را بررسی کرده، برای تحویل کالا وقت تعیین می کند. شرکت زانون هرگز چنین کاری را نکرده بود. از خدمات دیگری که انجام داده ایم بنای یک مرکز بهداشتی در محله ی روبروی کارخانه است، محله ای فقیر که از چهل سال پیش از دولت تقاضای یک مرکز بهداشتی کرده. این مرکز بهداشتی را با تمام اکیپ مورد نیاز به مردم محله تحویل دادیم. بنا بر این تنها کاری که می ماند این است که دولت به آن ها دکتر و پرستار بدهد. سؤال از خانم اچه ورییا: برای رفقای زن وضع چگونه بود؟ آیا به همین سادگی می گفتید که میروید کارخانه رااشغال کنید؟ آیا این امر مشکلی در رابطه با فرزندان و یا با شوهران بوجود نمی آورد؟ ائوخِنیا اِچه ورییا: وقتی قرار شد همه را اخراج کنند، هر کدام از ما می بایستی فکر کند چکار می خواهد بکند. آزاد بودیم تصمیم بگیریم که می خواهیم بمانیم یا برویم . من رفتم منزل و با دخترم در میان گذاشتم. گفت: «روی چه چیزی می خواهی فکر کنی؟ می خواهی در خانه چه کسی را بزنی تا لقمه نانی به تو بدهد؟ از رفقایت خواهی خواست یا از کارفرمایت؟» اینجا بود که عوض شدم. حرف زدیم و هر دو گریه مان گرفت. چون می دانستیم که روزگار سختی را در پیش خواهیم داشت. نمی دانستیم که آیا موفقیتی در کار خواهد بود، یا نه. و اگر آری چقدر طول خواهد کشید. آن چه فکرم را به خود مشغول می کرد ادامه تحصیل دخترم بود و آسایش او. می دانستم که باید این گام را برداشت. این گام یا جستجوی شغل دیگری بود و یا ماندن در کارخانه و مبارزه برای حیثیت انسانی ام. تصمیم گرفتم از حیثیتم دفاع کنم، چون من همه چیزم را به کارخانه داده بودم، ساعت های بسیاری را اضافه کاری کرده بودیم، چون از ما این طور می خواستند. من این ساعات را از خانواده ام می ربودم تا اخراجم نکنند. تا بتوانم وقتی یکی از فرزندانم مریض شد در کنارش باشم، چون حتی تحمل این که ما زنان این بار را نیز باید به دوش بکشیم نداشتند. زنان را اخراج و به جای آنها مردان را استخدام می کردند. چون می گفتند زنان برایشان خرج به بار می آورند. بنا بر این همان تعداد اندکی از زنان که باقی مانده بودیم، تصمیم گرفتیم که بمانیم. سخت بود. در مورد خانواده ام، فشار مضاعف بر من وارد می آمد. پدرم برای کارخانه خاک رُس تأمین می کرد. و دار و ندارش را با بسته شدن کارخانه از دست داد. فقط به ما کارگران آسیب وارد نشد، بلکه هم چنین آن ها که مواد خام برای کارخانه می آوردند ضرر بسیار دیدند، و نیز تمام آن هائی که حول و حوش کارخانه مشغول بودند. این وضع خانواده من بود که در خیابان رها شد. پدرم کامیونش را از دست داد، همه چیز را از دست داد. تنها چیزی که ماند منزل مان بود. بقیه را از دست داد. حالا او بیکاری است که با مغازه بقالی کوچکی روزگار می گذراند. بنا بر این فشار بر من مضاعف بود. با این حال بسیاری چیزها آموختم که پیش از آن برایم روشن نبود. بر من همان گذشت که بر همکارم عمر. به سندیکا هیچ اعتمادی نداشتم. اگر با آن ها بودی، وضعت خوب بود، اگر نبودی، نه. آن چه مرا عصبانی می کرد این بود که آن ها هرگز مبارزه نکردند، گاهی یک ماه کامل سر و کله شان پیدا نمی شد. بنا بر این چطوری می خواستند ما را نمایندگی کنند وقتی با ما همراه نبودند. روزی که وارد کارخانه شدیم تا آن را برای تولید تمیز کنیم، وقتی سرو صدای ماشین آلات را دوباره شنیدیم، برای بسیاری از ما موسیقی ای بود که انتظارش را می کشیدیم. که ارزش آن را داشت که هر روز برایش خطر کنیم و مبارزه کنیم. اما آگاه بودم که توانش را داریم. در گذشته ناظر و کارفرمایی بود که می آمد و به آدم می گفت که چه کار بکند و چه کار نکند، و ما انجام می دادیم. بنا بر این آیا ما کار بلد بودیم؟ معلوم است که بلد بودیم و به همه نشان دادیم، به جامعه، به دولت، و به همه دنیا نشان دادیم که توان کار را داریم. نیرنگ و فریبکاری دولت را هم نشان دادیم. سازماندهی کارخانه کار ساده ای نبود، چرا که آماده نبودیم. ذره ذره سازماندهی کردیم. گروه های کاری تشکیل دادیم، و هماهنگ کنندگان انتخاب شدند. بعدها رفقای زن دیگری هم به ما پیوستند. آن ها از بخش های دیگری برای کار آمدند و در آشپزخانه، لابراتوار و بخش های دیگری که در این اواخر امکان کار در آن برای ما زنان نبود. برای مثال در مجمع عمومی و با رأی رفقا من در فوروم اجتماعی جهانی گذشته در پورتو آلگره (برزیل) رفقا را نمایندگی کردم.
سؤال: حدود دویست سال پیش کارگران انگلیس در اعتراض به سرمایه داران، ماشین آلاتشان را داغان می کردند، حالا شما برعکس کوشش می کنید آن ها را حفظ کرده، به راه بیندازید. البته تخریب ماشین آلات بعدها به درستی مورد انتقاد جنبش انقلابی کارگری قرار گرفت. اما شما بر اساس چه بحثی به چنین نتیجه ای رسیدید؟ آیا کسی از بیرون به شما چنین پیشنهادی داد؟
عمر وییابلانکا: مسئله امنیت شغلی ست، یعنی اگر یکی از ماشین ها از کار بیفتند، تو بیکار می شوی. موضوع روشنی ست، اگر ماشین از کار بیفتد، تو برای فرزندانت نان نداری. کارلوس اَکونیا: برای ما روشن است که تمام این مبارزه برای آینده فرزندانمان است. امروزه حفظ کارخانه به مفهوم اندیشیدن به آینده است. توان تولید بیشتر به معنی آن است که رفقای بیشتری می توانند مشغول به کار شوند، به معنی دفاع از کارخانه است. تا به حال دادگاه چهار بار حکم تخلیه کارخانه را صادر کرده، آخرین بار چهار هزار نفر بیرون کارخانه در دفاع از ما تجمع کردند. بنا بر این دولت نمی تواند به همین سادگی پلیس بفرستد. چون اول باید از روی جسد مردم بگذرد، تا بعد بتواند سراغ کارگران زانون بیاید. ما مصمم هستیم به هر قیمتی که باشد از کارخانه دفاع کنیم. آینده فرزندان همه رفقای کارگری که این جا ایستاده اند و شانه به شانه نهاده اند، به مبارزه ما بستگی دارد. ما به خوبی آگاهیم، از نظر دولت ما کر هستیم، کمونیستیم. ولی برای خود ما وضع بسیار روشن است: ما می خواهیم شغلمان را حفظ کنیم، برای این امر مبارزه خواهیم کرد، بهایش هرچه می خواهد باشد. بیرون از این جا به عمل نجات کارخانه به عنوان نمونه می نگرند. روزی که ما تصمیم گرفتیم کارخانه را اشغال کنیم، برای مان روز خاصی بود. اما متوجه شدیم که باید آن را حفظ کرده، از دست ندهیم. و این مبارزه ای ست بزرگ. نه تنها مجبوریم کارخانه را حفظ کنیم، بلکه در همان حال باید علیه دولت مبارزه کنیم، علیه وزارت دادگستری، و علیه بروکراسی سندیکا. در خود کارخانه کارها خوب پیش می روند، بنا بر این باید از کارخانه پا را فراتر بگذاریم، به جامعه رجوع کنیم. امروزه با دانشگاه بوئنوس آیرس، دانشگاه کوماهو، و دانشگاه مادران میدان مه قرارداد متقابل بسته ایم تا کارخانه را رشد داده تولید را ادامه دهیم. این قرارداد فقط برای تولید کارخانه نیست، بلکه قراردادی سیاسی ست در دفاع از حقوق کارگران. امروزه اگر می خواستیم می توانستیم کارخانه را پر کنیم، یک کارگر زانون می تواند بنا بر معیار عمومی، امروزه حقوق خیلی بالاتری بگیرد. ولی ما معتقدیم که می خواهیم هم چنان کارگر بمانیم و حقوقی در خور و مناسب داشته باشیم و بقیه درآمد کارخانه متعلق است به جامعه و باید به همان جا برسد. ما تا بوئنوس آیرس می آئیم تا در درگیری ها و انواع تظاهرات شرکت کنیم. در کنار همه اقشار هستیم تا کارمان را حفظ کنیم. امیدواریم که در همه آرژانتین و سراسر جهان هزارها زانون دیگر بوجود بیایند تا بتوان محل کار میلیون ها کارگر را تأمین کرد. به خوبی آگاهیم که اگر مانند جزیره ای بمانیم، زانون به تنهائی نمی تواند خود را حفظ کند، بلکه باید بیرون برویم و با کارگران دیگر حرف بزنیم، با جدیت مبارزه کنیم، و هماهنگ شویم. در سه سال گذشته به خوبی نشان دادیم که به دلیل رشد طبقه کارگر آرژانتین ما سال های زیادی ادامه خواهیم داد. به نظر شخصی من بسیاری از رهبران اشتباه کردند، باید همان جا که مبارزه جریان دارد، همه کارگران در تصمیم گیری شرکت داشته باشند، نمی شود فقط رهبران تصمیم گیری کنند، همه کارگران باید با هم تصمیم گیری کنیم. اگر اشتباه کنیم، همه اشتباه می کنیم، و اگر تصمیم درستی باشد، تصمیم همه است، زیرا نتایجش هم برای همه است.
سؤال: این کارخانه متعلق به کیست؟
سؤال: شما چه ساختار قانونی ای دارید که کارخانه بتواند بر اساس آن بچرخد؟
سؤال: خُب، اما آیا شما می خواهید که کارخانه قانونا متعلق به کئوپراتیو باشد؟
کارلوس اَکونیا: از نظر قانونی در حال حاضر کارخانه به هیچ کسی تعلق ندارد. ما آن را اشغال کرده ایم و در آن تولید می کنیم. به همین دلیل می گوییم که عملا مال ماست. و این مبارزه ای سیاسی ست که کارخانه متعلق به ما باشد.
سؤال: در خانه تان از شما نمی پرسند برای چه کسی کار می کنید؟
سؤال: و شما هم میزان مشخصی از تولیدتان را به اصطلاح به عنوان مالیات به جامعه می دهید؟
ماریو بالکاسا: ولی با این حال، روزمره کمک می کنیم. برای مثال وقتی از یک گروه موسیقی دعوت می کنیم که در کارخانه کنسرت بگذارد، گاهی تمام درآمد آن به کودکی تعلق دارد که بیمار است.
از شما به خاطر این گفت و گو بسیار سپاسگزارم
. + نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 0:46 توسط کارگر | نظر ب
|